خوشگل و جوانست ولی از یک بیماری جسمی رنج میبرد. وقتی با پسری ازدواج میکند همه خوشبخت تصورش میکنند که همسر چنین آدمی شده است. همدیگر را دوست دارند ولی بچه دار نمیشوند. دختر خاله منست.
تنها کسی نیست که این نزدیکی این مشکل را دارد. بعد از یک ماجرای عشقی ازدواج کرد که کمتر کسی فکر میکرد اینطوری درگیرش بشود. اطرافیان موافق نبودند. ازدواج کردند و حالا آنها هم بچه دار نمیشوند. پسرعموی منست.
بچه دار شده است. همه چیز عادی و خوب و شیرین به نظر میرسد. زمان میگذرد. کودک بزرگ میشود. زبان باز نمیکند. در لاک خودش میرود. دکترها میگویند به نوعی بیماری ذهنی گرفتار است. خواهر منست.
هنوز که هنوزست وقتی جلوی قاب عکس بچه اش می ایستد اشک توی چشمهایش حلقه میزند. بچه اش یکروز وقتی از مدرسه برمیگشت تصادف کرد و پرونده زمینی اش بسته شد. عموی منست.
هنوز خیلی برای زندگی جا دارد. دو تا بچه صغیر دارد که هنوز نمیتوانند گلیمشان را از آب بیرون بکشند. همسرش سرکار میرود که خبر میدهند خودش را برساند. تصادف کرده و از دنیا رفته و تنهایشان گذاشته. خاله منست.
یک حلقه که دورتر بشوم باز میتوانم مثال بیاورم و بشمارم. ما خانواده پر جمعیتی نیستیم. اما همینها را که بشمارم و حساب و کتاب کنم میبینی که جمع احتمال مصائبی که هرکدام به تنهایی احتمال چندانی ندارند چقدر دور و برمان زیاد است.
جسارت نباشد، حرف زیادی نمانده. گفتنی ها را به گمانم گفته بودم. امشب دیگر حتی خیال گفتن هم نبود. نمیدانم تفاوتی دیدی یا نه؟ نمیدانم تشابهی بود یا نه؟ بنیان این خانه اما دیشب سست شده بود. گفته بودم منظور از همه این اسمها یک چیزست. گفته بودی نه! شاید نیست. گاهی فکر میکنی رسیدی به این اسم و گاهی میبینی چقدر دوری... امشب یک جمله بیشتر نبود. "این راه بسته و بی فایده است". امشب همان یک حرف، همان یک جمله انگار از بیخ و بن فرونشاندش. امشب انگار که همه چیز از حرکت ایستاد. تا دیشب تاب ماندگاریم بود... از امشب پای رفتن.. توانی اگر به رفتن مانده باشد...
"گفتم نه پای رفتن نه تاب ماندگاری
درد خزه ی کف جوی این است
گفت آری اما دگانه تا کی ؟
یا موج وش روان شو
یا در کنار من باش
گفتم دلم گرفته ست
مثل سکون ملولم
گیسو فشانده در باد
آشفت
کای پریشان
منشین فسرده چون یخ
در تاب شو چو آتش
هان ! بی قرار من باش
پرواز گفت
گفتم
آری خوش است پرواز
اما سب است و طوفان وین بالهای خونین
چتر نوازش افشانده
کای سایه سار پربرگ
ز آرامش یقینت سرشار کرد خواهد
تا بامداد پرواز
ای خوب خسته من
بر شاخسار من باش
گفتم شب ارچه تاریک
زنگار جانم اما
تاریکی درون است
خورشید رخ برافروخت
کایینه دار من باش"
به گمانم یک چیزهایی را با زندگی اشتباه گرفته ایم. آنچه که به عنوان فرصت زندگی در اختیار ماست فارغ از شرایطی است که در آن قرار گرفته ایم. خانواده، مملکت، شغل، درآمد و اینها هیچکدام جزو زندگی نیست.. حواشی زندگی است. زندگی مان فارغ از همه اینها آن چیزیست که کاملاً به خود ما برمیگردد. شاید زندگی چگونگی برخورد و نحوه نگرش ما به همه اینهاست.