جنوب این اتاق همه اش پنجره است. از آن پنجره های سرتاسری که از 15..20 سانتیمتر بالای کف اتاق شروع میشود و تا خود سقف بالا میرود. پشت پنجره یک تراس باریک است به طول همه اتاق و عرض یک متر. روی پنجره را یک پرده توری سفید پوشانده. ساده ترین پرده توری که بتوانی تصورش کنی. سه تا حصیر به قامت پنجره طوری روی تراس کنار هم ایستادهاند که تا جایی که زورشان میرسد نه آفتاب بیاید تو و نه دما جابجا شود بین اتاق و تراس. یک کمی با فاصله از تراس، یک چند متری جلوتر سروی طوری قد کشیده که قامتش از اتاق هم بزند بالا، یعنی اصلا انگار نه انگار که این اتاق پایش را روی قد یکی مثل خودش گذاشته باشد، سرو همین جور تنهایی راهش را گرفته و بی توجه خودش را کشیده بالا. یک طرف اتاق، یک تخت چوبی ساده رنگ نخورده خودش را طوری کشیده طرف پنجره که بیشترین نزدیکی را با آن داشته باشد. شبها چراغها را که خاموش کنی و رو به پنجره روی تخت دراز بکشی، از بین پرده توری و پنجره و حصیر چیزی نمیبینی، مگر زمانی که ماه خودش را برساند وسط آسمان. بعد انگار که ماه حواسش باشد به اینکه سرو کجا ایستاده، آرام راهش را از شرق میگیرد و خودش را یک کمی میکشد بالا. از روی سر سرو میگذرد و میرود سمت غرب خودش را گم و گور میکند توی سپیده صبح. همه این چند ساعتی که ماه آن بالا خودنمایی میکند میشود فرصت من که دراز بکشم روی تخت و نگاهش کنم و خیال کنم که همین حالا، توی یک گوشه همین شهر یک جفت چشم دیگر هم هست که چشم دوخته به سفیدی نور ماه.
مدرسه نمیرفتم هنوز. یکروز بابا آمد خانه و خیلی سریع چند تا لباس برداشتیم و همه حرکت کردیم سمت شهری که خانوم-مادرِ پدرم که انگاری فوت کرده بود- و عموهام آنجا زندگی میکردند. همه لباس سیاه پوشیده بودند و گریه میکردند. ما ولی با دخترعموها و پسرعموها هی بازی میکردیم و مثلا که خیلی عزاداریم و گریه میکنیم، یکیمان میرفت وسط مهمانها و شروع میکرد های های ادای گریه درآوردن. بقیه هم آن پشت میخندیدند و مسابقه میدادیم که چه کسی بهتر از بقیه ادای گریه درمیآورد. حواسمان نبود که مرگ حقیقت زندگی است و هر از گاهی هم که خبر مرگ کسی میآمد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. سالهای شروع جنگ هم بود و کم کم عجیب نبود اصلا که هر چند روز یکبار سر کوچه و خیابان حجلهای برپا کنند و جنازه ای به دوش بگیرند.
تازه درسم تمام شده بود. ظهر یک روز پاییزی که بابا بیمارستان بود و من هم داشتم دنبال یک سری کارهای مربوط به او میدویدم این طرف و آن طرف شهر، پایم که رسید به خانه تلفن زنگ زد و خالهام که پشت خط بود پرسید تو چرا خانهای و بعد سکوت کرد. با اینکه پدرم چندسالی مریض بود و مرضش هم سخت و لاعلاج، تا همان لحظه آخر ذرهای امیدم کم نشده بود و اصلا تصور نمیکردم که مرگ به هرحال در هر خانهای را میزند. فردای آن روز وقتی جنازه را گذاشتند توی قبر و کفنش را بازکردند، درست وقتی که صورت بابا را گذاشتند روی خاک و من همان بالای سرش ایستاده بودم، با تمام وجودم حس کردم که مرگ خیلی نزدیک است و از آن به بعد بود که حواسم یک کمی، یک کمی، بیشتر جمع شد به آدمهایی که میروند و خیلی کمتر از آن هم به آنهایی که هستند هنوز.
آدم که به میانسالی نزدیک میشود و البته که این روزها میانسالی هی دارد زودتر از راه میرسد برای هم نسلان من و عمرها هی کوتاه و کوتاهتر میشود، هی مینشیند و یاد خاطرات کودکی و جوانیاش را میکند و یاد آنهایی که خاطرهها برایش ساختهاند. اگر خاطره سازان از نسل پدربزرگها و مادربزرگها باشند که یحتمل رفته اند و شاید ما هم در همان روزهای رفتنشان حواسمان به بازی کردن و خندیدن بوده و نفهمیدیم اصلا که چه شده. یک کمی که بزرگتر شده ایم نسلی که هم سن و سال پدرها و مادرهامان هستند کم کم بار سفر میبندند و میروند و هر کدامشان با خود رنجی را روی دل ما یادگار میگذارند. حالا چه پدر و مادر و دوست و آشنا باشند، چه قیصر امینپور و نادر ابراهیمی و خسرو شکیبایی که هنرشان لحظات نابی برایمان آفریده، هر کدامشان به نوعی روزهای ما را ساخته اند و کم و زیاد خاطراتمان را شکل دادهاند. نسلی که همسالان پدرانمان و مادرانمانند آنهایی هستند که رفتن هرکدامشان برایمان مساوی اندوهی سنگین میشود. که هی پیغام برای هم میفرستیم که آهای.. فلانی هم رفت ها.
اگر فرض بگیریم که طبیعی عمر میکنیم و این جنگ و فقر و گرسنگی، که این روزها صدایش کم و بیش هی زیاد میشود، کاری به کارمان نخواهد داشت، چند سال دیگر از نسل خاطره سازِمان خبری نیست و نوبت خودمان شده است. یعنی که یک روز صبح که از خواب بلند شدی میبینی روی پیغامگیر تلفنت صدای یکی از دوستانت ضبط شده که میگوید فلانی را یادت هست که توی مدرسه چطور توی سر و کله هم میزدید، یا با هم چندین بار کوه و بیابان و صحراها را زیر پا گذاشته بودید، یا با هم وبلاگ مینوشتید و توی جمعهای وبلاگی هی از سر فرهیختگی یا تی-آی پروری بحث میکردید، خودت را برسان که دارند جنازه اش را تشییع میکنند.
راستش نسل پدربزرگها کم و بیش رفتند و اصلا نفهمیدم چگونه. نسل پدرانمان هم دارند میروند ولی هنوز امیدی هست به آینده و آنهایی که هنوز کنارمان هستند. من ولی میترسم از آن روزی که مرگ در خانه دوستان و هم نسلانم را میزند. روزی که مینشینیم و میبینیم و با همه وجود حس میکنیم که حلقه آدمهامان چطور کوچکتر و کوچکتر میشود.
اگر به من میگفتند هم نتیجه کار یکی میشد. میشد همین که الان اتفاق افتاده، بدون هیچ کم و زیادی. اما الان فرقش اینست که آنها به جای من تصمیم گرفته اند. همان تصمیمی را هم گرفته اند که من میگرفتم. فقط یک چیزی را توی ذهن من یادگار گذاشته اند که انگار فرقی ندارد که باشی یا نباشی. هرچقدر هم که نظر دیگران را، محدودیتهاشان را و تصمیماتشان را بدانی، طرح موضوع با آنها یا پرسیدن نظرشان، حداقلِ معنیش اینست که آهای فلانی! ما حواسمان هست که تو هم هستی.
راستش اینست که من خیلی از شهرام ناظری خوشم نمیآید. البته معنیاش این نیست که نمیتوانید سوار ماشینم شوید و مثلاً "مهتاب رو" را گوش کنید. امروز عصری که توی ماشین موجهای رادیو را بالا و پایین میکردم، نمیدانم کدام رادیو مصاحبه میکرد باهاش. ازش پرسیدند که توی تمام این سالها، چه سالی و چه مقطعی را فکر میکنی توی اوج بودهای؟ برگشت گفت که –نقل به مضمون- که اوج گرفتن آدم باید مطابق سنش باشد. که یعنی من هرچه سنم بیشتر شود باید بهتر شوم و بیشتر اوج بگیرم. خوشمان آمد از جوابش
از آنهایی که اگر بخواهی تعریفشان کنی پُرند از اتفاقاتی که هر کدامشان توی زندگی روزمرهی روتین اتفاق متمایزی هستند. اما انگار همه این اتفاقات توی بستری میافتند که وقتی بخواهی تعریفی از کلیت ماجراها ارائه کنی همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار میدهد. که یعنی آن چیزی که روزت را ساخته هیچکدام از آن اتفاقات کوچک و بزرگ جورواجور نبوده، آن بستر داستان بوده و هر اتفاق دیگری هم توی آن بستر میافتاد، کمی کمتر یا بیشتر، روزگارت به همان طعم و مزهای میشد که شده.
پایم را که میگذارم توی سلمانی برق میرود. یک ژنراتور راه میاندازند که عجالتاً موی سر خلایق کوتاه و بلند نماند. نور لامپها همینجور کم وزیاد میشود و چشم را آزار میدهد. بهانه ای میشود که چشمها را ببندم. اولین باری که سرم قیچی خورد و یادم میآید حدود 4-5 ساله بودم. آقا رضا شاگرد پدرم بود که دیپلمش را گرفته بود و آرایشگری میکرد. آمده بود خانه ما و موهای سرمان را کوتاه کرد. بعدترش یادم هست یکبار که بابا تازه از این ماشینهای دستی خریده بود، جوری خرابکاری کرد روی سرم که وسط تابستان مجبور شد کلاه سرم کند و ببردم پیش همان آقا رضا. بعدتر میرفتم پیش آقای اسماعیلی که از آن آرایشگرهای رشتی بود که بد توی ذوقم میزد. یعنی هیچوقت اصلاح کردنش را دوست نداشتم. تا وسطهای دبیرستان همانجا میرفتم و بعد هم یک مدتی جاهای مختلف نزدیک مدرسه و خانه خودمان و خانه دوستان. بابا که مریض شد یکی از همسایه ها که یک پیرمرد شمالی قدیمی بود که خودش را بازنشسته کرده بود و کارش را گذاشته بود کنار با جعبه چوبی قیچیهایش میآمد و هرچه که این در و آن در میزدم که بعد بابا بیخیال من بشود نمیشد. یک چندسالی هم گرفتار او شدیم تا بعد که سبب رفت و طبیعتاً دیگر پرونده او هم بسته شد. از آن موقع دارم میروم پیش همین آقا محمود که مغازه اش نزدیک خودمان است. حالا این همه گفتم برای اینکه بگویم اگر آن روز که زیر دست بابا نشسته بودم و موهام را کوتاه میکرد کار به مغازه آقا رضا نمیکشید، به گمانم هر از گاهی این بخت نصیبم میشد که بابا قیچی بگیرد دستش و به همین بهانه آن وسط هر از گاهی هم دستش را فرو بکند توی موهام که هیچوقت نکرد...
همه چیز از یک زخم ساده شروع شد. یک زخم کوچک طاقت چندانی نمیخواهد. زخمهای بزرگتر طاقت بیشتری لازم دارد و بزرگترین زخمها بر روح آدم مینشیند. روح آدم است که احساس مسئولیت میکند و آدمی که طاقت مسئولیت را ندارد، آدمی که طاقت اشتباه کردن ندارد، دنبال شاهد و مدرک و مستند میگردد تا فردا روزی اگر کسی خواست مسئولیت اشتباهی را به پایش بنویسد، اگر نتوانند همه گناه را به گردن دیگران بیندازد، دست کم شریکی برای نتیجه عملش دست و پا کند. حالا این داستان، امتحان اراده منست. منی که زخمی روی روحم نشسته و آزارم میدهد. قرار خودم است با خودم که در آن هیچ شاهد و مدعا و شریکی پذیرفته نمیشود.
خب! توی این پاساژهای تو در تو میگردم و از جلوی هر مغازهای که رد میشوم یاد تو میافتم. که خرید کردن تو چقدر برایم متفاوت است. که چطور آهسته و آرام لباسها را یکی یکی کنار میزنی و نگاهشان میکنی. یا با چه آرامشی تاشان را باز میکنی و طرح و دوخت و نقششان را میبینی. یا مثلا چقدر نرم پاشنه کفشی را ور میکشی و آن را توی آینه قدی روبرویت ورانداز میکنی. یا شیشه عطرها را چطور بی هیچ سر و صدایی برمیداری و بعد که روی این کاغذها پاشیدیشان بویشان میکنی. یا اینکه کیفها را چطور با دقت ورانداز میکنی و سوراخ سمبه های داخل و طرح روشان را نگاه میکنی. یا با چه دقتی توی آن همه لوازم تزئینی، کاربردی ترینشان را برای دوستانت انتخاب میکنی. یا با چه اطمینانی کتابهایی را که از قفسه ها بیرون آوردی برمیداری و آنها را که باید جدا میکنی...
شاید یادت نباشد که آن اولها همین خرید کردن بهانهام شد که دوتایی برویم بیرون. حتما نمیدانی که توی همین خرید کردنها چه لحظاتی برای من مانده.. از آن ریسه رفتنت -که انگار ته صدای سیمهای تار را جفتش کرده اند- توی آن کفش فروشی روبروی پارک بگیر... تا آن نگاههای از روی رضایت و گاهی شیطنت توی آن لباس فروشی... تا آن انتظار وسط شلوغی آن قنادی... که میدانم هیچکدامشان را یادت نمانده. درست مثل من که گاهی یادم میرود که اینجا را آدمهایی میخوانند که شاید درست نباشد من بیایم و اینجور حرفهایم را اینجا بنویسم. که انگار فراموش میکنم که قرار نیست آدمها همه آن چیزی را که توی ذهن و خاطرشان مرور میکنند به زبان بیاورند یا بنویسند. که انگار یادم میرود بعضی خاطره ها هستند که مال خود آدمند. که آدم باید توی سینه حبسشان کند، یک لیوان آب پشت بندش سربکشد و به روی خودش نیاورد چیزی توی ذهنش، توی سینهاش دارد تکان میخورد...