معتقد باشي يا نباشي، دعاي مادرم كه صبحها به طرفم فوتش ميكند كلي قوت قلب است.
روشن است که هر دو آدمی به طرز معناداری کم یا زیاد با هم متفاوتند. هرچقدر هم بخواهیم بگوییم که روابط دوستانه باید بهگونه ای باشد که آدم کمترین تغییر را در خودش احساس کند و همان باشد که هست، ناگزیریم از ایجاد برخی تغییرات ذهنی و رفتاری و پذیرش برخی رفتارها و ذهنیات دیگری. بنابراین برای پیشبردن یک رابطهیدو طرفه آدم باید انرژی صرف کند و این انرژیها دو دستهاند.
دسته اول انرژیهایی که خیلی آشکار و واضح صرف این موضوع میشوند. آنهایی که هر کسی و به خصوص طرف دوم رابطه کاملا میفهمد و احساسش میکند. نمونه سادهاش خرید هدیه و صرف وقت برای بودن با همدیگر است.
دسته دیگری هم هست که چندان به چشم نمیآید. مثل وقتی که تو سعی میکنی آرام و بی سر و صدا تفاوتی را بپذیری و بدون اینکه به چشم کسی بیاید خودت را برای پذیرش دائمی آن یا موارد مشابه دیگرش آماده کنی.
طبیعت ماجرا اینست که آدمها به نوعی –درست یا غلط- از یکدیگر متوقعند. یعنی به نسبت انرژی که در یک رابطه میگذارند، دوست دارند که عکسالعمل ببینند. حالا این انرژیهای پنهانی که آدم در یک رابطه میگذارد نه که فقط برای خود آدم محسوسند و لزوماً دیگری متوجهشان نمیشود، خیلی وقتها بدون جواب مستقیم و محسوس هم میمانند. یعنی امکان دارد که تبدیل بشوند به یک سری توقع ایجاد شدهی بدون پاسخ مانده و امان از روزی که حجمشان از ظرفیت تحمل آدم بیشتر شود. یک دفعه میبینی که کم آوردی یا زدی کاسه و کوزه همه چیز را بهم ریختی.
حدود سه سال پیش که کارم را عوض کردم، موقعیت شغلیام ایجاب میکرد که دائماً با آدمهایی در شرکتهای اصلی که با آنها کار میکنیم ارتباط کاری داشته باشم. رابطمان با شرکتی که بفهمی نفهمی صاحبمان بود یک خانوم جوان و پر فیس و افاده بود که همیشه هم کارهایش را دو در میکرد. در شرکت خارجی که طرف حسابمان بود با سه واحد رابطه کاری داشتم که یکی همان اوائل و برای راه اندازی بود و خیلی زود تمام شد. از این یک نفر که بگذریم در دو واحد دیگر رابط کاری دو نفر خانم هستند، هر دو تا هم در کارشان انعطاف ناپذیر که البته از ویژگیهای ملی شان است. شرکت سوم هم که به نوعی ما صاحبشان بودیم باز هم سه نفر، دو تا خانوم و نفر سوم هم با اینکه آقا بود اما ویژگیهایش خیلی شبیه آقایان نبود.
جایی اپلای کرده بودم برای کار، هفته قبل رفتم برای بخش دوم مصاحبه و سه نفر خانوم آمدند که اگر جابجا شدم یکیشان میشود رئیسم. رئیس خانوم نداشتهام تا حالا. حسی هم نسبت به داشتنش ندارم و نمیدانم چطوری است. خلاصه انگار که در مسائل کاری من همیشه پای چند زن در میان است!
دیدارهای مناسبتی را دوست ندارم. این که سالگردهای مختلف و روزهای خاص بشود تنها بهانه دیدارهایمان و مقید شویم به اینکه این روزها حتما همدیگر را ببینیم و مهم نباشد باقی ایام سال را چطور میگذرانیم اصلا دوست داشتنی نیست. از همین جمله است ولنتاین، ولو اینکه مناسبت این روز اصلا چیز دیگری فراتر از دیدار و اینها باشد.
÷÷÷÷
فکر میکردم که کار تنها چیزیست که راحت و بدون دردسر سرم را گرم میکند. که تنها چیزیست که وقتی به آن مشغول میشوم از هزار و یک جور فکر و خیال مختلف جدا میشوم. فکر میکردم همیشه کارم را آنقدر دوست داشته ام که درش غرق شوم. حالا از وقتی بهم گفته که تا حالا نشده راجع به کارت صحبت کنی و چشمهایت برق بزند کلی از خودم و کارم ناامیدم.
÷÷÷÷
نگذار آنقدر منتظر بمانم که حرفهایت با گوشم غریبه شوند.
÷÷÷÷
بیخودی فکر نکنید که همه چیز مال فیلمهاست. وقتی ساعت 9 و نیم شب که هنوز کلی آدم در خیابانها میروند و میآیند چک برگشتیشان را از دستت بقاپند و بگیرند کتکت بزنند و به 110 هم زنگ بزنی و خبری نشود و بعد هم متهمت کنند که از مغازه شان سرقت کردهای، دیگر حتی میتوانی باور کنی که عاشق شدن هم فقط مال توی فیلم نیست و حتی توی همین دنیا، اصلا توی همین شهر هم میشود عاشق شد، درست مثل توی فیلمها.
÷÷÷÷
بعد از عمری نشستیم فیلم ببینیم که قرعه به نام بادبادکباز افتاد. دیدیم که اهه! زیرنویس هم ندارد. کاشف بعمل آمد که باباجان اصلا اینها دارند فارسی حرف میزنند. فقط نمیدانم که چرا از این همه فارسی، فقط حرفهای همایون ارشادی را حالیم میشد. صد البته سنت شکنی کردیم که همین قدر هم فهمیدیم. چرا که خواب نه در همان ابتدای فیلم، که حدود دقیقه 20 تا 30 بود که ما را در ربود.