دیگر نگو با من که امشب چارشنبه است
امشب نشانش چار شب از بعد شنبه است!
حالا تو بشمر یک.. دو.. سه.. چار از پی هم
کی میچپد در این نموداری که از-به است؟
از دفع کردن دفع کردن دفع کردن
کی میرسد حاصل به آن چیزی که جذبه است
میسوزم و میسازم و مشق صبوری
بی خود نگو این استقامت عین جنبه است
من صبر کردم صبر کردم صبر اما
دوری ش چون آتش درون بار پنبه است
روزی تمام میشوم از هر چه داشته م
از ریشه های نازک سبزی که کاشته م
از خاطرات و خیابان و راهها
از ماجرای ماندن بر خود نگاشته م
از نامها و نشانها و رنگها
آنها که توشه ای ازشان برنداشته م
از چشمها... خدای من از چشمهای تو
چشمان بوسه بر مژگانش نذاشته م
آری به سادگی همه از یاد میرود
حتی دلِ میانِ دو دستت گذاشته م
۲۵ آبان ۸۷
*مدثر - ۷
قال تعالي في محكم تابه:
يك ایمیل گرفتن از هفتاد كامنت گرفتن و يك كامنت گرفتن از هفتاد بار شر شدن برتر و بالاتر است.
اينجا تك و توك خواننده دارد. از اين جمع اندك، تك و توك شان را من ميشناسم و بيشترشان را نميشناسم. از اين جمعي كه من نميشناسم يك نفر هست از مونترال كه هر روز صبح خيلي زود (يعني هر شب به حساب آنجا) فارغ از هر گودر و هر رولينگ و هر اطلاع رسان ديگري با يك كليك خودش را بي سر و صدا ميرساند اينجا. الان كه آخر هفته است آنجا دوست داشتم سلام كنم بهش و آرزو كنم براش كه آخر هفته خوبي داشته باشد.
ابتدایی میرفتم. توی تعلیمات دینی صحبت از معاد و قیامت بود. از آن زمانی که برادر برادر را نمیشناسد و پدر فرزند را. با خودم فکر میکردم که آخر چطوری میشود که این همه آدم که در دنیا هستند و همدیگر را دوست دارند، توی آن دنیای دیگری که برایمان تصویر میشد اینقدر به هم بدون احساس شوند که حتی همدیگر را نشناسند؟ با خودم میگفتم حالا برزخ هيچ! چطور بهشتی است آن بهشتی که از عزیزانت دور افتاده باشی؟ همین فکرها بود گمانم که خیلی وقت پیشها وقتی وات دریمز می کام را دیدم، اینقدر خوشم آمد ازش که بخواهم بگذارمش توی لیست فیلمهای دوست داشتینم.
هنوز نمیدانستم که آدمها چطور میشود که عاشق میشوند و چطور همديگر را دوست ميدارند. که چطور به يک غریبه سلام میکنی و از همه کس و همه چیز برایت عزیزتر میشود. خیلی سال گذشت تا فهميدم آدمها همه همدیگر را یک شکل دوست ندارند. که هیچ فرزندی نیست که والدینش را آنطوری دوست داشته باشد که والدینش او را. که دوستش ميداری آنکه فکرت را هم نمیکند.. دوستت میدارد آنکه فکرش را هم نمیکنی. كه آدمها خيلي وقتها اصلا اينجوري نيستند كه بتوانند از همه خواسته هاشان بگذرند و دوست بدارند. كه متوقع نباشند يا اگر متوقع نبودند، دست كم دلشان چيزي نخواهد. که آدمها یک جاهایی میشود که غم و شادی این دنیاشان غلبه میکند به همه شادی و غمهایی که فکر میکنند آن دنیا قرار است بخورند. که بهشت و دوزخشان میشود همین دنیا. که یک جاهایی هست توی همین دنیا که چنان ناامید میشوند که اصلا فرقی نمیکند که کی قرار است بمیرند و کجا قرار است مکافات ببینند. به مرگ و زندگي بي تفاوت ميشوند. بس که از آنها که دوستشان دارند دور ماندهاند.
* عنوان از آقاي سعدي
* نوشته ايتاليك از سندباد نجفي