دلم خیال آمدن ندارد... میدانم همین دور و برها گیر کرده است... شاید پشت میزهای آن کافه... وسط اسباب بازیهای آن پارک... توی صفحات اولیه آن کتاب... وسط سربالایی آن اتوبان... میدانم دلم همین حوالی جا خواهد ماند.. وسط تمام لحظههای دوست داشتنی.. کنار تمام ناگفتههای آن اتاق آهنی... جایی کنار آن چشمهای قشنگ مهربان... میدانم دلم جا خواهد ماند...
دیدی اینهایی را که تا یک اساماس برایشان فوروارد میکنی یکی در جوابش برایت فوروارد میکنند و اگر چیزی نفرستی صدایشان درنمیآید؟ حال آدم را بهم میزنند!
هر روز صبح در مسیر رفتن به محل کار وسط خروجی یادگار به شیخ فضل اله که خورشید درست روبروی چشمانم قرار میگیرد، افسوس میخورم که چرا دوربین ندارم.