خیلی وقت بود که میخواستم از برخی تفاوتها بگویم. نمیدانستم چطور. اینبار میخواهم از تفاوت بین تونلها بگویم. تو نگو تونل.. هر چه دلت خواست بگو. اصلا بگو غار. غار تنهایی هم نبود نبود. مهم شاید این باشد که سر از دل چیز دیگری در بیاورد. مثلا چه چیزی؟ هر چیزی که بشود از دلش سر در آورد. شاید اگر خیلی سال پیش بود و من حوصله داشتم برایت توضیح میدادم که چطور باید از "دل" کسی "سر" درآورد و اصولا رابطه سرها و دلها چیست. اما الان خیلی از آن وقتها گذشته و من هم آدم دیگری شده ام. پس برگردم سر همان ماجرای تونل..
توی این چند سالی که تهران صاحب تونل شده من هر چه کردم با تونل توحید ارتباط برقرار کنم نشد که نشد. تونل رسالت ولی جنسش از همان اول چیز دیگری بود. هی نشستم فکر کردم تا ببینم تفاوتشان چیست. اوائل نمیفهمیدم. خب حالا؟
گاهی تو داری راه خودت را میروی. وسط راهت یک سدی پیدا میشود... کوهی.. تپه ای... نمیگذارد جلوتر بروی. در امتداد همان راه تونلی میکنی و وقتی از آن رد میشوی انگار داری راه خودت را میروی و آن سد را کنار زدهای. این میشود تونل رسالت.
گاهی راه جلوی رویت باز است. اما میخواهی خودت را از مسیری.. از شلوغی و از هیاهو دور کنی. میکنی و میروی زیر زمین تا جای دیگری سر درآری. این میشود تونل توحید.
حکایت رفتن آدمها توی غار خودشان هم همینست. گاهی آدمها میروند توی غار خودشان چون حوصله ندارند با آدمهای دیگر روبرو شوند. اما گاهی آدمها میروند توی غار خودشان چون میخواهند راه خودشان را بروند. راهی که جلوی رویشان بسته شده...
بالاخره آمدی. به حساب تقویم 4366 شب طول کشید، اما بالاخره آمدی. با موهای مرتب شده، تیشرت سفید با خطهای راه راه افقی که توی شلوارت گذاشته بودی و شلوار کتان آبی. خب بله! اینها لباسهای منند. هیکلی که مثل روزهای رفتنت نحیف و شکننده نبود اما ضعف هنوز درش نمود داشت. میایستادی.. راه میرفتی.. تا میشد کمکی از کسی نمیگرفتی. حرفی با من نزدی و من فقط پشت سرت میایستادم یا از دور مواظبت بودم. هنوز آنقدری استوار نبودی که به امان خدا ولت کنیم. یکی دوباری زمین خوردی اما چیزی که بود این بود که میخواستی روی پای خودت و تا میشود بدون کمک بقیه بروی و بیایی. نمیدانم کجا بود. یک ساختمان بزرگ شلوغ با طبقات زیاد و با راهروهای بزرگ. به فاصله توی یکی از همین راهروها روی زمین نشستیم و شام خوردیم و بعد برگشتیم توی پلهها و لابلای طبقاتی که بی انتها بودند گم شدیم...
سلام عشق قدیمی! سلام خانوم ِ...
سلام ای که شدی ابتدای مفهوم ِ
خوشی و عشق و صبوری، یقین و شک و امید
تمام بودن من شد گناه مرسوم ِ
نگاه حضرت مجنون به خانم لیلی
همان نگاه پر از عاشقی و محکوم ِ
شکست و باز شکستن و باز از اول
من و خیال تو که لازمند و ملزوم ِ
تمام روز و شبم، لحظه لحظه عمرم
تمام ثانیه های خوشی و مغموم ِ
گذشته و نرسیده، تفاوتی دارد؟
برای من که شدم سالهاست مرحوم ِ...
++++++++
توضیح اینکه چند شب پیش، این را که دیدم پشت بندش رسیدم به این شعر خانوم حقوردیان که اینجوری شروع میشود: "سلام عشق قدیمی! سلام آقایِ...". چند ساعت بعدش زیر دوش آب که بودم داشتم این خطوط بالا را با خودم زمزمه میکردم. آبکی بودنش البته ربطی به محل نزولش ندارد. اساسا اینکه شان نزولش چه بوده هم حقی برای مقایسه ایجاد نمیکند. آن یکی کار یک شاعر است، این یکی زمزمه زیر لب کسی است که از ادبیات بویی نبرده. گفتم بگویم که احیانا کسی دنبال مقایسه و جواب و تکفیر و توضیح نباشد.
+ بفرمایید
+ چشم
وقتی سفر طولانیه و هواپیما بزرگه، بهترین جایی که میشه نشست جلوی درای خروجیه، جاییه که واسه پاهات به اندازه کافی جا هست. عیبش اینه که دستشوییهای هواپیما هم درست همونجا هستن. البته بدیش مال این نیست که اونجا ممکنه بو بیاد که نمیاد، یا آدما ممکنه بیان جلوت وایسن که جا به اندازه کافی بزرگه. دردش فواصل زمانی و تعداد دفعاتیه که میبینی بعضی آدما مجبورن برن دستشویی.
هشت..نه ساله است. چند بار تشنج کرده. بردهاندش بیمارستان. چن روز است که آنجاست. آزمایش پشت آزمایش که بفهمند دردش چیست. همینجوری هم مریض بود. زبان بسته است. قدرت گفتن دردش را ندارد.
تازه آمده ایران. باید یک سالی بماند. دارم میبرمش جایی. توی یک خیابان به فاصله هر 500 متر سه بار گشت ایستاده. دارند جوانها را چپ و راست میکنند. دارم برایش توضیح میدهم که اوضاع احوال چطوری است. چه چیزهایی فرق میکند، چه چیزهایی فرق نمیکند. چه کارهایی مجاز است، چه کارهایی غیر مجاز است.
تلویزیون دارد اذان میدهد. من روی مبل دراز کشیده ام. منتظرم فوتبال شروع شود. آنطرفتر مامان نشسته سر جانمازش. خیلی بیصدا ولی خیلی شدید دارد گریه میکند. راحت بگویم شانه هایش دارد ده سانت بالا پایین میپرد. من توی دلم فکر میکنم که واقعا امید دارد چه چیزی تغییر کند؟ میدانم که دلش بدجوری توی آن بیمارستان گرفتار مانده است.
همینطور که دراز کشیدهام دارم فکر میکنم. خدا اگر بنا بود روی زمین حکومت کند به گمانم حکومتش شبیه حکومت خودمان بود. اینطور بگویم. اگر دنیاهای مختلفی داشته باشیم، اگر هر کدام این دنیاها خدای خودشان را داشته باشند، اگر هر کدام این خداها سیستم حکمرانی خودشان را توی دنیای خودشان داشته باشند، خدای ما حکومت بر دنیایش مشابه همین جمهوری اسلامی است. آدمهاش به همان اندازه توی تعیین سرنوشت، توی ایجاد تغییر و توی انجام کار و جهت دهی زندگیشان نقش دارند.
بیراه نمیگویند: نماینده خدا روی زمین
روابط انسانی ... روابط پنهانی ... روابط جسمانی
انسانهای پر افاده ... انسانهای ساده ... انسانهای افتاده
قصه قصه دیروز و امروز نبود.. قدیمی بود. شوقش شوق یکی دو روزه نبود.. از همان اولین روزی که پایم به دو قدم آنورتر از جایی که ایستاده بودم رسید ذوقش توی دلم بود. گذاشته بودمش کنار برای یک وقتی که یک کمی خاص باشد. فکر میکردم یعنی مگر میشود آدم زیر آسمان آنجا قدم بزند و نفس بکشد و قلبش از توی سینه بیرون نزند؟ آدمست دیگر.. گاهی برای خودش رویا دارد، اما همیشه که در روی یک پاشنه نمیچرخد. گاهی پیش میآید یک جایی که باید باشی نیستی و بعد همه سنگینی نبودنت سایهاش را میاندازد روی لحظه لحظه بودنت. اینطور تجربهای بود خلاصهاش. که همه خاطرات قبلی.. همه ذهنیات قبلی و همه شوق و ذوق قبلی را پاک کرد و برد. آنجا با همه ذوقی و شوقی که برای دیدنش داشتم، شهر من نبود...
Liz: Yep. I arranged it all. Nobody forced me into anything.
Richard: Yeah, and now you can’t forgive yourself.
Liz: Honestly, I’m waiting for him to forgive me, to release me.
Richard: Waiting for him to forgive you is a damn waste of time, Groceries. Forgive yourself.
Liz: It’s not that easy
Richard: Yeah.
Eat, Pray, Love
همهش به همین منوال گذشت:
او فکر میکرد عیبی نداره آدم برای کسی که دوست داره معطل شه
و من فکر میکردم عیبی نداره آدم کسی رو که دوست داره معطل نذاره
نمیدانم دقیقا چقدر، ولی حدود 15 سالی از من بزرگتر است. یک چیزی حدود 12 سال پیش، یک شبی توی کوچه، درست جلوی در خانه برایم آرزویی کرد که قشنگ یادم هست. آن موقع هیچ حسی نسبت به این آرزو نداشتم. شاید توی خیالم همچین چیز دست یافتنی و پیش پا افتادهای بود، توی اولویتهام نبود. فکر کردم این آرزو را کرده چون خودش هنوز بهش نرسیده. حالا کم و بیش نزدیک سن آن موقعهای او هستم. آرزوی آن موقعش برایم دور شده، یک کمی دست نیافتنی، یک کمی بعید... و من دارم حس میکنم که نه! خوب آرزویی برایم کرده بود.
این روزها من و مامان تنها توی خانهایم. مامان پیر شده. عیدی یک دستگاه اندازه گیری فشار خون گرفته. یک کیسه قرصهای جورواجور همراهش است. پاهاش درد میکند. قند خون دارد. اولین تصویر ذهنی من از مامان برمیگردد به خانه قبلی. یادم هست شبی را که اسباب کشی میکردیم به اینجا و آن موقع بیشتر از سی سال پیش بود. میتوانم بشینم و حساب کنم چند سالش بوده آن موقعها. تصویر ذهنیم از او یک زن جوان است. بابا هم همینطور. بعد کم و بیش یادم میآید که چه اتفاقاتی میافتاد. نشستهام به تحلیل اتفاقات آن موقع. نه اینکه اتفاقات عجیب و غریبی باشند که نیاز به تحلیل داشته باشند، نه. اما دارم دید آن موقعهای کودکی را میگذارم کنار. یعنی میخواهم سن الانم را بردارم و ببرم به آن روزها. بعد برایم مفهوم شود که آن کارهایی را که کردند آن موقع و من نه آن موقع پسندیدم و نه الان میپسندم تحت تاثیر چه چیزهایی بود. لنگ کدام واقعیتها بودند که آنطور کردند و طور دیگری نکردند. بعد میبینم که خیلی هم سخت نیست. آن موقعها توی همین سن و سال الان من بودند. توی سن و سال همین دوستان من بودند و من دارم میبینم که خودم و دوستانم داریم چه کارهایی میکنیم. چه چیزهایی را محاسبه میکنیم. دست روی چه چیزهایی میگذاریم و چشم روی چه چیزهایی میبندیم.
عید امسال من اینطور گذشت. پدربزرگها و مادربزرگهای فامیل که آمدند و رفتند، زنگ که زدند و احوالپرسی کردند، یاد خاطرات گذشته دور و روزهای قدیم میافتادم. سن الانم را برمیداشتم و میبردم توی آن روزها. بعد میدیدم که منصف که باشم، چقدر من توی شرایط و سن و سال و حال و هوای آنها همان میبودم که آنها بودند. یک جور دیگری بخواهم بگویم سعی کردم خودم را که میگذارم جای آدمها، توی شرایط خودشان بروم جای آنها. مفهوم شد اصلا؟
نشسته بودیم به شستن گناه مردم. به واسطه رسیدیم به یک آدم ناشناس خیلی بیربطی که هیچکدام نمیشناسیمش. من برگشتم گفتم بابا طرف بالای 50 سالش است، اصلا من نمیفهمم چطور این کارها را میکند؟ برگشت گفت هی! پشت سر مرد 50 ساله چیزی نگو! اصلا مرد 50 ساله مجاز است هر کاری بکند بس که احساس میکند همه چیزش را باخته... بس که احساس میکند چیزی بدست نیاورده... بس که احساس میکند فرصتی نمانده...
خیلی گذشته از آن روز، هنوز من گیرش ماندهام.
این هم لابد به لطف دید و بازدیدهای اجباری نوروزی است و به مدد تعارفات بیپایان توی این سرزمین که این همه آدم باید حتما یکجا سوار آسانسوری شوند که ظرفیتشان را ندارد. و لابد از روی ادب و احترام است که باید پشت به هم نکنند و رو به در نایستند و در کنارش توی چشم هم زل نزنند. نتیجه؟ نتیجه اینکه چسبیدهای به آینه و آن چند تار موی سفید که اتفاقا خیلی هم زیاد نیستند خودشان را به زور دارند میکنند توی چشمت... که حالا عجالتا این را داشته باش برای شروع سال جدید تا بعد.
بازخوانی یک وبلاگ - ۲۰ اردیبهشت ۸۲