I am so sick of being your bitch. I put up with your shit, because I know how much pain you’re in. but it’s enough. It’s a tall order for a patient motherfucker. And I am the farthest thing from that that you’re ever goanna lay eyes on.
نباشی بهتر است از اینکه باشی و دریغ کنی.
بازخوانی یک وبلاگ - ۱۶ تیر ۸۱
بعضیا فرنگیشو دوس ندارن. میگن کثیفه. چطوری میشه نشست جایی که معلوم نیست روش چیا ریخته. اصلا سردی کاسهش کلی حال آدمو میگیره. بعضی وقتا حین عملیات آب از اون پایین ترشح میکنه بالا. کلا نظافت آدم روش سخته...
من ایرانیشو دوست دارم. با هیچ کدوم از حرفای دو گروه کار ندارم. اما چرا؟ چون فقط ایرانیشه که آدم میتونه سرشو بندازه پایین و اون چیزی که ساخته رو ببینه.
From Teo in Google Reader
"عکسایی رو که توشون آدم نداشته باشه دوست ندارم. بهترین کمپوزوسیون ها هم وقتی خالی از انسان باشه، سرد و بی روح و کشنده است. اما کافیه یه آدم، حتی یه تیکه از بدن یه آدم رو بذاری توی کادر، عکسه قصه پیدا میکنه. چون آدما قصه دارن. به قول تو رمان. برای خودشون فصل دارن. اما عکسایی که فقط قناعت کردن به یه جزء از بدن یه آدم، زن یا مرد، به چشمای تو فرصت میدن بقیه اجزاء رو بسازی. انگار که تو هم سهم داری توی صحنه..."

هر عکسی میتونه قصه خودشو داشته باشه، قصهای که تعریفش نیاز به جا موندن آدمای قصه توی عکس نداره.
.
بازخواني يك وبلاگ - ۱۲/۰۲/۸۱
- خیلی پیش میآید توی جمعها که من ساکت یک گوشه مینشینم و حرف نمیزنم. سکوت میکنم و یک لبخند بیربطی را روی لبم نگه میدارم و هر از گاهی سر و چشمانم را به طرف گویندگان جمع میگردانم. خیلیها فکر میکنند که من آدم ساکتی هستم. خودم هم مقصرم که گاهی این ذهنیت را با گفتارم تشدید میکنم. حتی از این هم بالاتر گاهی خودم هم باورش کردهام. حقیقت ولی چیز دیگریست. من گاهی وقتها حتی پرحرفم. ولی موضوعاتی که راجع به آنها حرف میزنم کم و محدود هستند. شاید چون خودم را محدود کردهام یا محدود شدهام به این موضوعات محدود. به کامنتهای گودرتان قسم میدانم که اگر روزی روزگاری توی جمع وبلاگی و گودری شما بنشینم کمتر چیزی به جز همان لبخندهای بیربط هست که بخواهم تحویلتان بدهم. با این همه من آدم کم حرفی نیستم اگر بخواهم خودم از روی واقعیت ورانداز کنم.
- اما آن دو تا را گفته بودم که این یکی را بگویم. من کمتر نظر میدهم. از آن بدتر کمتر روی نظرم پافشاری میکنم. کجاها؟ طبیعتا جایی که اهمیت بعضی چیزها در مقام مقایسه کمتر میشود. این بینظری، این عدم پافشاری روی یک نظر، این عدم صاحبنظری در تک تک امور جاری به مذاق هیچ کسی خوش نمیآید. موکدا روی امور جاری و روزمره و حتی گاهی بیاهمیت تاکید میکنم. ممکن است فکر کنند که برای من فرقی ندارد که مثلا در این رستوران غذا بخوریم یا در آن یکی، این فیلم را برویم ببینیم یا آن یکی را، برویم شمال یا برویم جنوب. خواستم عرض کنم این یکی را به عنوان یکی از بزرگترین اشتباهات عمرم میپذیرم. لازمست که روی بعضی چیزها، بعضی چیزهای خیلی فرعی به صورت خیلی پررنگی تاکید کرد. چرا؟ چون انگار اینجوری روی خودت تاکید میکنی و هیچ کسی برای آدمی که نظر خودش را، حتی در زمانی که اهمیت چندانی ندارد جدی نمیگیرد تره خورد نمیکند. و درست مثل زمانی که فکر میکنند تو کمرو یا کم حرف هستی فراموش میکنند که چیزهای دیگری در حواشی که نه، در متن ماجرا در جریان است.
+++++
خیلی بیربط اینکه من آهنگ را چند هفته است مسلسل وار گوش میکنم. معنی اش را نمیفهمم و گوگل هم کمک چندانی نکرده. یک دوست در حوالی همین دنیای مجازی کم و بیش ترجمهاش کرد برایم. شاید معنیاش ارتباطی به این پست و به حال و هوای من نداشته باشد. اما به هر حال من این روزها دوستش داشتم. مخصوصا از آنجایی که حوالی دقیقه 3 و نیم همچین با سوز خیلی بیشتری میخواند. گفتم بگذارمش اینجا که توی دلم نماند.
من هي لازمست كه به خودم يادآوري كنم اين فاصلهاي را كه بين يك عمل و نتيجهاش وجود دارد. كه بايد خيلي حواس جمع بود گاهي وقتها كه اگر يك كاري ميكني براي خاطر دل عزيزي كه نتيجهاش را بعدترها خواهد ديد، نبايد لزوما تا زمان به نتيجه رسيدن كار صبر كني. نبايد بگذاري كه آن خاطر عزيز مكدر شود كه بيتوجه ماندهاي به او، به چيزي كه ازت خواسته يا انتظاري كه ازت داشته. بگذار بداند كه همين حالا شروع كردهاي به كار، هرچند كه نتيجهاش ممكن است دو ساعت ديگر، دو روز ديگر يا دو سال ديگر برسد، يا اصلا تو بگو نرسد. يعني حتي اگر ميخواهي كاري را به روشي كه خودت فكر ميكني درست است انجام بدهي و راه و روشي را كه او دلش ميخواهد دوست نداري يا اصلا اشتباه ميداني نشانش بده كه شروع كردهاي. نرو دنبال اينكه اينطور درست نيست و آنطور درست است. دليل و مدرك و برهان نيار. نگو كه تو خيالت راحت و برو و سروقتش بيا و نتيجه را تحويل بگير. خيالش را كه راحت كردي، ميتواني كار را آنطوري كه درست ميداني شروع كني، آنطوري كه بايد تمام كني.
خواستم بگويم كه آدم خيلي وقتها اين فاصله را نميبيند. اگر هم ببيند خيلي وقتها تاب اين فاصله را ندارد اصلا. اما آن آسودگي خيال را بايد يكجوري بهش هديه داد، وگرنه چه بسا كه فاصله بين عمل و نتيجهاش بين خود آدمها فاصله بيندازد.
خوانندگان عزیز و دوستان ارجمند
اینک که ظرف 48 ساعت آینده ناگزیر از انجام 4 پرواز به مقاصد داخلی و از طریق خطوط هواپیمایی کشوری هستم، ضمن ابراز خوشحالی از حضور شما در این وبلاگ لازم میدانم از همه کامنتها، نظرها، ایمیلها و کلیکهای فرد فرد شما در کلیه نقاط جهان سپاسگزاری کنم. ضمن خداحافظی از همه شما بزرگواران به خاطر هرگونه تلخی و بیمزگی در پستها، قصور و کوتاهی در پاسخ به نظرات و ایمیلها و هرگونه تندی ناخواسته در هرگونه ارتباط مجازی پوزش خواسته و حلالیت میطلبم.
از درگاه خداوند، سلامت و سعادتتان را خواستارم و اميدوارم دعای خير شما بدرقه راهم باشد.
والسلام علینا و علی عبادالله الصالحین
پینوشت: در صورت زنده ماندن مراتب از طریق نظرات همین پست به اطلاع خواهد رسید.
اولین بار که قانون به من اجازه شرکت در انتخابات میداد برمیگردد به خیلی سال پیش. آن سال انتخابات مجلس بود، مجلس چهارم. دعوا دعوای آنهایی بود که قبلا رقبایشان را از صحنه به در کرده بودند و خودشان انشعاب زده بودند و شده بودند «نیت» و «نیون». نیون مجلس سوم را برده بود و حالا نیت آمده بود به تلافی و طرفدارانشان هم خب! میپریدند به هم پریدنی. از آنروز تا حالا 21 مهر انتخاباتی توی شناسنامه من خورده است. هر چه که یادم می آید من رفتهام و رای دادهام به جز یک انتخابات میان دورهای مجلس. خیلی کاندیداها توی همه این انتخابات رد صلاحیت شدهاند. خیلیها نیامدهاند. خیلی وقتها مردم کمتر پای صندوق حاضر شدند و بعضی وقتها هم زیادتر از حد انتظار آمده اند. امید داشتهاند یا دلسرد بودهاند. خیلی وقتها حرص خوردهام در زمان نوشتن اسم آدمها توی برگه رای، اما رفتهام و تا جایی که میتوانستم هم اسم نوشتهام تا برگهام کامل شود.
معدود دفعاتی که شور انتخاباتی توی فضای این مملکت موج میزد همان دو دوره انتخاب خاتمی به عنوان رئیس جمهور بود. زمانی که مردم آمدند و خب چه کسی هست که آن روزها را توی ذهن نداشته باشد. همان روزها اما روزهای درگیریهای خیابانی بود. آن روزها اگر میخواستی توی جمعهای انتخاباتی باشی، باید آماده میبودی که کتک بخوری. این شبهایی که گذشت، کافی بود بعد از مناظرههای تلویزیونی سری به همین خیابان ولیعصر خودمان برنی و ببینی چطور طرفداران نامزدها توی گروه و دستههای خودشان داد و فریاد میکنند، به فاصله ای چنان نزدیک از هم که یک نفر اگز بخواهد از بینشان رد شود باید به بغل رد شود می ایستند، ولی خون از دماغ کسی نمی آید. همین حرفی که خیلیها دارند میگویندش و برای من حرکت به جلو یعنی همین.
12 سال گذشته از زمانی که آن کتک زدنها و کتک خوردنها تبدیل شد به شکل امروزی طرفداری خیابانی. من اگر رای میدهم انتظارم برای 4 سال دیگر خیلی چیز بزرگی نیست. دلم میخواهد 4 سال دیگر باز همین مردم بریزند توی خیابان و به طرفداری از نامزدشان شعار بدهند و حواسشان باشد به اینکه توی همین جمعی که دارد یک شعار میدهد، آدمهایی هستند با ذهنیات متفاوت، علائق متفاوت که امیدشان به آینده آنقدر از هم متفاوت است که هیچوقت توی یک کاندیدا جمع نمیشود. که قرار است با همین حضورشان سطح توقعشان را از خودشان، از اجتماعشان و از آدمهایی که کاندیدایشان شده اند بالا ببرند و بدانند که هیچوقت سرعت پیشروی آنچه که به آن خواهند رسید با آنچه که اکنون میخواهند یکی نمیشود.
- براي من ظاهرش درست مثل بقيه وقتهاي ديگر بود. من همهش در حال دويدن بودم. از اين داروخانه به آن يكي، از اين بيمارستان به آن يكي، از اين مطب به آن يكي. بعدتر فهميدم كه اين سري آخر كه دكتر داروها را عوض كرده و همه را آنتيبيوتيك تجويز كرده خودش يك نشانه بوده كه با همه دارو عوض كردنهاي سري قبل متفاوت بوده. يا وقتي آن يكي دو شب آخر كه آمديم لباسش را عوض كنيم و نميتوانستيم حتي بنشانيمش روي تخت نشانه بوده، يا به شماره افتادن نفسهاش، سرد شدن بدنش، حتي رفتار آدمهاي دور و برم...
- طفره ميرفتم. دلم با او همراه نشده بود. بهش گفته بودم حالا كه ميروي مسافرت بيا فكر كنيم يك كمي تا بعدا حسرت نخوريم. وقتي كه بعد از سفرش حرف ميزديم گفت بايد ميفهميدم. از چيزهاي خيلي ساده اي بايد ميفهميدم. از اينكه هيچوقت تلفن پايين را بهم ندادي. از اينكه وسط روز زنگ ميزدم و حرف نميزدي. از اينكه توجهت به وبلاگها و كامنتها جديتر بود تا حرفهاي من و چيزهاي ديگري كه ساده بودند و برايم شمردشان. من سعي كرده بودم موضوع را از روش خودم بهش بفهمانم و او چيزهاي ديگري را نشانه گرفته بود. بعدها حس كردم كه آن نشانهها كه من خودم هيچوقت نشانه نميگرفتمشان گويا تر از سعي و تلاش من بود.
- من حافظهي خوبي ندارم. خيلي چيزها هست كه يادم نميماند. بگذار اينطور بگويم كه خيلي چيزها هست كه به سادگي فراموش ميكنم. اما گاهي وقتها هم هست كه بعضي حرفها يادم نميرود. خب بعضي حرفها، بعضي حركات توي ذهن ميماند، ردش، اثرش. اينها به گمانم همان چيزهاي ساده اي باشد كه به آنها توجه نكردهام يا نميكنم ولي بايد جدي ميگرفتمشان يا بگيرمشان. حرفهايي هستند كه قصدي و منظوري از گفتنشان وجود ندارد، دست كم آنچه كه من برداشت ميكنم منظور نبوده، اما نشان از جايي دارند كه بايد بهشان توجه كرد.
- ميداني امروز كه از اين حرفها زده ميشود اگر آنطوري فكر كني كه بعدا با گذشت زمان فكر ميكني، خودت و اطرافيانت و چه بسا همان كسي كه حرفها را زده ميگويند كه آسمان را به ريسمان بافتهاي. خيلي از مواقع فاصله بين يك عمل با نتيجهاش باعث گمراهي ميشود. آدم به اين فاصلهها دقت نميكند. كليد برق نيست كه تا بزنيش چراغ خاموش شود، زمان ميبرد لعنتي، روزها و ماهها و سالها شايد تا بفهمي كه جاري شدن يك كلام برخاسته از كدام حس بوده و ربط اين حس با بقيه احساسات كدام است، برآيندشان كدام طرفي است.
- ديروز خيلي اتفاقي داشتم آرشيو خودم را ميخواندم. رسيدم به اینجا، به اين جمله ويوين كه آن بالا نوشته بودم. شايد همه چيز به نظر خيلي خوب است. من ولي كنار همه اينها فقط به يك جمله نياز دارم براي اينكه به كل ويران شوم. اينكه از كجا ميتوان به كجا رسيد بماند...
- گاهي هم هست كه هيچ چيز عجيبي اين بيرون رخ نداده. همه چيز با هم توي يك راستاست. همه حرفها يك نشاني دارند، همه عملها به يك سمت ميروند. اميد يعني همين كه آدم دنبال يك جهت ديگر بگردد. بد درديست كه اميد بخواهد فقط توي ذهن آدم بماند. وقتي كه توي ذهن ماند، وقتي نمود بيروني پيدا نكرد گمانم اسمش خيال ميشود. ديگر اميد نيست. يادم بماند بين خيال، بين اميد، بين واقعيت آن چيزي كه آن بيرون، پيرامون من در جريانست بايد به حد كافي تفاوت بگذارم. واقعيت همين است كه من هرچقدر هم توي فكر و خيال و آرزو باشم، آدمها دارند به من لطف ميكنند و وظيفهاي در قبال من و در قبال آنچه كه دوست دارم ندارند. يادم بماند كه بابت همين هم بدهكارم و هيچ حقي بيشتر از اين ندارم.
* عنوان از آقاي حافظ
ميداني؟ آن زماني كه آدم توي ذهن خودش بشكند، زمانيست كه ديگر بلند شدن امكان ندارد. شايد بتوان چيزي را از نو ساخت، چيزي را دوباره بوجود آورد. نميگويم كه نميشود. اما اين موجود جديد ديگر ربطي به آن موجود قبلي، به آن آدم قبلي نخواهد داشت. چيزي ميشود از يك جنس ديگر. ياد قبلي، خاطره قبلي باهاش خواهد ماند، اما آن موجود قبلي همانجايي كه شكست و به زمين افتاد خواهد ماند و اين حقيقت ماجراست.