ميبيني همينجوري است لابد كه هي نميشود. مثل همين برف. كه امروز مینویسی چشم انتظارش هستي و فردا ميآيد. از همان حوالي ظهر و عصر هم ميآيد. دلت را هم ميبرد ها. ولي ولي ولي.. يك خودي نشان ميدهد بهت فقط. آنطوري نميآيد كه بنشيند. آنطوري نميآيد كه آخر شبت را بسازد. آن وقتي كه ميخواهي بروي پياده روي نيست. سوزش هست، سفيديش نيست. يادش هست، خودش نيست. يعني يكجوري ميگذاردت توي خوف و رجا كه هي بروي پشت پنجره را نگاه بيندازي ببيني كجا مانده پس؟ هي نگاه كني به اسمان و حدس بزني كه بالاخره امشب ميآيد يا نه؟ ميداني؟ يك زماني هم ميرسد كه ديگر خسته ميشوي... يا بيخيال ميشوي و ميروي سرت را ميكني توي بالشت، مچاله ميكني خودت را زير پتو و ميگويي كه نه! ديگر نميآيد...
اما همين خود تو باز فردا صبح كه از خواب بيدار شدي، توي همان تختت كه داري غلت ميخوري آرام آرام پرده را كنار ميزني كه ببيني خودش را پشت در خانهات رسانده يا نه؟
مثل همين برف ميشود بعضي چشم انتظاريها، آمدنش را از سوز هوا حس میکنی... يك تكه ابر كه ميبيني اميدوار ميشوي... شروع به باريدن كه ميكند خوشحال ميشوي... نميشيند ولي آنطوري كه دوست داري بنشيند، نميآيد و تو فقط انتظار ميكشي.. فقط اميد ميبندي... فقط. بياينكه هيچ كاري بتواني بكني...
میدانی؟ منتظر برفم. که يكروز از حوالي عصر شروع کند به باریدن. که شب که شد و دیگر کسی توی کوچه و خیابان نبود بلند شوم و تنهایی بروم بیرون. دستهام را بکنم توی جیبهام. كلاهم را بكشم روي سرم. شروع کنم پیاده رفتن زیر برف و توی آن تاریکی شب، توی سرخی آسمان، نگاه كنم به آنجاهايي كه چراغها سرشان را پايين انداختهاند و ببینم چطور دانهها آرام آرام پایین میآیند. و لابد يادم بيفتد كه چقدر چيزها هستند كه دور و برم دارند سقوط ميكنند و پايين ميافتند و من سرم را پايين انداختهام و شايد آنها كه از كنارم ميگذرند دارند سقوطشان را ميبينند و خيلي آرام، خيلي بيصدا همانطور كه دستهاشان را توي جيبهاشان گذاشتهاند رد ميشوند و ميروند...
یکی از شبهای اسفندماه بود. خیلی سال قبل، به عدد سن برادرم. نشسته بودیم با بابا و خواهرم پای تلویزیون آن سالها که داشت شب جمعهای نامها و نشانهها پخش میکرد که مامان همانطور که درد پیچیده بود توی شکمش آمد توی اتاق و همهمان شال و کلاه کردیم و خانم همسایه را هم صدا زدیم و راه افتادیم.
شب از نیمه گذشته بود. بابا کنار ما مانده بود توی ماشین که بتوانیم راحت ولو شویم روی صندلی و بخوابیم. چشمهام گرم بود و یادم نیست که پشت فرمان که نشسته بود داشت چه کار میکرد. اما خانوم همسایه را یادم هست که آمد و خبر داد و من خوشحال از اینکه کریها را از خواهرم که چشم انتظار خواهرش بود برده بودم بالا و پایین میپریدم. بابا رفت داخل بیمارستان و ما که راهمان نمیدادند ماندیم همانجا داخل ماشین.
نمیدانم فردای آن روز بود یا چند روز بعدتر که یک عصری بابا دستمان را گرفت و راه افتادیم به گشتن توی مغازهها. یک کادو از طرف خودش خرید و یک کادو هم از طرف ما برای روزی که مامان میآید خانه. این شاید تنها خریدی است که توی تمام عمرم یادم میآید که با بابا رفته باشم. روزی هم که مامان آمد شاید خندان ترین روزی باشد که از بابایی که هیچوقت احساسی بروز نمیداد یادم مانده است.
برای منی که خیلی چیزها یادم نمیماند، کم و بیش یک صحنه هایی هست که از بابا مانده باشد توی ذهنم. از تخت گوشه مطب دکتر.. از روزهایی که میخواباندمش پشت ماشین و میبردمش مدرسه.. از وقتهایی که با هم توی بیمارستان تنها بودیم.. از آن لحظهای که کفنش باز شد و صورتش گذاشته شد روی خاک.. کم و بیش یک چیزهایی توی خاطرم مانده. اما اولین تصویری که توی ذهنم میآید وقتی حرفش میشود تصویری از مامان است. توی صبحی نمیدانم چند سال بعد از بابا که من در اتاق را باز کردم که بروم صبحانه بخورم و دیدم نشسته روی زمین و خیلی آرام اشک میریزد و همراه تلویزیون زمزمه میکند که هرگز هرگز باور نکنم عهد و پيمان ما شد فراموش...
آدمها سه دستهاند. یک دسته آنهایی هستند که حرفی را پیش خودشان نگه نمیدارند و مهم نیست برایشان که حرفهاشان را به چه کسانی میگویند، هر کسی دم دست بود کم و زیاد میشود محرم همه حرفهاشان. یک دسته دیگر هستند که حرفهای مهمشان را به آدم/آدمهای مهمشان میگویند، به دوستهاشان، یعنی به آنهایی که دانستن این حرفها، این رازها و این اسرار، توی دل آدم را خالی نمیکند که بعدها از شنیدههاشان که صحتش مورد اطمینانشان هم بوده پیراهن عثمان بسازند. که حرفها توی سینه و ذهن و خاطرشان میماند و جایی درز نمیکند. ملاک قضاوت خودشان نمیشود، مترشان توی دستشان نیست که بیایند و اندازهات را بگیرند. یک دسته آخری هم هستند که حرفهاشان را به رهگذرها میزنند. به آنها که میروند و نمیمانند. نه توی زندگیات اثری خواهند داشت که نگران ذهنیاتشان باشی، نه این حوالی میمانند که از لقی دهنشان بترسی. دسته دیگری هم نیست که همه حرفهایش را توی دلش بریزد. من نمیشناسم. شما اگر فکر میکنید میشناسید به خودتان رجوع کنید.
بارالها! شارژ موبايلم را از ٢ روز به ٤ روز و ظرفيت اينباكسش را از ٣ روز به ٣ هفته افزايش دادهاي. ولي خوب كاري نكردي
چيزهايي هستند در زندگاني كه صرف دانستن آنها باعث ايمان داشتن بهشان نميشود. يك وقتهايي لازم است كه آدم چيزهایی که میداند را هم بشنود.
تو بگو عیبی ندارد. من خودم را مشغول میکنم. کار میکنم. کتاب دستم میگیرم. روبروی فیلمها مینشینم. به صفحه مونیتور زل میزنم. ساز دستم میگیرم. با آدمها حرف میزنم و لبخند حواله شان میکنم. سیگار را با سیگار روشن میکنم. توی خیابانها میگردم، از این سر شهر به آن سر شهر. تو بگو عیبی ندارد. من سر خودم را گرم میکنم. ولی ای یاد جاری! حواست هست که وقتی باران ببارد همه چیز را خیس میکند؟ که فرقی ندارد که درخت کنار خیابان باشی یا عابر در حال گذر؟ تو بگو عیبی ندارد. ولی فرقی میکند که آدم خودش را به چه چیزی مشغول کرده باشد؟ دیشب که باران بارید، اشکهای من لابلای قطراتش پنهان شد؟ تو بگو عیبی ندارد...
اين اساماسهاي لعنتي تبليغاتي كه اين روزها هي دارند از در و ديوار ميرسند هزاران بار بدترند از اين اسپمها و ميلهاي تبليغاتي مزخرف. اين دسته دوم وقتي به سراغت آمده باشند ممكن است در نظر اول خوشحالت كنند كه كسي تو را يادش بوده، ولي دست كم صدايت نميكنند كه آهاي ما آمدهايم ها. از كار بيكارت نميكنند. سرٍ وقتشان ميروي سراغشان همانجا كه آرام نشسته بودند. ميروي و همهشان را با هم توي يك ليست ميبيني و به اندازهي يك تيك و يك ديليت وقتت را ميگيرند و خلاص كه خب همين قدرش هم ضد حال است. اما فرض كن كه نشستهاي گرم كاري، گرم فكري، گرم خيال و رويابافي، بعد صداي زنگي همه فكر و ذكر و تمركزت را منحرف كند به سمت خودش و خيال كني كه عجب تله پاتي! همه چيزت را بگذاري كنار و با ذوق بروي و همانجا، همان لحظه نگاهت روي صفحه موبايل بماسد و بماني با لب و لوچه آويزان كه سهم تو انگار نيازمنديهاي جام جم است و بسيج همراه اول و فروش ويژه جنتو
* به گند كشيدي اين آقاي سعدي را با اين انتخاب عناوين
مشاور عزيز ما را يكي از دوستان بهمان معرفي كرده است. يعني كلا بواسطه همين دوستمان بود كه رفتيم پيشش. دفعه اول رفتيم كه بداند اين دوستمان راجع به چه كسي حرف ميزند. بعد هم مشاوره خواست ازمان و در همان راستا دو باري خودمان رفتيم پيشش. يك چند باري هم ما را قاطي جمعي ديده است كه مرتبط است با كارش.
مشاور عزير ما كه دست بر قضا خانوم هم هست، آخرين باري كه خصوصي پيشش بودم گير داد بهم كه اصلا تو چرا با كسي نميخوابي. گفتم كه آخر همينجوري سختم است كه با كسي بروم توي رختخواب. اين وسط آخر يك كمي هم احساس و عاطفه لازم نيست؟ گفت تو الان بايد هر شب با يكي بخوابي كه بفهمي چي لازم داري.. چي ميخواهي. همين جوري حرف ميزديم. يك كمي كه ميگذرد ميگويد اصلا دنبال چي هستي؟ از چه چيزي خوشت مي آيد؟ اگر خواستي من ميتوانم كمك كنم ها...
به حرفهامان ادامه ميدهيم. من مي آيم بيرون. عصري دارم با عينك بدبيني به ”كش“ هايي فكر ميكنم كه اگر كليد دفترش را هم به من ميداد كامل ميشد.
نزديكان که میدانند، شما هم بدانید كه من فالهايم را با آقاي سعدي ميگيرم. توي همه فالهاي اين سالها، بيرحمانه ترين و ویران کننده ترین جوابش را همين هفته پيش داد، اينطوري:
به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي
به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي
[+]