هیچ شک نیست به تیر اجل ای یار عزیز
که من از پای درآیم چو تو اندازی به
آقای سعدی
یکم- میگوید آدرس وبلاگت را بده دیگر. شوخی شوخی چند تایی را اسم میبرم که مثلا من اینها هستم و به خرجش نمیرود. بعد آدرس یکی دیگر را میدهم که قبلا دیده است و مال خودم بوده. پر است از جمله های نیم خطی با فاصله نوشتن طولانی. تا این یکی را میگویم میگوید تو غلط کردی. وبلاگ تو حتما پر است از پستهای طولانی شبیه سخنرانی.
دوم- میگوییم و میخندیم. بهش میگویم باید من را توی جمع ببینی. تعداد از دو که تجاوز میکند ساکت مینشینم یک گوشه و بر و بر نگاه میکنم و لام تا کام حرف نمیزنم. اینقدری که آنها که کمتر بشناسندم فکر میکنند معذبم. یک نگاه میکند بهم و چیزی میگوید که معلوم است باورش نشده است.
سوم- واقعا نمیدانم راجع به من چه فکری میکند. میپرسد از فلانی چه خبر؟ نمیخواهم جواب بدهم و به شوخی میگویم کدام فلانی را میگویی؟ فلانی حسنی یا فلانی حسینی یا فلانی علوی؟ میگوید که خاک بر سرت کنند. اینقدر که از این شاخ به آن شاخ میپری هیچ کسی تحملت را ندارد. بعد هرچه بالا و پایین میکنم که ببینم چند تا از این شاخه ها بودهاند توی زندگیم که پریده باشم رویشان، یا نه، رد شده باشم از کنارشان حتی، به جز یکی پیدا نمیکنم.
چهارم- دوستانم بهم میگویند ارباب حلقهها. میگویند 39 تا حلقه آویزان کردهای دم در خانه و هر بار که میخواهی از خانه بیایی بیرون یکی را بر میداری و میکنی دستت. از این 39 تا تا حالا نه خودشان را کسی دیده و نه رد و اثر و نشانیشان را. ولی خب هر باری که حرف میزنند چنان جدی میگویند که برایشان غیر قابل باور شده که حقیقت ندارد.
پنجم- آقای رئیس قدیم آمده شرکت. وقتی که رفت یکی از همکارانم آمده و میگوید که رئیس لابلای حرفهایش گفت که هر وقت کافکا میخوانم یاد فلانی –یعنی من- میافتم. خب من اصولا از کافکا به جز اسم کوچکش چیزی نمیدانم. میگردم توی نت که ببینم یعنی چه؟! نوشته است: «عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبردهاست. او همچنین دچار میگرن، بی خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه خواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند.» خوب یا بد، اینکه هیچ رابطهای با گیاه و گیاهخواری ندارم خیالم را راحت میکند که این بار هم مشبّه ربطی به مشبّهٌ به ندارد.
ششم- میگویم که هست و من هم که میدانی نمیتوانم نه بگویم. بماند که نمیخواهم نه بگویم. میگوید اتفاقا تو خوب هم نه میگویی ولی همیشه دیر. بگذارید این یکی را استثنا کنم و بگویم راست میگوید... نههای دیر گفته شده توی کارنامهام هست، نه به اندازه نههای دیر گفته نشده یا زود گفته شده... هست ولی و کم هم نیست.
هفتم- دوست ندارم اینجا آهنگ بگذارم. من نه از اهالی موسیقیام و نه اهل موسیقیام و نه سلیقه خوبی دارم. شاید اینکه صفحه اول این وبلاگ لینک 5 تا موسیقی داشته باشد اصلا با روحیات من همخوانی نداشته باشد. ولی خب این یکی را هم دلم میخواهد بگذارم. شاید دو هفتهای هم هست. حالا که هیچ ربطی پیدا نمیکنم همین جوری میگذارمش.
هشتم- من خودم را لامذهب نمیدانم حتی اگر متظاهر به هیچکدام از مظاهر مذهبی نباشم. به همان نسبت اگر اینجا آیه قرآن بگذارم دلیل مذهبی بودنم نیست. مثل وقتی که یک جمله از فیلمی میگذارم و دلیلی بر خوره فیلم بودنم نیست. مشابهش را هم توی بند هفتم راجع به موسیقی گفتم. اینجا را دلم میخواهد باز که با یک آیه قرآن تمام کنم به مناسبت تکرارش برای خودم توی روزهای اخیر
وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
و گفتارتان را پنهان كنيد يا آن را آشكار سازيد، مسلماً او به نيّات و اسرار سينه ها داناست .
ملک - 13
* عنوان از آقای سعدی
بعضي آدمها هستند كه ذاتا آدم دوماند. انگار نميتوانند نفر اول باشند. اين لزوما به اين معني نيست كه توسط عدهاي ديگر برنامهريزي شوند و مثل يك ماشين رفتار كنند. كه برنامه بدهي بهشان و آنها هم اجرايش كنند. دست كم آندسته از اين آدمها كه اينگونهاند و ماشين وار عمل ميكنند خيلي هم دردسر نيستند. دردسر زماني شروع ميشود كه اين جماعت بخواهند نقش آدمهاي اول را بازي كنند. بخواهند راهكار ارائه كنند. بخواهند برنامه بدهند. آن وقت تمام برنامهها و رفتارهاشان ميشود رفتارهاي انفعالي. همه چيزشان وابسته ميشود به اينكه ديگري چكار كرده كه آنها هم همان كار را بكنند. يا آن كسي كه مقابلشان است چه ميكند كه آنها خنثايش بكنند. فقط امان از وقتي كه اين آدمهاي دوم خودشان را با آن آدمهاي نقش آفرين اول اشتباه ميگيرند.
سال دیگر... سالهای دیگر... اگر برگشتی و پشت سرت را نگاه کردی، حواست باشد که امسال حتی توی تقویم هم طولانیتر بود.
از دیدهها... سکوت و از آیینهها... سکوت
از خاطرات مانده ته سینهها... سکوت
از استواری همهی اجسام پایدار
از حرکت مداوم جنبندهها... سکوت
از عطر گل که آتش جانسوز شمع شد
از سوزش مکرر پروانهها... سکوت
از شادی و غم و اندوه و سرخوشی
از هر چه حس مانده در این منتها... سکوت
از گریهها به وقت سحر... از حضور اشک
از انفجار شکر خندهها... سکوت
از ذکر یا رب همه مردان حق بگیر
تا رقص پر حرارت رقاصهها... سکوت
از نرمی و لطافت گلبرگهای گل
تا دستهای پر شده از پینهها... سکوت
از قدرت خدایی پروردگار هم
تا احتیاج و فقر تنابندهها... سکوت
حرفی نمانده از گذر لحظه لحظهها
از ابتدا سکوت و الی انتها... سکوت
خب آقای حافظ هم گاهی یک حرفهایی میزند. حتی در یلدای دوست نداشتنی:
|
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند |
|
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند |
|
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید |
|
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند |