When do you stop looking at each other? Shouldn't there be a warning? Shouldn't somebody say to us hey! Watch out! Pay attention! Because you can be thinking I'm Ok! We're Ok! We're good! Then you turn around… and a distance between you.
Breaking and Entering
میخواهی اسمش را بگذار نشانه یا هر چیز دیگری، من اسمش را نمیدانم و اسمش را هم نشانه نمیگذارم. اما پیش میآید در زندگی که اتفاقی میافتد، بعد برمیگردی عقب و توی خاطراتت یک اتفاقات دیگری را پیدا میکنی که اگر حواست بهشان میبود، با این اتفاق جدید خیلی راحت تر کنار میآمدی. شاید سعی میکردی جلویش را بگیری و مسیر را عوض کنی. یا اصلا انتظارش را میکشیدی و حالا از رخدادنش متعجب نمیشدی. آدم حواسش از این اتفاقات جاری –که میخواهند زمینه سازی کنند برای اتفاقی در آینده- پرت میشود گاهی. از بس که همهاش ماجرا به شکل دیگری توی ذهنش در جریان است، جا میماند از منشا چیزهایی که دور و برش اتفاق میافتد و حالا من دارم هی نگاه میکنم به این چیزهایی که دور و برم ميگذرد... از ترس آنچه كه ميترسم روزي اتفاق بيفتد.
يكم – چندبار تا حالا اين را شنيده ام از كسي كه اگر يك زني برگردد و به طرفش بگويد كه آقاجان! من عاشق شده ام و ميخواهم بروم پي كارم، همه برميگردند و ميگويند خب طفلكي عاشق شده ديگر. نميشود اينطور ادامه داد كه. نازي! بايد برود پي كارش. اما اگر همين اتفاق براي يك مردي بيفتد ميگويند كه غلط كرده كه عاشق شده. اصلا اين مردها همه هوسبازند. توي سينما كه ميشينم دايم به اين فكر ميكنم كه اين جماعت به به و چه چه كن اگر جاي مينا و مرتضي عوض ميشد هم همين قدر به به و چه چه ميكردند؟ به ياد بياوريد سئوال خود ترانه عليدوستي را در حاشيه سريال حسرت.
دوم – البته كه فيلم كلا براي مني كه از سينما به قدر اينكه فيلم سرگرمم كرد يا نه ميفهمم، سرگرم كننده بود كه بنشينم تا آخرش را ببينم و البته بيشتر هم. اما راستش توي كل فيلم آن قسمتي كه بيشتر از همه من را تحت تاثير قرار داد نه به مينا برميگشت و نه به آذر و نه به علي و نه مستقيم به مرتضي. برميگشت به مادر مرتضي و آن جايي كه مرتضي زير جنازه مادرش را گرفته بود. به نظر من اين قسمت حقيقي ترين و واقعي ترين قسمت كل ماجرا بود. حقيقتي كه توي دست من و تو نيست. و خب البته يك جاي ديگرش هم بود كه دوست داشتم. آنجايي كه مرتضي به مينا ميگويد كه فردا برميگرديم تهران و ميآيم دادگاه و برگهها را امضا ميكنم، چون قول دادهام. يعني اتفاقي كه توي دست من و توست.
سوم- كنعان البته اشاره درستي است به خيلي از ماها كه تصميم گيريهايمان بدون كوچكترين حس مسئوليتي نسبت به ديگران و نسبت به خودمان است. به ماهايي كه توجيه اعمالمان را نداي درونمان ميخوانيم. كنعان البته فيلم خوبي است اگر كه ميخواسته ماها را جلوي چشم خودمان بگذارد. مشكل اينجاست كه ما خوب نيستيم و براي همين ديدنش درد دارد.
چهارم- آخر شبي زنگ زده ام كه جواب آزمايشها را چك كنيم. مثل هميشه حرف ميكشد به هزار و يك اتفاق افتاده و نيفتاده. اعصابش به هم ريخته است و باز كاسه چه كنم را گرفته دستش. ميگويم بهش كه دكتر جان! يك پيشنهادي بهت ميكنم. بيا برو و كنعان را ببين، بلكه حواست باشد يك گاوي... يك خوابي مسير زندگيات را عوض نكند.
پنجم- خواستيم عرض كنيم كه بازآمدن لابد بايد نسبتي هم داشته باشد با آمدن. آن آمدن خودش هيچ كلبه احزاني را گلستان نميكند كه اين بازآمدن بكند. اصلا فرقي بوده بين اين بازآمدن و آن آمدن؟
آخر- آي ادريس! كجايي كه ببيني عده اي هستند كه شبها را روشن ميخواهند و روزها را تاريك و بی هیچ ربطی كنعان را هم کرده اند حجتشان؟
We mortals have many weaknesses. We feel too much, hurt too much, and too soon we die. But we do have the chance of love.
Elizabeth: The Golden Age
توی زندگی هر آدمی چیزهایی هست که دوستشان دارد و چیزهایی هست که آزارش میدهد. آن بخشی از این چیزها که توی حوزه روابط انسانی آدم هستند کم و بیش مستقل میشوند از آدمها. مثلا کسی که از پرحرفی بدش می آید احتمالا از پر حرفی هر کسی بدش خواهد آمد. اگر از تئاتر خوشش می آید، فرقی نمیکند که با چه کسی برود، لذتش را از تئاتر میبرد.
اما توی زندگی همه آدمها، آدمهایی هم هستند که متمایزند. آن آدم است که غالب میشود بر خیلی یا حداقل بعضی از قواعد و احساسات و کارها. اگر همین آدم متمایز آدم پر حرفی از آب درآمد، حتی اگر آدم از پر حرفی نفرت داشته باشد هم میتواند بنشیند و تا خود صبح به حرفهایش گوش کند. یا لذتی که از تئاتر رفتن در کنار آن آدم میبرد متفاوت میشود از لذت تئاتر رفتن به تنهایی یا کنار دیگران.
اینجور افراد متمایز که خارج ار همه قواعد و احساسات معمول آدم، حضور و بودنشان را دوست داری و دلت میخواهد هی این حضور را بیشتر و پر رنگ تر و نزدیکتر کنی، احتمالا میشوند آنهایی که هر از گاهی حرفهایت را برایشان میگویی. لابد از همان چیزهایی هم بهشان میگیویی که دوستشان داری یا آزارت میدهند. همان چیزهایی که دست بر قضا ممکن است دوست داشته باشی و در این آدم متمایز نباشد. یا خوشت نیاید ازشان و توی این آدم پیدا شود. بعد این میشود که آن آدم که دست بر قضا او هم ممکن است تو آدم متمایز شدهاش باشی، بنشیند و فکر کند با خودش و خودش را به جای تو با عیار تو بسنجد و غصه بخورد و بکشد خودش را عقب که چه حیف که این آدم که این همه دوستیش را میخواهی، دوست داشتنهاش و نداشتنهاش از من دور است. هی خودش را بکشد عقب از تو که آزارت ندهد. یا خوش بینانه اش، تردید قدرت نزدیک آمدنش را ازش بگیرد. دوستیتان میرود توی خیال هر کدامتان راهش را مجزا پیدا میکند و دست آخر نصیب هر کدام میشود حسرت حضور و رنج کم بودن دیگری. همهاش هم بخاطر اینکه بلد نیستیم که گاهی، فقط گاهی به آدمها کنار همه کارهایی که بابت دوست داشتنشان میکنیم، بدون هیچ واسطه و استعاره و لفافه ای بگوییم که چقدر دوستشان داریم.
* به بهانه این پست خانوم لحظه