تبليغاتX
تاب

دیده‌ای که آدم سر کار همه‌اش مواظب است که هیچ کاری روی زمین نماند؟ که همه‌اش فکر میکند اگر فلانی از عهده‌ی کاری برنیامد یا حتی انجامش نداد به هر دلیلی، به چه کس دیگری میتوانم بسپرمش؟ که اگر کسی از پیشمان رفت، چه کس دیگری از عهده وظایفش برمی آید؟ که همیشه هر کاری را حداقل دو نفر بدانند. که گرفتاری، ماموریت، مسافرت، استعفا یا هر چیز مشابه دیگری که یک نفر را موقت یا دائم از جمعمان دور میکند، زنجیره فعالیتها و امور را مختل نکند. خب؟ اینها همه اش مال وقتی است که آدم از خود درونی‌اش جدا میشود و جلوی دیگران مینشیند. وگرنه اگر مسائل به درون آدم مربوط باشد دیگر به این راحتی‌ها نیست. دیگر نمیشود با یکی تا جایی برود و با دیگری از همانجا ادامه بدهد. که یک نفر را دم دستش نگه دارد که اگر نشد، نتوانستند یا نخواستند، بپرد و جایگزین بیاورد. برای همین هم هر نشدن اینچنینی درون آدم را مختل میکند و از کار می اندازد. چون احساسات آدم قابلیت بک آپ گرفتن ندارد.  

+ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:20  | 

یک چنین شبی باید باشد... که ماه حتی اگر نصفه بیاید وسط آسمانش خودنمایی کند، که درختان پوست انداخته‌اش هی قد کشیده باشند که شاخه هاشان به ماه برسد، که کلاغهایش هی بالای سرت پرواز کنند و آن وسط سعی کنند بالهایشان را باز نگهدارند، که برگهای زردش وسط تابستان روی چمنهای سبز پخش شوند، که نسیم خنکش هی بیاید و فضا را معطر کند... یک چنین شبی باید باشد که همه آدمها را توی هیاهو از شلوغی دور و برشان فارغ کند، که سازها کوک شوند و نغمه‌ای بیاید و فضا را پر کند، که آدمها هر کدام بروند توی خودشان، و لابد آنوقت است که آن وسط، توی دلی یک چیزی میگذرد که خاموش از این سودای دل...

+ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 16:20  | 

درست مثل همه چيرهايي كه توي سراشيبي شتاب ميگيرند، عمر آدم هم انگار وقتي توي سرازيري افتاد سرعت ميگيرد و لحظات و روزها تندتر ميگذرد.

+ شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:56  | 

Vivian:     People put you down enough, you start to believe it.
Edward:   I think you are a very bright, very special woman.
Vivian:     The bad stuff is easier to believe. You ever notice that?

 Pretty Woman

 

اولین روزها را درست یادم نیست که کجا بود. هرچی و هر جا که بود نمیدانم کدام ایده و فکر و روش تربیتی بود که همیشه دست روی نقطه ضعفهام میگذاشت. که مثلاً سعی میکرد ضعفهام را بکند توی چشمم و بابتشان طوری تحقیرم کند که شاید به خودم بیایم و رفعشان کنم. تا یادم می‌آید تمام کودکی و نوجوانی و جوانیم خیلی بیشتر از اینکه از قوتهام شنیده باشم پر بوده از ضعفهایی که به رخم کشیده شده. که اگر نقطه قوتی هم هست خیلی چیز معمولی و پیش پاافتاده‌ای است. خیلی طول نکشید که باور کنم هیچی نیستم. که هر موفقیت من یک چیز عادی است. که موفقیتها نیستند که مهم و باارزشند، بلکه این شکستها هستند که باید مواظبشان بود و خیلی طول نکشید که بپذیرم تواناییم به اندازه همان شکستهاییست که میخورم.  

  

خیلی سال گذشت تا بتوانم یکی یکی خودم را توی موضوعات مختلف جمع و جور کنم. خیلی از فرصتهام بابت نبود اعتماد به نفسی که بر اثر تحقیر اطرافیان از بین رفته بود از دست رفت. خیلی طول کشید تا فکر کنم خودم را میشناسم. که میفهمم قوتم کجاست و ضعفم را چطور باید جبران کنم و از بین ببرم. که متوجه شدم خیلیها مثل بعضی شماها که اینجا را میخوانید حاضرید دست راستتان را از دست بدهید ولی فرصت دوستی با من را نه!

 

آدمهای خاص زندگی آدم خیلی کم و محدود و انگشت شمارند. با همه شناختی که از خودم پیدا کرده ام هنوز هم اگر کسی از آن آدمهای خاص، ناخواسته، مستقیم یا غیر مستقیم، یا به شوخی دست روی شکستهای کوچک و بزرگ زندگیم بگذارد، باور میکنم که فقط همان آدم ناتوان شکست خورده‌ام.

+ جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:20  | 

اين واقعيت تلخ، آزادهنده و غيرقابل انكاري است كه گاهي وقتها به آدم حتي فرصت تغيير، بهبود يا شانس امتحان پس دادن هم نميدهند.

+ شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:23  | 

توي دلم خاليست. انگار كه بيشتر وزنم مال همانجا بوده باشد راه كه ميروم تعادل ندارم، فقط يك باد لازمست كه بيايد و بلندم كند و ببردم. از درون دارم متلاشي ميشوم٬ كم مي‌آورم و دائم حواسم به اینست که لبخند نباید از صورتم محو شود. حالا هي بيا اينجا و بشمر و بنويس شانزدهم .. هفدهم.. كار براي خودت بتراش، تا جا دارد بيرون بمان، بگرد و به امید پایان٬ يكي يكي همه چيز را پشت سرت بگذار. خب! همه اش خوب! اما يادت باشد ریشه هیچ مشکلی با بی محلی خشک نمیشود. 

+ جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 3:47  | 

یادتان باشد وقتی دارید حسی را درونتان سرکوب میکنید که به هر دلیلی مجال بروز پیدا کردن ندارد، ممکن است روزی جایی بهش محتاج باشید. پس لطفا همه‌اش را نکشید.

+ چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 9:16  | 

روي پل شلوغ است و ماشينها خيلي آرام آرام حركت ميكنند. من ميخواهم از خروجي دوم بروم بيرون. با اينكه راه دورتر مي‌شود و احتمالاً همزمان با ادامه مسير در همين راه به مقصد ميرسم تصميم ميگيرم كه از خروجي اول بروم بيرون و كمي جلوتر در دوربرگرداني كه هست دور بزنم و برگردم داخل مسير. چرا؟ چون حركت است كه مهم است.

+ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:26  | 

ميخواستم بروم دنبالش. از خانه كه بيرون آمدم بعدازظهر بود ولي خيابانها تقريبا خالي. قبل از اينكه سوار ماشين شوم ماشين مامان را كه يك پژو ٢٠٥ بادمجاني بود و كنار بلوار پارك شده بود –و البته كه مامان نه ماشين دارد و نه رانندگي ميكند و نه خانه ما توي بلوار است و نه اين بلوار هيچ ربطي به بلوار نزديك خانه ما داشت- را ديدم كه پنجره شاگردش درست سرجايش قرار نگرفته. جلو رفتم كه نگاهي بيندازم و همين كه دستي زدم شيشه تا نصفه افتاد توي در ماشين. با زحمت از آن تو درش آوردم و خيلي عاريه سرجايش گذاشتمش كه ديدم اصلا در ماشين را تا كرده اند، منتها به جاي اينكه از بالا اين كار را كرده باشند از پايين. همان موقع بود كه يك افسر پليس راهنمايي و رانندگي رسيد و انگار كه من را كه ديرم شده بود و همه‌ش نگران معطل شدن او بودم نجات داده باشد ماشين را كه البته همه درهاش قفل بود سپردم به او و رفتم پي كار خودم كه بهش برسم و صدالبته كه دير شد و من هيچوقت نگفتم بهش كه چه اتفاقي افتاده بود و من چه كاري را رها كردم كه برسم بهش و گذاشتم هر چه لازم ميداند غر بزند بهم.

 

با هم رسيديم به مقصد كه نميدانم كجاي تهران بود. ماشين را توي يكي از كوچه پس كوچه‌هاي اطراف پارك كردم و رفتيم ببينيم چه خبر است. تجمع رانندگان سنديكاي اتوبوس واحد آلمان بود كه نميدانم چرا اينجا توي تهران تشكيل شده بود. بعد نه اينكه او خيلي اهل اين حرفها نبود -و البته كه من هم نبودم و نميدانم اصلا ماجرا چي بود كه سر از آنجا درآورديم- من رفتم جلوتر و او جا ماند. يعني انگار توي همان كوچه پس كوچه ها كه بوديم من جلو جلو رفتم و او آرام آرام مي‌آمد و هي فاصله‌مان بيشتر ميشد. بعد من كه رسيده بودم به محل تجمع كه نميدانم چرا توي يك تپه خاكي جدول بندي شده بود كه بالايش اسكلت يك سوله نصب شده بود عين اين معبدهاي قديمي يونان، و سخنرانها جلوي آن سوله حرف ميزدند، داشتم با كفشم و لبه جدولها بازي ميكردم كه ديدم كف يك لنگه كفشم كه يادم نيست چپ بود يا راست، قلفتي تا نصفه كنده شد. من هم بيخيال اصلا توجهي بهش نكردم و معلوم نشد كه خودش خوب شد يا نشد اصلا اذيتم نكرد.

 

تجمع ادامه داشت كه من راه افتادم كه بروم چون حس ميكردم او حوصله‌اش سر ميرود از اين جور جاها. اين بود كه راه افتادم طرف ماشين و اصلا نميدانم چرا حس ميكردم كه او خودش قبل از من رفته آن طرف. اصلا ماشين را پيدا نميكردم. يعني اينقدر كوچه ها تو در تو و شبيه هم بود با اينكه اسم كوچه را خوب به خاطر سپرده بودم اصلا پيداش نميكردم. كوچه ها هم همه خاكي بود و با اينكه شلوغ بود اما هيج كسي دور و بر من نبود كه بتوانم آدرس بپرسم ازش و انگار كه همه آدمها فاصله‌شان را حفظ ميكنند ازم. هيچ مغازه اي هم نبود آن اطراف به جز يك بقالي كه وسط يكي از تقاطع‌ها كه بودم ديدمش. مردم همين جوري جلويش وايساده بودند و براي فرار از  گرما ميخواستند نوشابه بگيرند. اين بود كه از بس شلوغ بود بيخيال شدم و راهم را گرفتم و رفتم. همين جور كه ديدم ماشين را پيدا نميكنم تصميم گرفتم زنگ بزنم بهش كه ببينم كجاست و آيا او پيدا كرده ماشين را و خبر بدهم كه دارم مي‌آيم و نگران نباشد. گوشي را كه برداشت، انگار كه بغضي توي گلويش مانده باشد گفت خودش ماشين گرفته و رفته...

 

+ یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:41  | 

يعني اين زندگي كلي اتفاق درونش جريان دارد كه ميشود از هر كدامشان يك پست وبلاگي نوشت‌ ها، ولي نه اينكه طرز نگاه به اين اتفاقات خيلي خشك و عاري از هر حسي شده و همه‌اش شده ”خب كه چي؟“، نوشتن ازشان هم سخت شده. اصلا خب راستش اينست كه نه اينكه اين اتفاقات مهم نباشند، ولي چون آدم همه فكر و ذهنش مشغول به امور و افراد خاصي است، اصلاً برايش فرق هم نميكند كه اين اتفاقات كه افتاده نمي‌افتاد.

+ شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:38  | 

ميگفت همه چيز ممكن است از يك اتفاق كوچك شروع شود. اتفاقي كه خودش اصلا اهميت ندارد و شايد بشود به نوعي جلوي ادامه‌اش را گرفت و خيلي راحت تمامش كرد. اما همان اتفاق كوچك بي‌اهميت ميتواند بشود مبدا يك جريان رقابتي. بعد خود اين رقابت است كه مهم ميشود. وقتي آن رقابت مهم شد و هر كسي خواست در آن برنده شود ديگر اهميت ندارد كه سر چه موضوعي شروع شده بود. نميشود انتهايي را برايش متصور شد و فراموش ميشود كه از كجا شروع شده بود. هر كسي ميخواهد برنده شود و به نوعي حال طرف مقابل را بگيرد. همان رقابت است كه ميشود اتفاق اصلي كه هيچكس بهش توجهي نميكند و ادامه پيدا ميكند تا يكي يا هر دو طرف از پا بماند.

+ پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:18  | 

ايده‌آل خريداران خاص

٣٥١ متر – ٨٦٠ متر

ارتفاع سقف ٧ متر

٢٠٠٠ متر لابي مجلل

رستوران اختصاصي

اتاق كنترل امنيتي

پناهگاه زير زميني

زمين ميني گلف، تنيس، بسكتبال

پيست كارتينگ

باغ پرندگان

٨٥٠ متر استخر معلق در طبقه دهم

١٢٠٠ متر درياچه مصنوعي

٧٠ متر واحد خدمتكار

خودپرداز بانك

روم سرويس ٢٤ ساعته

٧ واحد پاركينگ

پد هليكوپتر

١٥٠٠ متر روف گاردن

و ديد ابدي تهران...

 

راهنماي همشهري – چهارشنبه ٢ مرداد ٨٧

+ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 14:25  | 

سر صبحي صدايم ميكنند كه تلفن. گوشي را برميدارم و همچين كه ميبينم خودش است شروع ميكنم من و من كنان كه ميدانم كه امروز بايد فلان چيز را برايت بفرستم و بهمان كار را بكنم و صبر كن به خدا يادم نرفته. آرام گوش ميكند. با اين وقفه اي كه توي كارها افتاده، تقريباً هشت .. نه ماهي ميشود كه آنچنان كاري به كار هم نداشته‌ايم. فقط يكبار من تولد دخترش را تبريك گفته ام و يكبار هم او تولد من را. حواسم هست به اينكه كارش داشته ام و توي ذهنم مرور ميكردم كه چطوري ميخواستم خواسته‌ام را بهش بگويم. صحبتهاي كاري‌ام كه تمام ميشود مكثي ميكند و خيلي راحت و بدون رودربايستي ميگويد من سال ديگر ميخواهم يك سفر بيايم آنجا! ميگويم خب براي عيد بيا كه من بيكارم. ميگويد نميشود بايد مدرسه بچه ها تعطيل باشد! شصتم خبردار ميشود كه ميخواهد خانوادگي بيايد. ميگويم خب كي ميتواني بيايي؟ ميگويد براي اسفند ماه. ميگويم ترافيك كاري من همان موقع است.  اصلاً همين سه چهار هفته ديگر بيا. ميگويد نميشود، دخترم ميخواهد برود مسافرت و اين مكالمه ادامه دارد تا راهش را پيدا كنيم.

به همين راحتي بايد باشد. بدون تكلف. كه آدم بيايد و راحت بگويد. نه اينكه اينقدر مقدمه چيني بخواهد و كلي پليتيك، آخر سر هم طرف نفهمد كه چه چيزي ميخواستي بگويي. نباید بشود شبيه بعضی از اين پستها كه ربط عنوان و نوشته و منظور واقعي نوشته را فقط خود نويسنده میفهمد و چه بسا خودش هم اگر بعد يك مدتي وبلاگش را بخواند منظورش را از نوشته‌ها فراموش كرده باشد.

+ سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:35  |