تبليغاتX
تاب
بچه اش هنوز مدرسه نمی رود که یک شب تب میکند. صبح از خواب بیدار میشود. فلج شده. خاله منست.

خوشگل و جوانست ولی از یک بیماری جسمی رنج میبرد.  وقتی با پسری ازدواج میکند همه خوشبخت تصورش میکنند که همسر چنین آدمی شده است. همدیگر را دوست دارند ولی بچه دار نمیشوند. دختر خاله منست.

تنها کسی نیست که این نزدیکی این مشکل را دارد. بعد از یک ماجرای عشقی ازدواج کرد که کمتر کسی فکر میکرد اینطوری درگیرش بشود. اطرافیان موافق نبودند. ازدواج کردند و حالا آنها هم بچه دار نمیشوند. پسرعموی منست.

بچه دار شده است. همه چیز عادی و خوب و شیرین به نظر میرسد. زمان میگذرد. کودک بزرگ میشود. زبان باز نمیکند. در لاک خودش میرود. دکترها میگویند به نوعی بیماری ذهنی گرفتار است. خواهر منست.

هنوز که هنوزست وقتی جلوی قاب عکس بچه اش می ایستد اشک توی چشمهایش حلقه میزند. بچه اش یکروز وقتی از مدرسه برمیگشت تصادف کرد و پرونده زمینی اش بسته شد. عموی منست.

هنوز خیلی برای زندگی جا دارد. دو تا بچه صغیر دارد که هنوز نمیتوانند گلیمشان را از آب بیرون بکشند. همسرش سرکار میرود که خبر میدهند خودش را برساند. تصادف کرده و از دنیا رفته و تنهایشان گذاشته. خاله منست.  

یک حلقه که دورتر بشوم باز میتوانم مثال بیاورم و بشمارم. ما خانواده پر جمعیتی نیستیم. اما همینها را که بشمارم و حساب و کتاب کنم میبینی که جمع احتمال مصائبی که هرکدام به تنهایی احتمال چندانی ندارند چقدر دور و برمان زیاد است.

+ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:41  | 

جسارت نباشد، حرف زیادی نمانده. گفتنی ها را به گمانم گفته بودم. امشب دیگر حتی خیال گفتن هم نبود. نمیدانم تفاوتی دیدی یا نه؟ نمیدانم تشابهی بود یا نه؟ بنیان این خانه اما دیشب سست شده بود. گفته بودم منظور از همه این اسمها یک چیزست. گفته بودی نه! شاید نیست. گاهی فکر میکنی رسیدی به این اسم و گاهی میبینی چقدر دوری... امشب یک جمله بیشتر نبود. "این راه بسته و بی فایده است". امشب همان یک حرف، همان یک جمله انگار از بیخ و بن فرونشاندش. امشب انگار که همه چیز از حرکت ایستاد. تا دیشب تاب ماندگاریم بود... از امشب پای رفتن.. توانی اگر به رفتن مانده باشد...

 

"گفتم نه پای رفتن نه تاب ماندگاری
درد خزه ی کف جوی این است
گفت آری اما دگانه تا کی ؟
یا موج وش روان شو
یا در کنار من باش
گفتم دلم گرفته ست
مثل سکون ملولم
گیسو فشانده در باد
آشفت
کای پریشان
منشین فسرده چون یخ
در تاب شو چو آتش
هان ! بی قرار من باش
پرواز گفت
گفتم
آری خوش است پرواز
اما سب است و طوفان وین بالهای خونین
چتر نوازش افشانده
کای سایه سار پربرگ
ز آرامش یقینت سرشار کرد خواهد
تا بامداد پرواز
ای خوب خسته من
بر شاخسار من باش
گفتم شب ارچه تاریک
زنگار جانم اما
تاریکی درون است
خورشید رخ برافروخت
کایینه دار من باش"

شعر از اسماعیل خوئی سروش

* عنوان کتابی از حسین سناپور

+ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:33  | 

وسط روز پیغام فرستاده که امروز با اهل و عیال آمده ایم پیک نیک، خیلی دردناک است... میپرسم کجاش دردناک است؟ میگوید همه جاش، نفس زندگی کردن... میرسم مثلاً چه غلطی میخواستی بکنی؟ میگوید اون غلطی که تو امروز کردی... میگویم مادرم را بردم سر خاک مادرش و شوهرش که یک کمی زار بزند...

به گمانم یک چیزهایی را با زندگی اشتباه گرفته ایم. آنچه که به عنوان فرصت زندگی در اختیار ماست فارغ از شرایطی است که در آن قرار گرفته ایم. خانواده، مملکت، شغل، درآمد و اینها هیچکدام جزو زندگی نیست.. حواشی زندگی است. زندگی مان فارغ از همه اینها آن چیزیست که کاملاً به خود ما برمیگردد. شاید زندگی چگونگی برخورد و نحوه نگرش ما به همه اینهاست.

+ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:2  | 

روابط اجتماعی را درست حسابی بلد نیستم. مادرم حسابی کلافه میشود از اینکه حالی از عمو و خاله و فک و فامیل نمیپرسم و هر وقت هم که او گوشی تلفن را بر میدارد تا به مناسبتی آن را دست من بدهد که حال و احوالی کنم فلنگ را میبندم. آنها که مرا میشناسند خب کم کم عادت کرده اند. حالا مانده ام با آنها که نمیشناسندم چه کنم. مانده ام چه کنم با این اس ام اس هایی که در این مناسبتها میرسد. آنها که از دوستان است را خب بی خیال میشوم و بی جواب میمانند. آنهایی را که از همکاران ریش سفید یا افرادیست که با آنها رودربایستی دارم را چه کار باید بکنم. راستش آدم خجالت میکشد وقتی کسانی یادت میکنند که برای خودشان کسی هستند و نیازی نیست که یادت کنند. مخصوصاً که بازهم بی جواب میگذاردشان.
+ شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:21  | 

این اولین نوشته اینجاست. قرار نیست اینجا چیز خاصی باشد. نه معلومست که چرا شروع شده و نه قرار است به جایی برسد. درست مثل خیلی کارهای دیگر من بدون هدف خاصی شروع شده و قرار است همین طوری تا زمانی که حوصله اش را دارم ادامه پیدا کند. از آنجایی هم که من چندان حس و حالی برای این کارها ندارم نباید عمر چندانی داشته باشد. اصولا خیلی چیزهاست که به مرور تغییر میکند. اما سرعت تغییرات در مورد همه چیز یکسان نیست. یک وقتهایی یک چیزهایی به کندی اتفاق می افتد، سرعت تغییراتش هم متناسب با همان سرعت اتفاق افتادنش میشود. مثلاً؟ مثلاً بچه که بودیم صبح روز عید فطر، درست مثل همه روزهای ماه رمضان پدر و مادرمان بیدارمان میکردند. حالا گیرم یک چند دقیقه ای دیرتر. اذان صبح را که میدادند و تمام میشد یک چیزی میدادند میخوردیم که خیالشان راحت باشد که در همان اول صبحی روزه مان را باطل کرده ایم! انگار که اگر روزه را مثلا ساعت ده صبح میخوردیم کل عید زیر سئوال رفته. این روزها اما دیگر خبری از این عادت سالیانه نیست. دوره زمانی چنین کاری سالی یکبار بود و چند سالی طول کشید تا این عادت از بین برود. وبلاگ نوشتن برای خیلی ها عادت روزانه است. حالا اگر نگوییم روزی چند بار مینویسند. پس یک چند روزی طول میکشد تا این عادت عوض شود و اینجا هم خالی از هر نوشته ای بماند. امیدوارم که این اتفاق خیلی زود نیفتد.
+ شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:25  |