تبليغاتX
تاب
درها را قفل ميكنم. پنجره‌ها را ميبندم. پرده‌ها را ميكشم. پلكهايم را روي هم ميگذارم. براي آخرين بار مقابل يادگارهايت مينشينم... Shut down و تمام. ديگر قلبم براي كسي نخواهد طپيد و چشمهايم براي كسي نخواهد گريست.
آنگاه تو شايد بيايي. شايد جسدم را در چشمهء يادت غسل دهي. شايد كفنم كني. شايد مرا درون قبري بگذاري. شايد كفنم را بگشايي و صورتم را روي خاك قرار دهي. شايد با سنگهاي لحد مرا بپوشاني. شايد زير خاكهاي سياه دفنم كني. شايد در يادت برايم سنگ قبري بتراشي. اما من هيچگاه نخواهم فهميد كه پيش از محو شدن از يادت، كدام جمله را روي سنگ قبرم حك كرده اي.

بازخواني يك وبلاگ - ۳ شهريور ۸۱

 

+ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:37  | 

I am so sick of being your bitch. I put up with your shit, because I know how much pain you’re in. but it’s enough. It’s a tall order for a patient motherfucker. And I am the farthest thing from that that you’re ever goanna lay eyes on.

The upside of anger

نباشی بهتر است از اینکه باشی و دریغ کنی.

+ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:31  | 

از توی کوچه که صدای بلند گریه می‌آمد شک کردم که نکند او باشد. صدای زنگ  که بلند شد یقین کردم خودش است. تندی لباس پوشیدم و رفتم پایین که ببینم چش شده است. البته که برای گریه و داد و فریاد زدن بهانه نمیخواهد. مامانش دارد دستش را میشورد که من از پشت میروم و صورتش را میگیرم توی دستم. دستم خیس شده از شدت اشکهاش که حالا بند آمده. بر میگردم بالا. فریاد گریه‌اش باز بلند شده. میروم پایین که بیارمش بالا و بغلش کنم. که شاید با هم گریه کنیم. میبرندش توی یک اتاق دیگر. میخواهم بیارمش با خودم. میخواهم بروم و بغلش کنم. از اتاق بیرونم میکنند که اینها همین طوریند. پایم را میگذارم لای در که بدهید من ببرمش. راهم نمیدهند. بیرونم که کردند برمیگردم بالا. مینشینم اینها را مینویسم و این را گوش میکنم و عکسهاش را نگاه میکنم...
+ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:18  |