تبليغاتX
تاب

پله ها را پايين مي آيم.. از زير گنبد ميگذرم..  تا جلوي راهروي خروجي با خودم دل دل ميكنم كه پشت سرم را ببينيم يا نه.. برميگردم.. ايستاده آن بالا و لبخند ميزند.. من دستم را بلند ميكنم.. او دستش را تكان ميدهد.. بدون اينكه بايستم ميروم.

+ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:27  |