يك وقتهايي هست كه براي گفتن دير ميشود. من دارم حس ميكنم يكي از آن زمانها الان دارد براي من ميرسد. اين رديف كردن كلمات پشت هم براي الانِ من از اين دست حرف زدنهاست. دلم ميخواهد كه بعدا جلوي چشمم بماند. كه يادآوري دلهرهاي بشود كه داشته ام، ترديدي كه داشته ام، يادآور سستي پاهايم بشود براي خودم. گفتنش هم به اندازه همان نگفتنش خندهدار است. الان گفتنش از پيش بيني فرداست. فردايي كه فكر ميكنم اتفاق بيفتد. فردا ولي جور ديگري هم ميتواند باشد. همين حرفها، همين اعتراف ميتواند از من يك مضحكه بسازد. فردا ميتوانيم بنشينيم و همينها را بخوانيم و بخنديم و من درون خودم خجالت بكشم.
ميگويد همه چيز بسيار خوب است. ميگويد كه صبرش نتيجه دارد. ميگويد مشكلات هست. بزرگي كلامش به كوچكي دل من نميماند. كنار همه اينها، من دلم ميخواست توي ذهن تو بودم.
خاطرم نيست توي همه دوران تحصيلات قبل از دانشگاه بيشتر از مقرري تحويلي مدرسه براي دفتر هزينه كرده باشم. سهمم همانها بود كه مدرسه ميداد. چند تایی ٦٠ برگ و چندتایی ١٠٠ برگ. لابلاي اينها هم يك چندتايي دفتر ٦٠ برگ كاهي ميدادند از آنها كه روي جلدشان ستارههايي بود ساخته شده از نوك قلمهاي خودنويس و پشتشان جدول برنامه هفتگي. دفترهاي كاهي را ميگذاشتم براي چركنويس. پاكنويسهام تك رنگ بود. همه با خودكار آبي. تيترها را نسخ مينوشتم و متنها را نستعليق، سئوالها با يك فونت و جوابها با فونت ديگر. چركنويسهام اما رنگي ميشد. قبل از همه سعي ميكردم كه با مداد بنويسم و ميداني كه نوشتن روي كاغذ كاهي با مداد آسان نيست. اما وقتي كه با مداد مينوشتي، ميشد كه خودكار برداري و انگار نه انگار كه ردي روي كاغذها مانده از نو بنويسي. معلم كه براي خودش ميگفت، من برميگشتم روي صفحات قبلي چركنويسها و براي خودم مينوشتم. لايه اول را كه روي يادداشتهاي درسي مينوشتم، لايههاي بعدي با رنگهاي بعدي ميآمدند و بعد لايه هاي بعدي روي آنها با ماژيك و قلم نی، روی همان دفترهای کاهی. ولی همهی این نوشتهها تکرار همان قبلیها بود. هر لایه که اضافه میشد حرف جدیدی نداشت، طرح جدیدی داشت و شکل جدیدی. دست آخر هم که نگاه میکردی چیزی نمیدیدی جز تکرار مکرر حروفی که توی آن همه تکرار گم شدهاند، که قابل خواندن نبودند دیگر به این راحتی.
آن دفترهای چرکنویس شبیه امروز من است. اگر بتوانی بخوانی میبینی که چقدر ساده است. از هر لایه که بگذری و بیشتر به درون برسی میبینی که حرفها همان حرفهاست. توی دلم را که ببینی به سادگی همان چیزهایی است که بر زبانم گذشته. همانهاست که لایه لایه روی هم نشسته تا وقتی مقابل کسی مینشینم دیگر نتواند چیزی ازشان بفهمد و بخواند. تکرار مکرر چند حرف ساده، چند اصل ساده، چند جمله ساده توی لایه های مختلف...
اونايي كه توي دستشويي، آشنا كه ميبينن بهش ميگن: خسته نباشي
نامه دارم! پاكت از طرف پليس است: مركز كنترل نامحسوس ترافيك. باز كه ميكنم ميبينم كه خيلي محترمانه نوشته كه بعله خلاف كردهايد و اينها و اگر معترضيد فلان كار را بكنيد كه ما رسيدگي كنيم. پشت صفحه عكس ماشينم را انداخته با كيفيت خوب و زوم كرده روي پلاك ماشين و زيرش نوشته كه اينجا بزرگراه نيايش است و حداكثر سرعت ١٠٠ كيلومتر در ساعت و تو ١١٤ كيلومتر در ساعت رفته اي و قبض جريمه هم ضميمهست. بعد من اينقدر خوشم آمده از اين تكنولوژيك شدن و اين برخورد محترمانه که پلیس عزیزمان خیليها را حسرت به دلش گذاشته كه همهش ميخواهم زودتر بروم بانك، ٢٠ هزار تومان بريزم به حساب آقايان.