تبليغاتX
تاب

I am so sick of being your bitch. I put up with your shit, because I know how much pain you’re in. but it’s enough. It’s a tall order for a patient motherfucker. And I am the farthest thing from that that you’re ever goanna lay eyes on.

The upside of anger

نباشی بهتر است از اینکه باشی و دریغ کنی.

+ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:31  | 

از توی کوچه که صدای بلند گریه می‌آمد شک کردم که نکند او باشد. صدای زنگ  که بلند شد یقین کردم خودش است. تندی لباس پوشیدم و رفتم پایین که ببینم چش شده است. البته که برای گریه و داد و فریاد زدن بهانه نمیخواهد. مامانش دارد دستش را میشورد که من از پشت میروم و صورتش را میگیرم توی دستم. دستم خیس شده از شدت اشکهاش که حالا بند آمده. بر میگردم بالا. فریاد گریه‌اش باز بلند شده. میروم پایین که بیارمش بالا و بغلش کنم. که شاید با هم گریه کنیم. میبرندش توی یک اتاق دیگر. میخواهم بیارمش با خودم. میخواهم بروم و بغلش کنم. از اتاق بیرونم میکنند که اینها همین طوریند. پایم را میگذارم لای در که بدهید من ببرمش. راهم نمیدهند. بیرونم که کردند برمیگردم بالا. مینشینم اینها را مینویسم و این را گوش میکنم و عکسهاش را نگاه میکنم...
+ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:18  | 

26 ساله است. يك سري كار هست كه ازش پيگيري ميكنم ولي هي دارد طفره ميرود. كارها پيش نميرود. كم كم دارم شاكي ميشوم. فردا متوجه ميشوم كه با همسرش درگير است. پروسه جدايي را طي ميكنند و همسرش پاسپورت و شناسنامه و كليه مدارك شناساييش را گرفته و برده و قايم كرده است. 

27 ساله است. وقتي كه دارم صحبت ميكنم اصلا حواسش نيست چي ميگويم. من از آسمان ميگويم و او از ريسمان جوابم را ميدهد. چند ساعت بعد جاي ديگري و جلوي شخص ديگري ميزند زير گريه كه دكترها دارند جوابم ميكنند كه اگر چنين و چنان نشود بچه دار نخواهم شد.

28 ساله است. خوش قيافه و خوش هيكل. از اينها كه توي كانون توجه خيلي دخترهاست. وقتي مصاحبه كردم باهاش بيكار بود و جاي قبلي گرفتار تعديل نيرو شده بود. جذبش كرديم در حاليكه مردد بودم توي جذبش كه اگر خوب بوده كارش، تعديل چرا؟ بعدها فهميدم كه توي شركت قبلي يكي از دخترهاي همكار  عاشقش شده، اين كه خودش درگير كس ديگري بوده هي رد ميكند. دست آخر زمان تعديل كه شده، دختر همكار كه از فك و فاميل بزرگان شركت بوده زيرآبش را ميزند و اينطوري كارش را از دست ميدهد. دختره دست بر دار هم نبوده. ميرود در خانه‌دوست دختر پسره و راپورت ميدهد به ننه باباش كه بعله اينها چنين و چنان.

30 ساله است. توي اين جلسه صبحگاهيمان ميپيچم به پر و پاش كه بابا اينطور و آنطور. چيزي هم نميگويد و ساكت ميماند. شبش ميفهمم كه نه سال پيش يك آپارتمان داشته توي پاسداران و يك ريسر  زير پايش بوده. عاشق شده و باباهه هي بهش اصرار و ابرام كه پدر جان! الان وقت دختر بازي توست نه وقت زن گرفتنت. زن ميگيرد. سر شش ماه بدون اينكه كوچكترين مشكلي داشته باشند با هم توي زندگي همسرش ميرود و مهريه‌اش را ميگذارد اجرا. 45 روز زندان بوده و دست آخر الان هيچ چيزي ندارد جز كلي خاطره بد و گرفتاري ذهني.

همينطور ميتوان بشمرم و بروم جلو. اينها كه گفتم جماعت ليسانس به بالايي هستند كه زير عنوان كارشناس با هم همكاريم. فقط سرفصل يكي از مشكلاتشانست كه به نوعي من هم از آنها باخبر شده‌ام. چندين برابر اين تعداد دور و برم  كارگر هست كه فقط كافيست فيش حقوقي‌شان را نگاه كني كه به بقيه مشكلاتشان نوبت نرسد. خيلي دوست دارم بدانم وقتي خيلي جدي دارم سرشان غر ميزنم كه چرا اين كار نشده يا وقتي دارم اُرد ميدهم كه چنين و چنان بشود، توي دلشان چه چيزهايي حواله من ميشود.

+ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:3  | 

با تو هستم که مرا در ذهنت ساختی ....
مرا بر کدام قسمت از ذهنت پی‌ريزی کردی؟ و بنيان آن را از چه ريختی؟ و اسکلتش را از چه ساختی؟ و ديوارش را چگونه بالا بردی؟ و نمایَش را چطور طراحی کردی؟
ايکاش آن هنگام پنجره‌ای بزرگ ميساختی تا شعاعی از نور التهاب درونم را بر تو روشن ميکرد. و فاضلابی تا گنداب درونم ذهنت را آزرده نميساخت، و باغچه‌ای تا گلهای محبتم مجال شکوفايی ميافت، و ايکاش آينه‌ای ميگذاشتی تا وجودم در آن نمايان ميگشت.
افسوس که تنها نمايی ساختی که بنيان بر آب داشت و اين چنين اولين لرزه‌ها مرا در زير آوارِ ديوارهایِ سنگی که به خيال استحکام حضورم در ذهنت ساخته بودی مدفون کرد...

بازخوانی یک وبلاگ - ۱۶ تیر ۸۱

+ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:39  | 

بعضیا فرنگیشو دوس دارن. میگن میشه باهاش اتاق فکر ساخت. نشست و روش لم داد و کتاب دست گرفت. میگن فشار به زانوا و کمرت نمیاد. دور و برش نمیشه لونه سوسک و بقیه جک و جونورا...

بعضیا فرنگیشو دوس ندارن. میگن کثیفه. چطوری میشه نشست جایی که معلوم نیست روش چیا ریخته. اصلا سردی کاسه‌ش کلی حال آدمو میگیره. بعضی وقتا حین عملیات آب از اون پایین ترشح میکنه بالا. کلا نظافت آدم روش سخته...

من ایرانیشو دوست دارم. با هیچ کدوم از حرفای دو گروه کار ندارم. اما چرا؟ چون فقط ایرانیشه که آدم میتونه سرشو بندازه پایین و اون چیزی که ساخته رو ببینه.

+ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:58  | 

تا فهميد دلم خيلي از دستش پر است شروع كرد توي دلم را خالي كردن.

+ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:47  | 

From Teo in Google Reader

"عکسایی رو که توشون آدم نداشته باشه دوست ندارم. بهترین کمپوزوسیون ها هم وقتی خالی از انسان باشه، سرد و بی روح و کشنده است. اما کافیه یه آدم، حتی یه تیکه از بدن یه آدم رو بذاری توی کادر، عکسه قصه پیدا میکنه. چون آدما قصه دارن. به قول تو رمان. برای خودشون فصل دارن. اما عکسایی که فقط قناعت کردن به یه جزء از بدن یه آدم، زن یا مرد، به چشمای تو فرصت میدن بقیه اجزاء رو بسازی. انگار که تو هم سهم داری توی صحنه..."


هر عکسی میتونه قصه خودشو داشته باشه، قصه‌ای که تعریفش نیاز به جا موندن آدمای قصه توی عکس نداره.

+ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:33  | 

سوم ابتدایی بودم. خانم معلممان مریض شد و نیامد. برای اینکه از درس و مدرسه عقب نمانیم ما را توی دسته‌های ده نفری فرستادند به کلاسهای دیگر. بعد دسته ما را که بردند توی کلاس جدید، معلم جدیدمان آن جلو پای تخته نگهمان داشت که ما را به بچه‌های کلاس معرفی کند. آن نه نفر دیگر همین جوری ایستاده بودند و من که نفر آخر بودم همینجوری یک بند زار میزدم و خب حتما همه توی دلشان میگفتند چه لوس! یکی دو ماهی گذشت و معلممان آمد و برگشتیم کلاس خودمان. اما باز هم معلممان مریض شد و باز توی همان دسته‌های قبلی رفتیم به کلاسهای دیگر. این بار آن نه نفر دیگر زار میزدند و من همینجوری ایستاده بودم. از همان موقع بود به نظرم که هر وقت بنا به گریه کردن باشد برای موضوعی، من همه گریه‌هام را در اولین فرصت ممکن میکنم.


دانلود

.

+ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:32  | 

کجايی؟ کجا؟ ديگر پاهايم قدرت ندارند تا دنبالت بگردند. ديگر شانه‌هايم طاقت ندارند تا غم دوريت را تحمل کنند. ديگر چشمانم سويی ندارند تا تو را ببينند. ديگر زبانم قدرتی ندارد تا نامت را فرياد کند. ديگر حتی گوشهايم توانی ندارند تا پاسخت را بشنوند. نمی‌توانم. نمی‌توانم و نميدانم که چگونه خود را از خلال اين ظواهر برهانم؟ و اگر خود را رهانيدم به کدام جهت به سويت حرکت کنم؟ و اگر جهت را يافتم تا کجا بايد به دنبالت بيايم؟ مگر نه اينکه بزرگیِ تو در حدِ فهم من نيست. پس من برای يافتنت از که کمک بخواهم زمانی که نديده‌ام کسی تو را يافته باشد؟ و با کدام وسيله به سويت بيايم زمانی که نياموخته‌ام چگونه از آنها استفاده کنم؟ ديگر هيچ رکوعی نيست که قامتم را به آن دو تا نکرده باشم، و هيچ خاکی نيست که بر آن سجده نکرده باشم، و هيچ خانه‌ای نيست که طوافش نکرده باشم‌ و هيچ صفايی نيست که در آن سعی نکرده باشم. و هيچ آرمانی نيست که تمنا نکرده باشم. پس با کدامين سنگ بايد پليديها را رمی کرد؟ و کدامين قربانی را بايد به قربانگاه برد؟ ديگر برايم فرصت انتخابی باقی نمانده. فرصتها را به اميد درک تو وانهادم. خلوتم را با حضورت پُر کن، و در آغوش پُر مهرت به وجودم گرمی ده و با دست محبتت نوازشم کن که تمام دنيا مرا به خود ميخواند و ديگر طاقتی برايم نمانده.

بازخواني يك وبلاگ - ۱۲/۰۲/۸۱

+ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:51  | 

واقعیت همین چیزهایی است که تو لابلای خنده‌های روزانه فراموششان میکنی و من منتظرشان میمانم.
+ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:33  | 

 احيا قطعا يكي از آن معدود سنتهاي زندگي من بوده كه در تمام اين سالها سر جاي خودش مانده. يعني دوستش داشته ام هميشه. از آن وقتها كه خيلي بچه بودم و شايد زبان بازنكرده بودم هم خاطره‌اش را دارم كه بابا توي بغلش ميبرد و مي‌آوردم، يا چطور موقع مراسم خوابم ميبرد جلوي پايش. از آن به بعد هم هر سال و هر دفعه توي جاهاي خيلي متفاوت بوده‌ام. همه اين سالها فقط يكبار پارسال به ضرورت سفر يكي از شبهاش را از دست دادم و باقيش را هر جوري كه بوده، به هر شكلي كه شده رسانده‌ام خودم را بهش. توي همه اين سالها هم يادم نمي‌آيد چيزي خواسته باشم از خدا در اين شبهاي احيا و بهم داده باشد. يعني الان هر چه فكر ميكنم چيزي يادم نمي‌آيد و اين حس را هميشه و هر سال هم دارم، اما امسال خدا وكيلي اگر نداد ديگر خيلي بايد شك كنم
+ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:35  | 

اگر کسی تاج سر شما بود، انتظار بیهوده‌ایست که بتواند شما را ببیند.
+ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:47  | 

- من خیلی آدم بدغذایی هستم. یعنی مادر فلک در بدغذایی روی دست من نیافریده. همینست که وقتی سر سفره باشیم من معمولا میچسبم به یک چیزی که از نظر من قابلیت خوردن دارد و همان را میخورم تا سیر شوم. یک جور غذاست، ولی من همان یکجور را به قدر کفایت میخورم و خب! سیر میشوم. بعد دیگرانی که سر همان میز و سفره نشسته‌اند خیلی اوقات فکر میکند که ای بابا! این فلانی کمروست چقدر، یا تعارفی است یا از اینجور چیزها. اما حقیقت ماجرا چیز دیگری بوده است.

- خیلی پیش می‌آید توی جمعها که من ساکت یک گوشه مینشینم و حرف نمیزنم. سکوت میکنم و یک لبخند بیربطی را روی لبم نگه میدارم و هر از گاهی سر و چشمانم را به طرف گویندگان جمع میگردانم. خیلیها فکر میکنند که من آدم ساکتی هستم. خودم هم مقصرم که گاهی این ذهنیت را با گفتارم تشدید میکنم. حتی از این هم بالاتر گاهی خودم هم باورش کرده‌ام. حقیقت ولی چیز دیگریست. من گاهی وقتها حتی پرحرفم. ولی موضوعاتی که راجع به آنها حرف میزنم کم و محدود هستند. شاید چون خودم را محدود کرده‌ام یا محدود شده‌ام به این موضوعات محدود. به کامنتهای گودرتان قسم میدانم که اگر روزی روزگاری توی جمع وبلاگی و گودری شما بنشینم کمتر چیزی به جز همان لبخندهای بیربط هست که بخواهم تحویلتان بدهم. با این همه من آدم کم حرفی نیستم اگر بخواهم خودم از روی واقعیت ورانداز کنم.

- اما آن دو تا را گفته بودم که این یکی را بگویم. من کمتر نظر میدهم. از آن بدتر کمتر روی نظرم پافشاری میکنم. کجاها؟ طبیعتا جایی که اهمیت بعضی چیزها در مقام مقایسه کمتر میشود. این بی‌نظری، این عدم پافشاری روی یک نظر، این عدم صاحبنظری در تک تک امور جاری به مذاق هیچ کسی خوش نمی‌آید. موکدا روی امور جاری و روزمره و حتی گاهی بی‌اهمیت تاکید میکنم. ممکن است فکر کنند که برای من فرقی ندارد که مثلا در این رستوران غذا بخوریم یا در آن یکی، این فیلم را برویم ببینیم یا آن یکی را، برویم شمال یا برویم جنوب. خواستم عرض کنم این یکی را به عنوان یکی از بزرگترین اشتباهات عمرم میپذیرم. لازمست که روی بعضی چیزها، بعضی چیزهای خیلی فرعی به صورت خیلی پررنگی تاکید کرد. چرا؟ چون انگار اینجوری روی خودت تاکید میکنی و هیچ کسی برای آدمی که نظر خودش را، حتی در زمانی که اهمیت چندانی ندارد جدی نمیگیرد تره خورد نمی‌کند. و درست مثل زمانی که فکر میکنند تو کمرو یا کم حرف هستی فراموش میکنند که چیزهای دیگری در حواشی که نه، در متن ماجرا در جریان است.


+++++
خیلی بیربط اینکه من آهنگ را چند هفته است مسلسل وار گوش میکنم. معنی اش را نمیفهمم و گوگل هم کمک چندانی نکرده. یک دوست در حوالی همین دنیای مجازی کم و بیش ترجمه‌اش کرد برایم. شاید معنی‌اش ارتباطی به این پست و به حال و هوای من نداشته باشد. اما به هر حال من این روزها دوستش داشتم. مخصوصا از آنجایی که حوالی دقیقه 3 و نیم همچین با سوز خیلی بیشتری میخواند. گفتم بگذارمش اینجا که توی دلم نماند.


دانلود

+ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:30  | 

تار میشد. سمت راستی بود. توجهی نمی‌کردم. دیدم که نه! خیال بهتر شدن ندارد. میرفتم دائم به این دو تا کلینیک نزدیک خانه و هر بار از شدت شلوغی پشیمان میشدم و برمیگشتم. میگفتند مال فشار عصبی است. میگفتند مویرگهاش پاره شده. آنقدر بی‌خیالش شدم که دیگر آن نقطه سیاه وسط دیدم از بین رفت و همه چیز دوباره عادی شد. 
عجبش قرابت زمانی است بین اتفاقاتی که این دور و بر می‌افتد. عصری دیگر حوصله‌ام را تمام کرد بس که می‌سوزاند. راستی ضعیف‌تر شده. شرط میبندم نمیدانی چرا. بس که طفلکی نزدیکتر بود و بیشتر تلاش میکرد برای نگاهی زیر چشمی. بس که اینقدری که کنار هم نشستیم روبروی هم ننشستیم.

+ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:30  | 

من هي لازمست كه به خودم يادآوري كنم  اين فاصله‌اي را كه بين يك عمل و نتيجه‌اش وجود دارد. كه بايد خيلي حواس جمع بود گاهي وقتها كه اگر يك كاري ميكني براي خاطر دل عزيزي كه نتيجه‌اش را بعدترها خواهد ديد، نبايد لزوما تا زمان به نتيجه رسيدن كار صبر كني. نبايد بگذاري كه آن خاطر عزيز مكدر شود كه بي‌توجه مانده‌اي به او، به چيزي كه ازت خواسته يا انتظاري كه ازت داشته. بگذار بداند كه همين حالا شروع كرده‌اي به كار، هرچند كه نتيجه‌اش ممكن است دو ساعت ديگر، دو روز ديگر يا دو سال ديگر  برسد، يا اصلا تو بگو نرسد. يعني حتي اگر ميخواهي كاري را به روشي كه خودت فكر ميكني درست است انجام بدهي و راه و روشي را كه او دلش ميخواهد دوست نداري يا اصلا اشتباه ميداني نشانش بده كه شروع كرده‌اي. نرو دنبال اينكه اينطور درست نيست و آنطور درست است. دليل و مدرك و برهان نيار. نگو كه تو خيالت راحت و برو و سروقتش بيا و نتيجه را تحويل بگير. خيالش را كه راحت كردي، ميتواني كار را آنطوري كه درست ميداني شروع كني، آنطوري كه بايد تمام كني.

 خواستم بگويم كه آدم خيلي وقتها اين فاصله را نميبيند. اگر هم ببيند خيلي وقتها تاب اين فاصله را ندارد اصلا. اما آن آسودگي خيال را بايد يكجوري بهش هديه داد، وگرنه چه بسا كه فاصله بين عمل و نتيجه‌اش بين خود آدمها فاصله‌ بيندازد.


+ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:8  | 

خوانندگان عزیز و دوستان ارجمند

اینک که ظرف 48 ساعت آینده ناگزیر از انجام 4 پرواز به مقاصد داخلی و از طریق خطوط هواپیمایی کشوری هستم، ضمن ابراز خوشحالی از حضور شما در این وبلاگ لازم میدانم از همه کامنتها، نظرها، ایمیلها و کلیکهای فرد فرد شما در کلیه نقاط جهان سپاسگزاری کنم. ضمن خداحافظی از همه شما بزرگواران به خاطر هرگونه تلخی و بی‌مزگی در پستها، قصور و کوتاهی در پاسخ به نظرات و ایمیلها و هرگونه تندی ناخواسته در هرگونه ارتباط مجازی پوزش خواسته و حلالیت می‌طلبم.
از درگاه خداوند، سلامت و سعادتتان را خواستارم و اميدوارم دعای خير شما بدرقه راهم باشد.
والسلام علینا و علی عبادالله الصالحین

پی‌نوشت: در صورت زنده ماندن مراتب از طریق نظرات همین پست به اطلاع خواهد رسید.

 

+ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:45  | 

من حق دارم توی همه شبها، شبی را نشان کنم که شب آرزوها باشد. حق دارم آرزویم را توی این شب بردارم و بیاورم پیش تو. میتوانم بگذارمش وسط خودم و خودت و تو حق داری فرقی بین این شب و همه شبهای دیگر نگذاری... و من باز میتوانم فکر کنم که: مرا هزار امید است و هر هزار تویی ... شروع شادی و پایان انتظار تویی*
* سیمین بهبهانی


+ پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:49  | 

اولین بار که قانون به من اجازه شرکت در انتخابات میداد برمیگردد به خیلی سال پیش. آن سال انتخابات مجلس بود، مجلس چهارم. دعوا دعوای آنهایی بود که قبلا رقبایشان را از صحنه به در کرده بودند و خودشان انشعاب زده بودند و شده بودند «نیت» و «نیون». نیون مجلس سوم را برده بود و حالا نیت آمده بود به تلافی و طرفدارانشان هم خب! میپریدند به هم پریدنی. از آنروز تا حالا 21 مهر انتخاباتی توی شناسنامه من خورده است. هر چه که یادم می آید من رفته‌ام و رای داده‌ام به جز یک انتخابات میان دوره‌ای مجلس. خیلی کاندیداها توی همه این انتخابات رد صلاحیت شده‌اند. خیلی‌ها نیامده‌اند. خیلی وقتها مردم کمتر پای صندوق حاضر شدند و بعضی وقتها هم زیادتر از حد انتظار آمده‌ اند. امید داشته‌اند یا دلسرد بوده‌‎اند. خیلی وقتها حرص خورده‌ام در زمان نوشتن اسم آدمها توی برگه رای، اما رفته‌ام و تا جایی که میتوانستم هم اسم نوشته‌ام تا برگه‌ام کامل شود.

 

معدود دفعاتی که شور انتخاباتی توی فضای این مملکت موج میزد همان دو دوره انتخاب خاتمی به عنوان رئیس جمهور بود. زمانی که مردم آمدند و خب چه کسی هست که آن روزها را توی ذهن نداشته باشد. همان روزها اما روزهای درگیریهای خیابانی بود. آن روزها اگر میخواستی توی جمعهای انتخاباتی باشی، باید آماده میبودی که کتک بخوری. این شبهایی که گذشت، کافی بود بعد از مناظره‌های تلویزیونی سری به همین خیابان ولیعصر خودمان برنی و ببینی چطور طرفداران نامزدها توی گروه و دسته‌های خودشان داد و فریاد میکنند، به فاصله ای چنان نزدیک از هم که یک نفر اگز بخواهد از بینشان رد شود باید به بغل رد شود می ایستند، ولی خون از دماغ کسی نمی آید. همین حرفی که خیلیها دارند میگویندش و برای من حرکت به جلو یعنی همین.

 

12 سال گذشته از زمانی که آن کتک زدنها و کتک خوردنها تبدیل شد به شکل امروزی طرفداری خیابانی. من اگر رای میدهم انتظارم برای 4 سال دیگر خیلی چیز بزرگی نیست. دلم میخواهد 4 سال دیگر باز همین مردم بریزند توی خیابان و به طرفداری از نامزدشان شعار بدهند و حواسشان باشد به اینکه توی همین جمعی که دارد یک شعار میدهد، آدمهایی هستند با ذهنیات متفاوت، علائق متفاوت که امیدشان به آینده آنقدر از هم متفاوت است که هیچوقت توی یک کاندیدا جمع نمیشود. که قرار است با همین حضورشان سطح توقعشان را از خودشان، از اجتماعشان و از آدمهایی که کاندیدایشان شده اند بالا ببرند و بدانند که هیچوقت سرعت پیشروی آنچه که به آن خواهند رسید با آنچه که اکنون میخواهند یکی نمیشود.

+ جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:21  | 

- براي من ظاهرش درست مثل بقيه وقتهاي ديگر بود. من همه‌ش در حال دويدن بودم. از اين داروخانه به آن يكي، از اين بيمارستان به آن يكي، از اين مطب به آن يكي. بعدتر فهميدم كه اين سري آخر كه دكتر داروها را عوض كرده و همه را آنتي‌بيوتيك تجويز كرده خودش يك نشانه بوده كه با همه دارو عوض كردنهاي سري قبل متفاوت بوده. يا وقتي آن يكي دو شب آخر كه آمديم لباسش را عوض كنيم و نميتوانستيم حتي بنشانيمش روي تخت نشانه بوده، يا به شماره افتادن نفسهاش، سرد شدن بدنش، حتي رفتار آدمهاي دور و برم...

 

- طفره ميرفتم. دلم با او همراه نشده بود. بهش گفته بودم حالا كه ميروي مسافرت بيا فكر كنيم يك كمي تا بعدا حسرت نخوريم. وقتي كه بعد از سفرش حرف ميزديم گفت بايد ميفهميدم. از چيزهاي خيلي ساده اي بايد ميفهميدم. از اينكه هيچوقت تلفن پايين را بهم ندادي. از اينكه وسط روز زنگ ميزدم و حرف نميزدي. از اينكه توجهت به وبلاگها و كامنتها جدي‌تر بود تا حرفهاي من و چيزهاي ديگري كه ساده بودند و برايم شمردشان. من سعي كرده بودم موضوع را از روش خودم بهش بفهمانم و او چيزهاي ديگري را نشانه گرفته بود. بعدها حس كردم كه آن نشانه‌ها كه من خودم هيچوقت نشانه نميگرفتمشان گويا تر از سعي و تلاش من بود.

 

- من حافظه‌ي خوبي ندارم. خيلي چيزها هست كه يادم نمي‌ماند. بگذار اينطور بگويم كه خيلي چيزها هست كه به سادگي فراموش ميكنم. اما گاهي وقتها هم هست كه بعضي حرفها يادم نميرود. خب بعضي حرفها، بعضي حركات توي ذهن مي‌ماند، ردش، اثرش. اينها به گمانم همان چيزهاي ساده اي باشد كه به آنها توجه نكرده‌ام يا نميكنم ولي بايد جدي ميگرفتمشان يا بگيرمشان. حرفهايي هستند كه قصدي و منظوري از گفتنشان وجود ندارد، دست كم آنچه كه من برداشت ميكنم منظور نبوده، اما نشان از جايي دارند كه بايد بهشان توجه كرد.

 

- ميداني امروز كه از اين حرفها زده ميشود اگر آنطوري فكر كني كه بعدا با گذشت زمان فكر ميكني، خودت و اطرافيانت و چه بسا همان كسي كه حرفها را زده مي‌گويند كه آسمان را به ريسمان بافته‌اي. خيلي از مواقع فاصله بين يك عمل با نتيجه‌اش باعث گمراهي ميشود. آدم به اين فاصله‌ها دقت نميكند. كليد برق نيست كه تا بزنيش چراغ خاموش شود، زمان ميبرد لعنتي، روزها و ماهها و سالها شايد تا بفهمي كه جاري شدن يك كلام برخاسته از كدام حس بوده و ربط اين حس با بقيه احساسات كدام است، برآيندشان كدام طرفي است.

 

- ديروز خيلي اتفاقي داشتم آرشيو خودم را ميخواندم. رسيدم به اینجا، به اين جمله ويوين كه آن بالا نوشته بودم. شايد همه چيز به نظر خيلي خوب است. من ولي كنار همه اينها فقط به يك جمله نياز دارم براي اينكه به كل ويران شوم. اينكه از كجا ميتوان به كجا رسيد بماند...

 

- گاهي هم هست كه هيچ چيز عجيبي اين بيرون رخ نداده. همه چيز با هم توي يك راستاست. همه حرفها يك نشاني دارند، همه عملها به يك سمت ميروند. اميد يعني همين كه آدم دنبال يك جهت ديگر بگردد. بد درديست كه اميد بخواهد فقط توي ذهن آدم بماند. وقتي كه توي ذهن ماند، وقتي نمود بيروني پيدا نكرد گمانم اسمش خيال ميشود. ديگر اميد نيست. يادم بماند بين خيال، بين اميد، بين واقعيت آن چيزي كه آن بيرون، پيرامون من در جريانست بايد به حد كافي تفاوت بگذارم. واقعيت همين است كه من هرچقدر هم توي فكر و خيال و آرزو باشم، آدمها دارند به من لطف ميكنند و وظيفه‌اي در قبال من و در قبال آنچه كه دوست دارم ندارند. يادم بماند كه بابت همين هم بدهكارم و هيچ حقي بيشتر از اين ندارم.

 

* عنوان از آقاي حافظ

+ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:24  | 

ميداني؟ آن زماني كه آدم توي ذهن خودش بشكند، زمانيست كه ديگر بلند شدن امكان ندارد. شايد بتوان چيزي را از نو ساخت، چيزي را دوباره بوجود آورد. نميگويم كه نميشود. اما اين موجود جديد ديگر ربطي به آن موجود قبلي، به آن آدم قبلي نخواهد داشت. چيزي ميشود از يك جنس ديگر. ياد قبلي، خاطره قبلي باهاش خواهد ماند، اما آن موجود قبلي همانجايي كه شكست و به زمين افتاد خواهد ماند و اين حقيقت ماجراست.

+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:25  |