تبليغاتX
تاب

From Teo in Google Reader

"عکسایی رو که توشون آدم نداشته باشه دوست ندارم. بهترین کمپوزوسیون ها هم وقتی خالی از انسان باشه، سرد و بی روح و کشنده است. اما کافیه یه آدم، حتی یه تیکه از بدن یه آدم رو بذاری توی کادر، عکسه قصه پیدا میکنه. چون آدما قصه دارن. به قول تو رمان. برای خودشون فصل دارن. اما عکسایی که فقط قناعت کردن به یه جزء از بدن یه آدم، زن یا مرد، به چشمای تو فرصت میدن بقیه اجزاء رو بسازی. انگار که تو هم سهم داری توی صحنه..."


هر عکسی میتونه قصه خودشو داشته باشه، قصه‌ای که تعریفش نیاز به جا موندن آدمای قصه توی عکس نداره.

+ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:33  | 

سوم ابتدایی بودم. خانم معلممان مریض شد و نیامد. برای اینکه از درس و مدرسه عقب نمانیم ما را توی دسته‌های ده نفری فرستادند به کلاسهای دیگر. بعد دسته ما را که بردند توی کلاس جدید، معلم جدیدمان آن جلو پای تخته نگهمان داشت که ما را به بچه‌های کلاس معرفی کند. آن نه نفر دیگر همین جوری ایستاده بودند و من که نفر آخر بودم همینجوری یک بند زار میزدم و خب حتما همه توی دلشان میگفتند چه لوس! یکی دو ماهی گذشت و معلممان آمد و برگشتیم کلاس خودمان. اما باز هم معلممان مریض شد و باز توی همان دسته‌های قبلی رفتیم به کلاسهای دیگر. این بار آن نه نفر دیگر زار میزدند و من همینجوری ایستاده بودم. از همان موقع بود به نظرم که هر وقت بنا به گریه کردن باشد برای موضوعی، من همه گریه‌هام را در اولین فرصت ممکن میکنم.


دانلود

.

+ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:32  | 

کجايی؟ کجا؟ ديگر پاهايم قدرت ندارند تا دنبالت بگردند. ديگر شانه‌هايم طاقت ندارند تا غم دوريت را تحمل کنند. ديگر چشمانم سويی ندارند تا تو را ببينند. ديگر زبانم قدرتی ندارد تا نامت را فرياد کند. ديگر حتی گوشهايم توانی ندارند تا پاسخت را بشنوند. نمی‌توانم. نمی‌توانم و نميدانم که چگونه خود را از خلال اين ظواهر برهانم؟ و اگر خود را رهانيدم به کدام جهت به سويت حرکت کنم؟ و اگر جهت را يافتم تا کجا بايد به دنبالت بيايم؟ مگر نه اينکه بزرگیِ تو در حدِ فهم من نيست. پس من برای يافتنت از که کمک بخواهم زمانی که نديده‌ام کسی تو را يافته باشد؟ و با کدام وسيله به سويت بيايم زمانی که نياموخته‌ام چگونه از آنها استفاده کنم؟ ديگر هيچ رکوعی نيست که قامتم را به آن دو تا نکرده باشم، و هيچ خاکی نيست که بر آن سجده نکرده باشم، و هيچ خانه‌ای نيست که طوافش نکرده باشم‌ و هيچ صفايی نيست که در آن سعی نکرده باشم. و هيچ آرمانی نيست که تمنا نکرده باشم. پس با کدامين سنگ بايد پليديها را رمی کرد؟ و کدامين قربانی را بايد به قربانگاه برد؟ ديگر برايم فرصت انتخابی باقی نمانده. فرصتها را به اميد درک تو وانهادم. خلوتم را با حضورت پُر کن، و در آغوش پُر مهرت به وجودم گرمی ده و با دست محبتت نوازشم کن که تمام دنيا مرا به خود ميخواند و ديگر طاقتی برايم نمانده.

بازخواني يك وبلاگ - ۱۲/۰۲/۸۱

+ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:51  | 

واقعیت همین چیزهایی است که تو لابلای خنده‌های روزانه فراموششان میکنی و من منتظرشان میمانم.
+ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:33  | 

 احيا قطعا يكي از آن معدود سنتهاي زندگي من بوده كه در تمام اين سالها سر جاي خودش مانده. يعني دوستش داشته ام هميشه. از آن وقتها كه خيلي بچه بودم و شايد زبان بازنكرده بودم هم خاطره‌اش را دارم كه بابا توي بغلش ميبرد و مي‌آوردم، يا چطور موقع مراسم خوابم ميبرد جلوي پايش. از آن به بعد هم هر سال و هر دفعه توي جاهاي خيلي متفاوت بوده‌ام. همه اين سالها فقط يكبار پارسال به ضرورت سفر يكي از شبهاش را از دست دادم و باقيش را هر جوري كه بوده، به هر شكلي كه شده رسانده‌ام خودم را بهش. توي همه اين سالها هم يادم نمي‌آيد چيزي خواسته باشم از خدا در اين شبهاي احيا و بهم داده باشد. يعني الان هر چه فكر ميكنم چيزي يادم نمي‌آيد و اين حس را هميشه و هر سال هم دارم، اما امسال خدا وكيلي اگر نداد ديگر خيلي بايد شك كنم
+ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:35  | 

اگر کسی تاج سر شما بود، انتظار بیهوده‌ایست که بتواند شما را ببیند.
+ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:47  | 

- من خیلی آدم بدغذایی هستم. یعنی مادر فلک در بدغذایی روی دست من نیافریده. همینست که وقتی سر سفره باشیم من معمولا میچسبم به یک چیزی که از نظر من قابلیت خوردن دارد و همان را میخورم تا سیر شوم. یک جور غذاست، ولی من همان یکجور را به قدر کفایت میخورم و خب! سیر میشوم. بعد دیگرانی که سر همان میز و سفره نشسته‌اند خیلی اوقات فکر میکند که ای بابا! این فلانی کمروست چقدر، یا تعارفی است یا از اینجور چیزها. اما حقیقت ماجرا چیز دیگری بوده است.

- خیلی پیش می‌آید توی جمعها که من ساکت یک گوشه مینشینم و حرف نمیزنم. سکوت میکنم و یک لبخند بیربطی را روی لبم نگه میدارم و هر از گاهی سر و چشمانم را به طرف گویندگان جمع میگردانم. خیلیها فکر میکنند که من آدم ساکتی هستم. خودم هم مقصرم که گاهی این ذهنیت را با گفتارم تشدید میکنم. حتی از این هم بالاتر گاهی خودم هم باورش کرده‌ام. حقیقت ولی چیز دیگریست. من گاهی وقتها حتی پرحرفم. ولی موضوعاتی که راجع به آنها حرف میزنم کم و محدود هستند. شاید چون خودم را محدود کرده‌ام یا محدود شده‌ام به این موضوعات محدود. به کامنتهای گودرتان قسم میدانم که اگر روزی روزگاری توی جمع وبلاگی و گودری شما بنشینم کمتر چیزی به جز همان لبخندهای بیربط هست که بخواهم تحویلتان بدهم. با این همه من آدم کم حرفی نیستم اگر بخواهم خودم از روی واقعیت ورانداز کنم.

- اما آن دو تا را گفته بودم که این یکی را بگویم. من کمتر نظر میدهم. از آن بدتر کمتر روی نظرم پافشاری میکنم. کجاها؟ طبیعتا جایی که اهمیت بعضی چیزها در مقام مقایسه کمتر میشود. این بی‌نظری، این عدم پافشاری روی یک نظر، این عدم صاحبنظری در تک تک امور جاری به مذاق هیچ کسی خوش نمی‌آید. موکدا روی امور جاری و روزمره و حتی گاهی بی‌اهمیت تاکید میکنم. ممکن است فکر کنند که برای من فرقی ندارد که مثلا در این رستوران غذا بخوریم یا در آن یکی، این فیلم را برویم ببینیم یا آن یکی را، برویم شمال یا برویم جنوب. خواستم عرض کنم این یکی را به عنوان یکی از بزرگترین اشتباهات عمرم میپذیرم. لازمست که روی بعضی چیزها، بعضی چیزهای خیلی فرعی به صورت خیلی پررنگی تاکید کرد. چرا؟ چون انگار اینجوری روی خودت تاکید میکنی و هیچ کسی برای آدمی که نظر خودش را، حتی در زمانی که اهمیت چندانی ندارد جدی نمیگیرد تره خورد نمی‌کند. و درست مثل زمانی که فکر میکنند تو کمرو یا کم حرف هستی فراموش میکنند که چیزهای دیگری در حواشی که نه، در متن ماجرا در جریان است.


+++++
خیلی بیربط اینکه من آهنگ را چند هفته است مسلسل وار گوش میکنم. معنی اش را نمیفهمم و گوگل هم کمک چندانی نکرده. یک دوست در حوالی همین دنیای مجازی کم و بیش ترجمه‌اش کرد برایم. شاید معنی‌اش ارتباطی به این پست و به حال و هوای من نداشته باشد. اما به هر حال من این روزها دوستش داشتم. مخصوصا از آنجایی که حوالی دقیقه 3 و نیم همچین با سوز خیلی بیشتری میخواند. گفتم بگذارمش اینجا که توی دلم نماند.


دانلود

+ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:30  |