تبليغاتX
تاب
من حق دارم توی همه شبها، شبی را نشان کنم که شب آرزوها باشد. حق دارم آرزویم را توی این شب بردارم و بیاورم پیش تو. میتوانم بگذارمش وسط خودم و خودت و تو حق داری فرقی بین این شب و همه شبهای دیگر نگذاری... و من باز میتوانم فکر کنم که: مرا هزار امید است و هر هزار تویی ... شروع شادی و پایان انتظار تویی*
* سیمین بهبهانی


+ پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:49  | 

اولین بار که قانون به من اجازه شرکت در انتخابات میداد برمیگردد به خیلی سال پیش. آن سال انتخابات مجلس بود، مجلس چهارم. دعوا دعوای آنهایی بود که قبلا رقبایشان را از صحنه به در کرده بودند و خودشان انشعاب زده بودند و شده بودند «نیت» و «نیون». نیون مجلس سوم را برده بود و حالا نیت آمده بود به تلافی و طرفدارانشان هم خب! میپریدند به هم پریدنی. از آنروز تا حالا 21 مهر انتخاباتی توی شناسنامه من خورده است. هر چه که یادم می آید من رفته‌ام و رای داده‌ام به جز یک انتخابات میان دوره‌ای مجلس. خیلی کاندیداها توی همه این انتخابات رد صلاحیت شده‌اند. خیلی‌ها نیامده‌اند. خیلی وقتها مردم کمتر پای صندوق حاضر شدند و بعضی وقتها هم زیادتر از حد انتظار آمده‌ اند. امید داشته‌اند یا دلسرد بوده‌‎اند. خیلی وقتها حرص خورده‌ام در زمان نوشتن اسم آدمها توی برگه رای، اما رفته‌ام و تا جایی که میتوانستم هم اسم نوشته‌ام تا برگه‌ام کامل شود.

 

معدود دفعاتی که شور انتخاباتی توی فضای این مملکت موج میزد همان دو دوره انتخاب خاتمی به عنوان رئیس جمهور بود. زمانی که مردم آمدند و خب چه کسی هست که آن روزها را توی ذهن نداشته باشد. همان روزها اما روزهای درگیریهای خیابانی بود. آن روزها اگر میخواستی توی جمعهای انتخاباتی باشی، باید آماده میبودی که کتک بخوری. این شبهایی که گذشت، کافی بود بعد از مناظره‌های تلویزیونی سری به همین خیابان ولیعصر خودمان برنی و ببینی چطور طرفداران نامزدها توی گروه و دسته‌های خودشان داد و فریاد میکنند، به فاصله ای چنان نزدیک از هم که یک نفر اگز بخواهد از بینشان رد شود باید به بغل رد شود می ایستند، ولی خون از دماغ کسی نمی آید. همین حرفی که خیلیها دارند میگویندش و برای من حرکت به جلو یعنی همین.

 

12 سال گذشته از زمانی که آن کتک زدنها و کتک خوردنها تبدیل شد به شکل امروزی طرفداری خیابانی. من اگر رای میدهم انتظارم برای 4 سال دیگر خیلی چیز بزرگی نیست. دلم میخواهد 4 سال دیگر باز همین مردم بریزند توی خیابان و به طرفداری از نامزدشان شعار بدهند و حواسشان باشد به اینکه توی همین جمعی که دارد یک شعار میدهد، آدمهایی هستند با ذهنیات متفاوت، علائق متفاوت که امیدشان به آینده آنقدر از هم متفاوت است که هیچوقت توی یک کاندیدا جمع نمیشود. که قرار است با همین حضورشان سطح توقعشان را از خودشان، از اجتماعشان و از آدمهایی که کاندیدایشان شده اند بالا ببرند و بدانند که هیچوقت سرعت پیشروی آنچه که به آن خواهند رسید با آنچه که اکنون میخواهند یکی نمیشود.

+ جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:21  | 

- براي من ظاهرش درست مثل بقيه وقتهاي ديگر بود. من همه‌ش در حال دويدن بودم. از اين داروخانه به آن يكي، از اين بيمارستان به آن يكي، از اين مطب به آن يكي. بعدتر فهميدم كه اين سري آخر كه دكتر داروها را عوض كرده و همه را آنتي‌بيوتيك تجويز كرده خودش يك نشانه بوده كه با همه دارو عوض كردنهاي سري قبل متفاوت بوده. يا وقتي آن يكي دو شب آخر كه آمديم لباسش را عوض كنيم و نميتوانستيم حتي بنشانيمش روي تخت نشانه بوده، يا به شماره افتادن نفسهاش، سرد شدن بدنش، حتي رفتار آدمهاي دور و برم...

 

- طفره ميرفتم. دلم با او همراه نشده بود. بهش گفته بودم حالا كه ميروي مسافرت بيا فكر كنيم يك كمي تا بعدا حسرت نخوريم. وقتي كه بعد از سفرش حرف ميزديم گفت بايد ميفهميدم. از چيزهاي خيلي ساده اي بايد ميفهميدم. از اينكه هيچوقت تلفن پايين را بهم ندادي. از اينكه وسط روز زنگ ميزدم و حرف نميزدي. از اينكه توجهت به وبلاگها و كامنتها جدي‌تر بود تا حرفهاي من و چيزهاي ديگري كه ساده بودند و برايم شمردشان. من سعي كرده بودم موضوع را از روش خودم بهش بفهمانم و او چيزهاي ديگري را نشانه گرفته بود. بعدها حس كردم كه آن نشانه‌ها كه من خودم هيچوقت نشانه نميگرفتمشان گويا تر از سعي و تلاش من بود.

 

- من حافظه‌ي خوبي ندارم. خيلي چيزها هست كه يادم نمي‌ماند. بگذار اينطور بگويم كه خيلي چيزها هست كه به سادگي فراموش ميكنم. اما گاهي وقتها هم هست كه بعضي حرفها يادم نميرود. خب بعضي حرفها، بعضي حركات توي ذهن مي‌ماند، ردش، اثرش. اينها به گمانم همان چيزهاي ساده اي باشد كه به آنها توجه نكرده‌ام يا نميكنم ولي بايد جدي ميگرفتمشان يا بگيرمشان. حرفهايي هستند كه قصدي و منظوري از گفتنشان وجود ندارد، دست كم آنچه كه من برداشت ميكنم منظور نبوده، اما نشان از جايي دارند كه بايد بهشان توجه كرد.

 

- ميداني امروز كه از اين حرفها زده ميشود اگر آنطوري فكر كني كه بعدا با گذشت زمان فكر ميكني، خودت و اطرافيانت و چه بسا همان كسي كه حرفها را زده مي‌گويند كه آسمان را به ريسمان بافته‌اي. خيلي از مواقع فاصله بين يك عمل با نتيجه‌اش باعث گمراهي ميشود. آدم به اين فاصله‌ها دقت نميكند. كليد برق نيست كه تا بزنيش چراغ خاموش شود، زمان ميبرد لعنتي، روزها و ماهها و سالها شايد تا بفهمي كه جاري شدن يك كلام برخاسته از كدام حس بوده و ربط اين حس با بقيه احساسات كدام است، برآيندشان كدام طرفي است.

 

- ديروز خيلي اتفاقي داشتم آرشيو خودم را ميخواندم. رسيدم به اینجا، به اين جمله ويوين كه آن بالا نوشته بودم. شايد همه چيز به نظر خيلي خوب است. من ولي كنار همه اينها فقط به يك جمله نياز دارم براي اينكه به كل ويران شوم. اينكه از كجا ميتوان به كجا رسيد بماند...

 

- گاهي هم هست كه هيچ چيز عجيبي اين بيرون رخ نداده. همه چيز با هم توي يك راستاست. همه حرفها يك نشاني دارند، همه عملها به يك سمت ميروند. اميد يعني همين كه آدم دنبال يك جهت ديگر بگردد. بد درديست كه اميد بخواهد فقط توي ذهن آدم بماند. وقتي كه توي ذهن ماند، وقتي نمود بيروني پيدا نكرد گمانم اسمش خيال ميشود. ديگر اميد نيست. يادم بماند بين خيال، بين اميد، بين واقعيت آن چيزي كه آن بيرون، پيرامون من در جريانست بايد به حد كافي تفاوت بگذارم. واقعيت همين است كه من هرچقدر هم توي فكر و خيال و آرزو باشم، آدمها دارند به من لطف ميكنند و وظيفه‌اي در قبال من و در قبال آنچه كه دوست دارم ندارند. يادم بماند كه بابت همين هم بدهكارم و هيچ حقي بيشتر از اين ندارم.

 

* عنوان از آقاي حافظ

+ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:24  | 

ميداني؟ آن زماني كه آدم توي ذهن خودش بشكند، زمانيست كه ديگر بلند شدن امكان ندارد. شايد بتوان چيزي را از نو ساخت، چيزي را دوباره بوجود آورد. نميگويم كه نميشود. اما اين موجود جديد ديگر ربطي به آن موجود قبلي، به آن آدم قبلي نخواهد داشت. چيزي ميشود از يك جنس ديگر. ياد قبلي، خاطره قبلي باهاش خواهد ماند، اما آن موجود قبلي همانجايي كه شكست و به زمين افتاد خواهد ماند و اين حقيقت ماجراست.

+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:25  | 

همش کافیست چند دقیقه دیگر بگذرد و من همچنان به سکوتم اینجا ادامه بدهم. هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و بعد فروردین 88 از لیست ستون آرشیو اینجا حذف میشود. همه چیز به همین سادگی است. اما گاهی وقتها می‌بینی که آدم با اینکه حرفی ندارد، یا آنقدر سرحال نیست که حرفش را بزند، یا حوصله این همه اتفاق ریز و درشت این حوالی را ندارد که بیاید و علیرغم همه‌ی بالا و پایین روزگار چیزی بنویسد، می‌آید و چند خط را پشت سر هم ردیف میکند که این برهه از زندگیش یک یادگاری داشته باشد فقط. یک یادگاری کوچک توی این صفحه پشت عنوان "فروردین 88". بعد شاید کافیست با خودش فکر ‌کند که چه چیزهای دیگری بوده‌اند توی زندگیش که اینطورند؟ که کدام کارها را کرده که فقط یک ردی بماند؟ که یک فصلی توی ذهنش باز بماند و فراموش نکند که روزی روزگاری او هم بوده و از کنار تمام کارهای کرده و ناکرده گذشته است...
+ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:34  | 

يك وقتهايي هست كه براي گفتن دير ميشود. من دارم حس ميكنم يكي از آن زمانها الان دارد براي من ميرسد. اين رديف كردن كلمات پشت هم براي الانِ من از اين دست حرف زدنهاست. دلم ميخواهد كه بعدا جلوي چشمم بماند. كه يادآوري دلهره‌اي بشود كه داشته ام، ترديدي كه داشته ام، يادآور سستي پاهايم بشود براي خودم. گفتنش هم به اندازه همان نگفتنش خنده‌دار است. الان گفتنش از پيش بيني فرداست. فردايي كه فكر ميكنم اتفاق بيفتد. فردا ولي جور ديگري هم ميتواند باشد. همين حرفها، همين اعتراف ميتواند از من يك مضحكه بسازد. فردا ميتوانيم بنشينيم و همين‌ها را بخوانيم و بخنديم و من درون خودم خجالت بكشم.

ميگويد همه چيز بسيار خوب است. ميگويد كه صبرش نتيجه دارد. ميگويد مشكلات هست. بزرگي كلامش به كوچكي دل من نمي‌ماند. كنار همه اينها، من دلم ميخواست توي ذهن تو بودم.

+ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:55  | 

خاطرم نيست توي همه دوران تحصيلات قبل از دانشگاه بيشتر از مقرري تحويلي مدرسه براي دفتر هزينه كرده باشم. سهمم همانها بود كه مدرسه ميداد. چند تایی ٦٠ برگ و چندتایی ١٠٠ برگ. لابلاي اينها هم يك چندتايي دفتر ٦٠ برگ كاهي ميدادند از آنها كه روي جلدشان ستاره‌هايي بود ساخته شده از نوك قلمهاي خودنويس و پشتشان جدول برنامه هفتگي. دفترهاي كاهي را ميگذاشتم براي چركنويس. پاكنويس‌هام تك رنگ بود. همه با خودكار آبي. تيترها را نسخ مينوشتم و متن‌ها را نستعليق، سئوالها با يك فونت و جوابها با فونت ديگر. چركنويسهام اما رنگي ميشد. قبل از همه سعي ميكردم كه با مداد بنويسم و ميداني كه نوشتن روي كاغذ كاهي با مداد آسان نيست. اما وقتي كه با مداد مينوشتي، ميشد كه خودكار برداري و انگار نه انگار كه ردي روي كاغذها مانده از نو بنويسي. معلم كه براي خودش ميگفت، من برميگشتم روي صفحات قبلي چركنويس‌ها و براي خودم مينوشتم. لايه اول را كه روي يادداشتهاي درسي مينوشتم، لايه‌هاي بعدي با رنگهاي بعدي مي‌آمدند و بعد لايه هاي بعدي روي آنها با ماژيك و قلم نی، روی همان دفترهای کاهی. ولی همه‌ی این نوشته‌ها تکرار همان قبلی‌ها بود. هر لایه که اضافه میشد حرف جدیدی نداشت، طرح جدیدی داشت و شکل جدیدی. دست آخر هم که نگاه میکردی چیزی نمیدیدی جز تکرار مکرر حروفی که توی آن همه تکرار گم شده‌اند، که قابل خواندن نبودند دیگر به این راحتی.

آن دفترهای چرکنویس شبیه امروز من است. اگر بتوانی بخوانی میبینی که چقدر ساده است. از هر لایه که بگذری و بیشتر به درون برسی میبینی که حرفها همان حرفهاست. توی دلم را که ببینی به سادگی همان چیزهایی است که بر زبانم گذشته.  همانهاست که لایه لایه روی هم نشسته تا وقتی مقابل کسی مینشینم دیگر نتواند چیزی ازشان بفهمد و بخواند. تکرار مکرر چند حرف ساده، چند اصل ساده، چند جمله ساده توی لایه های مختلف...

+ چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:1  | 

اونايي كه توي دستشويي، آشنا كه ميبينن بهش ميگن: خسته نباشي

+ چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:7  | 

نامه دارم! پاكت از طرف پليس است: مركز كنترل نامحسوس ترافيك. باز كه ميكنم ميبينم كه خيلي محترمانه نوشته كه بعله خلاف كرده‌ايد و اينها و اگر معترضيد فلان كار را بكنيد كه ما رسيدگي كنيم. پشت صفحه عكس ماشينم را انداخته با كيفيت خوب و زوم كرده روي پلاك ماشين و زيرش نوشته كه اينجا بزرگراه نيايش است و حداكثر سرعت ١٠٠ كيلومتر در ساعت و تو ١١٤ كيلومتر در ساعت رفته اي و قبض جريمه هم ضميمه‌ست. بعد من اينقدر خوشم آمده از اين تكنولوژيك شدن و اين برخورد محترمانه که پلیس عزیزمان خیليها را حسرت به دلش گذاشته كه همه‌ش ميخواهم زودتر بروم بانك، ٢٠ هزار تومان بريزم به حساب آقايان.

+ پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:53  | 

برگه‌ها را ميگذارند جلويم و تند تند امضاشان ميكنم. هر امضايي كه ميزنم به برگه قبلي كه كنار گذاشته‌ام نگاه ميكنم و ميزان قوس خطوط و انحناي گوشه‌هاي امضا را دنبال ميكنم. ميخواهم ببينم چقدر شبيه هم هستند.

 

تلفن زنگ ميزند و گوشي را برميدارم. چند ماه قبل بهش چك داده‌ام. ميگويد كه چك‌ات را خرج كرده‌ام و طرف زنگ زده كه بانك نقدش نمي‌كند. مطمئنم كه حسابم موجودي دارد. طرف را پيدا ميكنم و ميپرسم ازش كه چي شده. ميگويد بانك امضاي روي چك را تطبيق نمي‌دهد. چك را ميفرستد برايم و ميبينم خيلي هم شباهتي به امضاي اين روزهام ندارد.

 

اتوماسيون اداري‌مان را بازميكنم و يك نگاهي به عکس امضايم كه پاي نامه‌ها مي‌افتد مي‌اندازم. اين امضايم مال چند سال پيش است. انحناهايش، سرعت تغيير جهت‌هاش شباهتي به اين روزها ندارد. امضاي آن روزم لابد نشانِ منِ آن روزها را داشته و امضاي امروزم نشانِ منِ امروز دارد. تمايزش توي گوشه‌هاي تند و تيز است و منحني‌هايي كه دارند خط ميشوند.

+ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:34  | 

هیچ شک نیست به تیر اجل ای یار عزیز

که من از پای درآیم چو تو اندازی به


دانلود

آقای سعدی

+ دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:23  | 

یکم- میگوید آدرس وبلاگت را بده دیگر. شوخی شوخی چند تایی را اسم میبرم که مثلا من اینها هستم و به خرجش نمیرود. بعد آدرس یکی دیگر را میدهم که قبلا دیده است و مال خودم بوده. پر است از جمله های نیم خطی با فاصله نوشتن طولانی. تا این یکی را میگویم میگوید تو غلط کردی. وبلاگ تو حتما پر است از پستهای طولانی شبیه سخنرانی.

 

دوم- میگوییم و میخندیم. بهش میگویم باید من را توی جمع ببینی. تعداد از دو که تجاوز میکند ساکت مینشینم یک گوشه و بر و بر نگاه میکنم و لام تا کام حرف نمیزنم. اینقدری که آنها که کمتر بشناسندم فکر میکنند معذبم. یک نگاه میکند بهم و چیزی میگوید که معلوم است باورش نشده است.

 

سوم- واقعا نمیدانم راجع به من چه فکری میکند. میپرسد از فلانی چه خبر؟ نمیخواهم جواب بدهم و به شوخی میگویم کدام فلانی را میگویی؟ فلانی حسنی یا فلانی حسینی یا فلانی علوی؟ میگوید که خاک بر سرت کنند. اینقدر که از این شاخ به آن شاخ میپری هیچ کسی تحملت را ندارد. بعد هرچه بالا و پایین میکنم که ببینم چند تا از این شاخه ها بوده‌اند توی زندگیم که پریده باشم رویشان، یا نه، رد شده باشم از کنارشان حتی، به جز یکی پیدا نمیکنم.

 

چهارم- دوستانم بهم میگویند ارباب حلقه‌ها. میگویند 39 تا حلقه آویزان کرده‌ای دم در خانه و هر بار که میخواهی از خانه بیایی بیرون یکی را بر میداری و میکنی دستت. از این 39 تا تا حالا نه خودشان را کسی دیده و نه رد و اثر و نشانی‌شان را. ولی خب هر باری که حرف میزنند چنان جدی میگویند که برایشان غیر قابل باور شده که حقیقت ندارد.

 

پنجم- آقای رئیس قدیم آمده شرکت. وقتی که رفت یکی از همکارانم آمده و میگوید که رئیس لابلای حرفهایش گفت که هر وقت کافکا میخوانم یاد فلانی –یعنی من- می‌افتم. خب من اصولا از کافکا به جز اسم کوچکش چیزی نمیدانم. میگردم توی نت که ببینم یعنی چه؟! نوشته است: «عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده‌است. او همچنین دچار میگرن، بی خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه خواری  و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند.» خوب یا بد، اینکه هیچ رابطه‌ای با گیاه و گیاه‌خواری ندارم خیالم را راحت میکند که این بار هم مشبّه ربطی به مشبّهٌ به ندارد.

 

ششم- میگویم که هست و من هم که میدانی نمیتوانم نه بگویم. بماند که نمیخواهم نه بگویم. میگوید اتفاقا تو خوب هم نه میگویی ولی همیشه دیر. بگذارید این یکی را استثنا کنم و بگویم راست میگوید... نه‌های دیر گفته شده توی کارنامه‌ام هست، نه به اندازه نه‌های دیر گفته نشده یا زود گفته شده... هست ولی و کم هم نیست.

 

هفتم- دوست ندارم اینجا آهنگ بگذارم. من نه از اهالی موسیقی‌ام و نه اهل موسیقی‌ام و نه سلیقه خوبی دارم. شاید اینکه صفحه اول این وبلاگ لینک 5 تا موسیقی داشته باشد اصلا با روحیات من همخوانی نداشته باشد. ولی خب این یکی را هم دلم میخواهد بگذارم. شاید دو هفته‌ای هم هست. حالا که هیچ ربطی پیدا نمیکنم همین جوری میگذارمش.


دانلود

 

هشتم- من خودم را لامذهب نمیدانم حتی اگر متظاهر به هیچکدام از مظاهر مذهبی نباشم. به همان نسبت اگر اینجا آیه قرآن بگذارم دلیل مذهبی بودنم نیست. مثل وقتی که یک جمله از فیلمی میگذارم و دلیلی بر خوره فیلم بودنم نیست. مشابهش را هم توی بند هفتم راجع به موسیقی گفتم. اینجا را دلم میخواهد باز که با یک آیه قرآن تمام کنم به مناسبت تکرارش برای خودم توی روزهای اخیر

وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

و گفتارتان را پنهان كنيد يا آن را آشكار سازيد، مسلماً او به نيّات و اسرار سينه ها داناست .

ملک - 13

* عنوان از آقای سعدی

+ یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:1  | 

بعضي آدمها هستند كه ذاتا آدم دوم‌اند. انگار نميتوانند نفر اول باشند. اين لزوما به اين معني نيست كه توسط عده‌اي ديگر برنامه‌ريزي شوند و مثل يك ماشين رفتار كنند. كه برنامه بدهي بهشان و آنها هم اجرايش كنند. دست كم آندسته از اين آدمها كه اينگونه‌اند و ماشين وار عمل ميكنند خيلي هم دردسر نيستند. دردسر زماني شروع ميشود كه اين جماعت بخواهند نقش آدمهاي اول را بازي كنند. بخواهند راهكار ارائه كنند. بخواهند برنامه بدهند. آن وقت تمام برنامه‌ها و رفتارهاشان ميشود رفتارهاي انفعالي. همه چيزشان وابسته ميشود به اينكه ديگري چكار كرده كه آنها هم همان كار را بكنند. يا آن كسي كه مقابلشان است چه ميكند كه آنها خنثايش بكنند. فقط امان از وقتي كه اين آدمهاي دوم خودشان را با آن آدمهاي نقش آفرين اول اشتباه ميگيرند.

+ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:15  | 

سال دیگر... سالهای دیگر... اگر برگشتی و پشت سرت را نگاه کردی، حواست باشد که امسال حتی توی تقویم هم طولانی‌تر بود.


دانلود

+ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:6  | 

از دیده‌ها... سکوت و از آیینه‌ها... سکوت  

از خاطرات مانده ته سینه‌ها... سکوت  

 

از استواری همه‌ی اجسام پایدار  

از حرکت مداوم جنبنده‌ها... سکوت 

 

از عطر گل که آتش جانسوز شمع شد  

از سوزش مکرر پروانه‌‎ها... سکوت 

 

از شادی و غم و اندوه و سرخوشی 

از هر چه حس مانده در این منتها... سکوت 

 

از گریه‌ها به وقت سحر... از حضور اشک  

از انفجار شکر خنده‌ها... سکوت 

 

از ذکر یا رب همه مردان حق بگیر 

تا رقص پر حرارت رقاصه‌ها... سکوت 

 

از نرمی و لطافت گلبرگهای گل 

تا دستهای پر شده از پینه‌ها... سکوت 

 

از قدرت خدایی پروردگار هم 

تا احتیاج و فقر تنابنده‌ها... سکوت 

 

حرفی نمانده از گذر لحظه لحظه‌ها   

از ابتدا سکوت و الی انتها... سکوت    


دانلود

+ پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:44  | 

خب آقای حافظ هم گاهی یک حرفهایی میزند. حتی در یلدای دوست نداشتنی:

 

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

 

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

 

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

+ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:36  | 

ميبيني همينجوري است لابد كه هي نميشود. مثل همين برف. كه امروز مینویسی چشم انتظارش هستي و فردا مي‌آيد. از همان حوالي ظهر و عصر هم مي‌آيد. دلت را هم مي‌برد ها. ولي ولي ولي.. يك خودي نشان ميدهد بهت فقط. آنطوري نمي‌آيد كه بنشيند. آنطوري نمي‌آيد كه آخر شبت را بسازد. آن وقتي كه ميخواهي بروي پياده روي نيست. سوزش هست، سفيديش نيست. يادش هست، خودش نيست. يعني يكجوري ميگذاردت توي خوف و رجا كه هي بروي پشت پنجره را نگاه بيندازي ببيني كجا مانده پس؟ هي نگاه كني به اسمان و حدس بزني كه بالاخره امشب مي‌آيد يا نه؟ ميداني؟ يك زماني هم ميرسد كه ديگر خسته ميشوي... يا بي‌خيال ميشوي و ميروي سرت را ميكني توي بالشت، مچاله ميكني خودت را زير پتو و ميگويي كه نه! ديگر نمي‌آيد...

اما همين خود تو باز فردا صبح كه از خواب بيدار شدي، توي همان تختت كه داري غلت ميخوري آرام آرام پرده را كنار ميزني كه ببيني خودش را پشت در خانه‌ات رسانده يا نه؟

مثل همين برف ميشود بعضي چشم انتظاريها، آمدنش را از سوز هوا حس میکنی... يك تكه ابر كه ميبيني اميدوار ميشوي... شروع به باريدن كه ميكند خوشحال ميشوي... نميشيند ولي آنطوري كه دوست داري بنشيند، نمي‌آيد و تو فقط انتظار ميكشي.. فقط اميد ميبندي... فقط. بي‌اينكه هيچ كاري بتواني بكني...

+ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:21  | 

میدانی؟ منتظر برفم. که يكروز از حوالي عصر شروع کند به باریدن. که شب که شد و دیگر کسی توی کوچه و خیابان نبود بلند شوم و تنهایی بروم بیرون. دستهام را بکنم توی جیبهام. كلاهم را بكشم روي سرم. شروع کنم پیاده رفتن زیر برف و توی آن تاریکی شب، توی سرخی آسمان، نگاه كنم به آنجاهايي كه چراغها سرشان را پايين انداخته‌اند و ببینم چطور دانه‌ها آرام آرام پایین می‌آیند. و لابد يادم بيفتد كه چقدر چيزها هستند كه دور و برم دارند سقوط ميكنند و پايين مي‌افتند و من سرم را پايين انداخته‌ام و شايد آنها كه از كنارم ميگذرند دارند سقوطشان را ميبينند و خيلي آرام‏، خيلي بي‌صدا همانطور كه دستهاشان را توي جيبهاشان گذاشته‌اند رد ميشوند و ميروند... 

+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:47  | 

یکی از شبهای اسفندماه بود. خیلی سال قبل، به عدد سن برادرم. نشسته بودیم با بابا و خواهرم پای تلویزیون آن سالها که داشت شب جمعه‌ای نامها و نشانه‌ها پخش میکرد که مامان همانطور که درد پیچیده بود توی شکمش آمد توی اتاق و همه‌مان شال و کلاه کردیم و خانم همسایه را هم صدا زدیم و راه افتادیم.

شب از نیمه گذشته بود. بابا کنار ما مانده بود توی ماشین که بتوانیم راحت ولو شویم روی صندلی و بخوابیم. چشمهام گرم بود و یادم نیست که پشت فرمان که نشسته بود داشت چه کار میکرد. اما خانوم همسایه را یادم هست که آمد و خبر داد و من خوشحال از اینکه کری‌ها را از خواهرم که چشم انتظار خواهرش بود برده بودم بالا و پایین میپریدم. بابا رفت داخل بیمارستان و ما که راهمان نمیدادند ماندیم همانجا داخل ماشین.

نمیدانم فردای آن روز بود یا چند روز بعدتر که یک عصری بابا دستمان را گرفت و راه افتادیم به گشتن توی مغازه‌ها. یک کادو از طرف خودش خرید و یک کادو هم از طرف ما برای روزی که مامان می‌آید خانه. این شاید تنها خریدی است که توی تمام عمرم یادم می‌آید که با بابا رفته باشم. روزی هم که مامان آمد شاید خندان ترین روزی باشد که از بابایی که هیچوقت احساسی بروز نمیداد یادم مانده است.

برای منی که خیلی چیزها یادم نمی‌ماند، کم و بیش یک صحنه هایی هست که از بابا مانده باشد توی ذهنم. از تخت گوشه مطب دکتر.. از روزهایی که میخواباندمش پشت ماشین و میبردمش مدرسه.. از وقتهایی که با هم توی بیمارستان تنها بودیم.. از آن لحظه‌ای که کفنش باز شد و صورتش گذاشته شد روی خاک.. کم و بیش یک چیزهایی توی خاطرم مانده. اما اولین تصویری که توی ذهنم می‌آید وقتی حرفش میشود تصویری از مامان است. توی صبحی نمیدانم چند سال بعد از بابا که من در اتاق را باز کردم که بروم صبحانه بخورم و دیدم نشسته روی زمین و خیلی آرام اشک میریزد و همراه تلویزیون زمزمه میکند که هرگز هرگز باور نکنم عهد و پيمان ما شد فراموش...

 


دانلود

+ جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:38 

آدمها سه دسته‌اند. یک دسته آنهایی هستند که حرفی را پیش خودشان نگه نمیدارند و مهم نیست برایشان که حرفهاشان را به چه کسانی میگویند، هر کسی دم دست بود کم و زیاد میشود محرم همه حرفهاشان. یک دسته دیگر هستند که حرفهای مهمشان را به آدم/آدمهای مهمشان میگویند، به دوستهاشان، یعنی به آنهایی که دانستن این حرفها، این رازها و این اسرار، توی دل آدم را خالی نمیکند که بعدها از شنیده‌هاشان که صحتش مورد اطمینانشان هم بوده پیراهن عثمان بسازند. که حرفها توی سینه و ذهن و خاطرشان میماند و جایی درز نمیکند. ملاک قضاوت خودشان نمیشود، مترشان توی دستشان نیست که بیایند و اندازه‌ات را بگیرند. یک دسته آخری هم هستند که حرفهاشان را به رهگذرها میزنند. به آنها که میروند و نمی‌مانند. نه توی زندگی‌ات اثری خواهند داشت که نگران ذهنیاتشان باشی، نه این حوالی میمانند که از لقی دهنشان بترسی. دسته دیگری هم نیست که همه حرفهایش را توی دلش بریزد. من نمیشناسم. شما اگر فکر میکنید میشناسید به خودتان رجوع کنید.

+ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:10  |