تویی که این همه ناقصی، تویی که توی خیلی زمینه ها حرفی برای گفتن نداری، تویی که هنوز معنی خیلی چیزها را نمی فهمی، تویی که حالا حالا ها باید یاد بگیری، تویی که حرف زدنت نماد جهالت است و حرف نزدنت از روی نادانی، برای رفع این همه کاستی نه برای خودت که گیرم آزادی که تا ابد هم همین بمانی که هستی، بلکه برای کسی که خواسته ای کنار تو بماند و حق دارد در حد خودش برای کمال تلاش کند فکری کرده ای؟ مگر نه اینکه هیچ انسانی کامل نیست، ولی چقدر فرصت میدهیم که دیگران بیایند و به جای ما نواقص ما را نه برای آنها که از ما دورند و طبعا کاری به کارشان نداریم، برای آنهایی که به ما نزدیکند رفع کنند؟ جای خالی ما و کاستیهایمان را برای عزیزانمان پر کنند؟ چقدر شدنی است اصلا؟ چرا هر چقدر به حوزههای شخصی نزدیکتر شویم پاسخ به سمت منفی میل میکند؟
میدانی توی همه اتفاقات زندگی آدم شاید تنها همان تولدش است که خیلی ربطی به حضور دیگران ندارد. آدمها میآیند و میروند و زیاد و کم خودشان، خاطره شان، یابودشان، سالگردهای مرتبط بهشان در زندگی آدم کم رنگ و پر رنگ میشود. بعضی میمانند و بعضی محو میشوند. اما اگر همه اتفاقاتی که آدمهای دیگر در آن نقش داشته اند را هم از صفحه ذهنت پاک کنی، تولدت به تو چسبده و از تو جدا نمیشود. حالا فرض بگیر که یک آدمی را گره زدی به تولدت، به تنها چیزی که نفس ذاتش ارتباطی به آمدن و رفتن دیگران ندارد و هر سال به خاطر خودت و نه دیگری یادآوریش میکنی. اینطوری آن آدم، آن خاطره، خیلی از چیزهایی که بینتان رد و بدل شده میرود و رسوب میکند ته ذهنت. هر وقت یاد خودت میافتی، یاد آمدن خودت، یادت میآید که یک زمانی.. یک روزی.. یک جایی.. یک آدمی بود که گره خورد به ذهن و فکر و خاطراتت...
ایستاده جلوی آینه و به چین و چروک صورتش نگاه میکند. میگوید نچ نچ! پیر شدهم ها.. دروغ چرا! خب دارد راست میگوید. یک زمانی یادم هست که مثل همین الانهای ما سرحال و قبراق بود. حالا هر روز یک جاییش عیب و ایراد پیدا میکند.
ایستاده و دارد گریه میکند. یعنی بد دارد گریه میکندها. روی سنگ قبر پایین پایش نوشته وفات: 1347. مال 40 سال پیش است. خیلی بیشتر از سن من و سن تو.
هفتم فروردین. یک دفعه میگویم که ای داد و بیداد! نصف تعطیلات رفت ها! میگوید: خیلی پرتی! بالای 60 درصد عمرت رفتهها. خوشبینانه که نگاه کنم میبینم راست میگوید. لامصب این دلمان دارد ریشه میکند در این دنیا. آمادگی مردن نداریم. نه برای خودمان و نه برای اطرافیان
÷÷÷÷÷
آنکه شکیباست خواهد ماند
آنکه ناشکیباست خواهد گفت نخواهم رفت
احمدرضا احمدی
سال نوی ما که مبارک شد. سال نوی همه مبارک باشد
دلم خیال آمدن ندارد... میدانم همین دور و برها گیر کرده است... شاید پشت میزهای آن کافه... وسط اسباب بازیهای آن پارک... توی صفحات اولیه آن کتاب... وسط سربالایی آن اتوبان... میدانم دلم همین حوالی جا خواهد ماند.. وسط تمام لحظههای دوست داشتنی.. کنار تمام ناگفتههای آن اتاق آهنی... جایی کنار آن چشمهای قشنگ مهربان... میدانم دلم جا خواهد ماند...
دیدی اینهایی را که تا یک اساماس برایشان فوروارد میکنی یکی در جوابش برایت فوروارد میکنند و اگر چیزی نفرستی صدایشان درنمیآید؟ حال آدم را بهم میزنند!
هر روز صبح در مسیر رفتن به محل کار وسط خروجی یادگار به شیخ فضل اله که خورشید درست روبروی چشمانم قرار میگیرد، افسوس میخورم که چرا دوربین ندارم.
معتقد باشي يا نباشي، دعاي مادرم كه صبحها به طرفم فوتش ميكند كلي قوت قلب است.
روشن است که هر دو آدمی به طرز معناداری کم یا زیاد با هم متفاوتند. هرچقدر هم بخواهیم بگوییم که روابط دوستانه باید بهگونه ای باشد که آدم کمترین تغییر را در خودش احساس کند و همان باشد که هست، ناگزیریم از ایجاد برخی تغییرات ذهنی و رفتاری و پذیرش برخی رفتارها و ذهنیات دیگری. بنابراین برای پیشبردن یک رابطهیدو طرفه آدم باید انرژی صرف کند و این انرژیها دو دستهاند.
دسته اول انرژیهایی که خیلی آشکار و واضح صرف این موضوع میشوند. آنهایی که هر کسی و به خصوص طرف دوم رابطه کاملا میفهمد و احساسش میکند. نمونه سادهاش خرید هدیه و صرف وقت برای بودن با همدیگر است.
دسته دیگری هم هست که چندان به چشم نمیآید. مثل وقتی که تو سعی میکنی آرام و بی سر و صدا تفاوتی را بپذیری و بدون اینکه به چشم کسی بیاید خودت را برای پذیرش دائمی آن یا موارد مشابه دیگرش آماده کنی.
طبیعت ماجرا اینست که آدمها به نوعی –درست یا غلط- از یکدیگر متوقعند. یعنی به نسبت انرژی که در یک رابطه میگذارند، دوست دارند که عکسالعمل ببینند. حالا این انرژیهای پنهانی که آدم در یک رابطه میگذارد نه که فقط برای خود آدم محسوسند و لزوماً دیگری متوجهشان نمیشود، خیلی وقتها بدون جواب مستقیم و محسوس هم میمانند. یعنی امکان دارد که تبدیل بشوند به یک سری توقع ایجاد شدهی بدون پاسخ مانده و امان از روزی که حجمشان از ظرفیت تحمل آدم بیشتر شود. یک دفعه میبینی که کم آوردی یا زدی کاسه و کوزه همه چیز را بهم ریختی.
حدود سه سال پیش که کارم را عوض کردم، موقعیت شغلیام ایجاب میکرد که دائماً با آدمهایی در شرکتهای اصلی که با آنها کار میکنیم ارتباط کاری داشته باشم. رابطمان با شرکتی که بفهمی نفهمی صاحبمان بود یک خانوم جوان و پر فیس و افاده بود که همیشه هم کارهایش را دو در میکرد. در شرکت خارجی که طرف حسابمان بود با سه واحد رابطه کاری داشتم که یکی همان اوائل و برای راه اندازی بود و خیلی زود تمام شد. از این یک نفر که بگذریم در دو واحد دیگر رابط کاری دو نفر خانم هستند، هر دو تا هم در کارشان انعطاف ناپذیر که البته از ویژگیهای ملی شان است. شرکت سوم هم که به نوعی ما صاحبشان بودیم باز هم سه نفر، دو تا خانوم و نفر سوم هم با اینکه آقا بود اما ویژگیهایش خیلی شبیه آقایان نبود.
جایی اپلای کرده بودم برای کار، هفته قبل رفتم برای بخش دوم مصاحبه و سه نفر خانوم آمدند که اگر جابجا شدم یکیشان میشود رئیسم. رئیس خانوم نداشتهام تا حالا. حسی هم نسبت به داشتنش ندارم و نمیدانم چطوری است. خلاصه انگار که در مسائل کاری من همیشه پای چند زن در میان است!
دیدارهای مناسبتی را دوست ندارم. این که سالگردهای مختلف و روزهای خاص بشود تنها بهانه دیدارهایمان و مقید شویم به اینکه این روزها حتما همدیگر را ببینیم و مهم نباشد باقی ایام سال را چطور میگذرانیم اصلا دوست داشتنی نیست. از همین جمله است ولنتاین، ولو اینکه مناسبت این روز اصلا چیز دیگری فراتر از دیدار و اینها باشد.
÷÷÷÷
فکر میکردم که کار تنها چیزیست که راحت و بدون دردسر سرم را گرم میکند. که تنها چیزیست که وقتی به آن مشغول میشوم از هزار و یک جور فکر و خیال مختلف جدا میشوم. فکر میکردم همیشه کارم را آنقدر دوست داشته ام که درش غرق شوم. حالا از وقتی بهم گفته که تا حالا نشده راجع به کارت صحبت کنی و چشمهایت برق بزند کلی از خودم و کارم ناامیدم.
÷÷÷÷
نگذار آنقدر منتظر بمانم که حرفهایت با گوشم غریبه شوند.
÷÷÷÷
بیخودی فکر نکنید که همه چیز مال فیلمهاست. وقتی ساعت 9 و نیم شب که هنوز کلی آدم در خیابانها میروند و میآیند چک برگشتیشان را از دستت بقاپند و بگیرند کتکت بزنند و به 110 هم زنگ بزنی و خبری نشود و بعد هم متهمت کنند که از مغازه شان سرقت کردهای، دیگر حتی میتوانی باور کنی که عاشق شدن هم فقط مال توی فیلم نیست و حتی توی همین دنیا، اصلا توی همین شهر هم میشود عاشق شد، درست مثل توی فیلمها.
÷÷÷÷
بعد از عمری نشستیم فیلم ببینیم که قرعه به نام بادبادکباز افتاد. دیدیم که اهه! زیرنویس هم ندارد. کاشف بعمل آمد که باباجان اصلا اینها دارند فارسی حرف میزنند. فقط نمیدانم که چرا از این همه فارسی، فقط حرفهای همایون ارشادی را حالیم میشد. صد البته سنت شکنی کردیم که همین قدر هم فهمیدیم. چرا که خواب نه در همان ابتدای فیلم، که حدود دقیقه 20 تا 30 بود که ما را در ربود.
این روزهای تعطیل یادم میاندازد که یک روزی بالاخره تحلیل میروم و هیچ چیزی نخواهد بود که نبودنت یادم برود...
- هر چیزی وقتی حالت فرسایشی به خودش گرفت و طولانی مدت شد خودبخود شکلش عوض میشود. بیشتر یاد و خاطره اش میماند و کمتر خودش، تازه اگر بگوییم که خودش کاملاً متناقض با آنچه که بوده نشده است.
خوشگل و جوانست ولی از یک بیماری جسمی رنج میبرد. وقتی با پسری ازدواج میکند همه خوشبخت تصورش میکنند که همسر چنین آدمی شده است. همدیگر را دوست دارند ولی بچه دار نمیشوند. دختر خاله منست.
تنها کسی نیست که این نزدیکی این مشکل را دارد. بعد از یک ماجرای عشقی ازدواج کرد که کمتر کسی فکر میکرد اینطوری درگیرش بشود. اطرافیان موافق نبودند. ازدواج کردند و حالا آنها هم بچه دار نمیشوند. پسرعموی منست.
بچه دار شده است. همه چیز عادی و خوب و شیرین به نظر میرسد. زمان میگذرد. کودک بزرگ میشود. زبان باز نمیکند. در لاک خودش میرود. دکترها میگویند به نوعی بیماری ذهنی گرفتار است. خواهر منست.
هنوز که هنوزست وقتی جلوی قاب عکس بچه اش می ایستد اشک توی چشمهایش حلقه میزند. بچه اش یکروز وقتی از مدرسه برمیگشت تصادف کرد و پرونده زمینی اش بسته شد. عموی منست.
هنوز خیلی برای زندگی جا دارد. دو تا بچه صغیر دارد که هنوز نمیتوانند گلیمشان را از آب بیرون بکشند. همسرش سرکار میرود که خبر میدهند خودش را برساند. تصادف کرده و از دنیا رفته و تنهایشان گذاشته. خاله منست.
یک حلقه که دورتر بشوم باز میتوانم مثال بیاورم و بشمارم. ما خانواده پر جمعیتی نیستیم. اما همینها را که بشمارم و حساب و کتاب کنم میبینی که جمع احتمال مصائبی که هرکدام به تنهایی احتمال چندانی ندارند چقدر دور و برمان زیاد است.
جسارت نباشد، حرف زیادی نمانده. گفتنی ها را به گمانم گفته بودم. امشب دیگر حتی خیال گفتن هم نبود. نمیدانم تفاوتی دیدی یا نه؟ نمیدانم تشابهی بود یا نه؟ بنیان این خانه اما دیشب سست شده بود. گفته بودم منظور از همه این اسمها یک چیزست. گفته بودی نه! شاید نیست. گاهی فکر میکنی رسیدی به این اسم و گاهی میبینی چقدر دوری... امشب یک جمله بیشتر نبود. "این راه بسته و بی فایده است". امشب همان یک حرف، همان یک جمله انگار از بیخ و بن فرونشاندش. امشب انگار که همه چیز از حرکت ایستاد. تا دیشب تاب ماندگاریم بود... از امشب پای رفتن.. توانی اگر به رفتن مانده باشد...
"گفتم نه پای رفتن نه تاب ماندگاری
درد خزه ی کف جوی این است
گفت آری اما دگانه تا کی ؟
یا موج وش روان شو
یا در کنار من باش
گفتم دلم گرفته ست
مثل سکون ملولم
گیسو فشانده در باد
آشفت
کای پریشان
منشین فسرده چون یخ
در تاب شو چو آتش
هان ! بی قرار من باش
پرواز گفت
گفتم
آری خوش است پرواز
اما سب است و طوفان وین بالهای خونین
چتر نوازش افشانده
کای سایه سار پربرگ
ز آرامش یقینت سرشار کرد خواهد
تا بامداد پرواز
ای خوب خسته من
بر شاخسار من باش
گفتم شب ارچه تاریک
زنگار جانم اما
تاریکی درون است
خورشید رخ برافروخت
کایینه دار من باش"
به گمانم یک چیزهایی را با زندگی اشتباه گرفته ایم. آنچه که به عنوان فرصت زندگی در اختیار ماست فارغ از شرایطی است که در آن قرار گرفته ایم. خانواده، مملکت، شغل، درآمد و اینها هیچکدام جزو زندگی نیست.. حواشی زندگی است. زندگی مان فارغ از همه اینها آن چیزیست که کاملاً به خود ما برمیگردد. شاید زندگی چگونگی برخورد و نحوه نگرش ما به همه اینهاست.