تبليغاتX
تاب
26 ساله است. يك سري كار هست كه ازش پيگيري ميكنم ولي هي دارد طفره ميرود. كارها پيش نميرود. كم كم دارم شاكي ميشوم. فردا متوجه ميشوم كه با همسرش درگير است. پروسه جدايي را طي ميكنند و همسرش پاسپورت و شناسنامه و كليه مدارك شناساييش را گرفته و برده و قايم كرده است. 

27 ساله است. وقتي كه دارم صحبت ميكنم اصلا حواسش نيست چي ميگويم. من از آسمان ميگويم و او از ريسمان جوابم را ميدهد. چند ساعت بعد جاي ديگري و جلوي شخص ديگري ميزند زير گريه كه دكترها دارند جوابم ميكنند كه اگر چنين و چنان نشود بچه دار نخواهم شد.

28 ساله است. خوش قيافه و خوش هيكل. از اينها كه توي كانون توجه خيلي دخترهاست. وقتي مصاحبه كردم باهاش بيكار بود و جاي قبلي گرفتار تعديل نيرو شده بود. جذبش كرديم در حاليكه مردد بودم توي جذبش كه اگر خوب بوده كارش، تعديل چرا؟ بعدها فهميدم كه توي شركت قبلي يكي از دخترهاي همكار  عاشقش شده، اين كه خودش درگير كس ديگري بوده هي رد ميكند. دست آخر زمان تعديل كه شده، دختر همكار كه از فك و فاميل بزرگان شركت بوده زيرآبش را ميزند و اينطوري كارش را از دست ميدهد. دختره دست بر دار هم نبوده. ميرود در خانه‌دوست دختر پسره و راپورت ميدهد به ننه باباش كه بعله اينها چنين و چنان.

30 ساله است. توي اين جلسه صبحگاهيمان ميپيچم به پر و پاش كه بابا اينطور و آنطور. چيزي هم نميگويد و ساكت ميماند. شبش ميفهمم كه نه سال پيش يك آپارتمان داشته توي پاسداران و يك ريسر  زير پايش بوده. عاشق شده و باباهه هي بهش اصرار و ابرام كه پدر جان! الان وقت دختر بازي توست نه وقت زن گرفتنت. زن ميگيرد. سر شش ماه بدون اينكه كوچكترين مشكلي داشته باشند با هم توي زندگي همسرش ميرود و مهريه‌اش را ميگذارد اجرا. 45 روز زندان بوده و دست آخر الان هيچ چيزي ندارد جز كلي خاطره بد و گرفتاري ذهني.

همينطور ميتوان بشمرم و بروم جلو. اينها كه گفتم جماعت ليسانس به بالايي هستند كه زير عنوان كارشناس با هم همكاريم. فقط سرفصل يكي از مشكلاتشانست كه به نوعي من هم از آنها باخبر شده‌ام. چندين برابر اين تعداد دور و برم  كارگر هست كه فقط كافيست فيش حقوقي‌شان را نگاه كني كه به بقيه مشكلاتشان نوبت نرسد. خيلي دوست دارم بدانم وقتي خيلي جدي دارم سرشان غر ميزنم كه چرا اين كار نشده يا وقتي دارم اُرد ميدهم كه چنين و چنان بشود، توي دلشان چه چيزهايي حواله من ميشود.

+ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:3  | 

با تو هستم که مرا در ذهنت ساختی ....
مرا بر کدام قسمت از ذهنت پی‌ريزی کردی؟ و بنيان آن را از چه ريختی؟ و اسکلتش را از چه ساختی؟ و ديوارش را چگونه بالا بردی؟ و نمایَش را چطور طراحی کردی؟
ايکاش آن هنگام پنجره‌ای بزرگ ميساختی تا شعاعی از نور التهاب درونم را بر تو روشن ميکرد. و فاضلابی تا گنداب درونم ذهنت را آزرده نميساخت، و باغچه‌ای تا گلهای محبتم مجال شکوفايی ميافت، و ايکاش آينه‌ای ميگذاشتی تا وجودم در آن نمايان ميگشت.
افسوس که تنها نمايی ساختی که بنيان بر آب داشت و اين چنين اولين لرزه‌ها مرا در زير آوارِ ديوارهایِ سنگی که به خيال استحکام حضورم در ذهنت ساخته بودی مدفون کرد...

بازخوانی یک وبلاگ - ۱۶ تیر ۸۱

+ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:39  | 

بعضیا فرنگیشو دوس دارن. میگن میشه باهاش اتاق فکر ساخت. نشست و روش لم داد و کتاب دست گرفت. میگن فشار به زانوا و کمرت نمیاد. دور و برش نمیشه لونه سوسک و بقیه جک و جونورا...

بعضیا فرنگیشو دوس ندارن. میگن کثیفه. چطوری میشه نشست جایی که معلوم نیست روش چیا ریخته. اصلا سردی کاسه‌ش کلی حال آدمو میگیره. بعضی وقتا حین عملیات آب از اون پایین ترشح میکنه بالا. کلا نظافت آدم روش سخته...

من ایرانیشو دوست دارم. با هیچ کدوم از حرفای دو گروه کار ندارم. اما چرا؟ چون فقط ایرانیشه که آدم میتونه سرشو بندازه پایین و اون چیزی که ساخته رو ببینه.

+ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:58  | 

تا فهميد دلم خيلي از دستش پر است شروع كرد توي دلم را خالي كردن.

+ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:47  |