درها را قفل ميكنم. پنجرهها را ميبندم. پردهها را ميكشم. پلكهايم را روي هم ميگذارم. براي آخرين بار مقابل يادگارهايت مينشينم... Shut down و تمام. ديگر قلبم براي كسي نخواهد طپيد و چشمهايم براي كسي نخواهد گريست.
آنگاه تو شايد بيايي. شايد جسدم را در چشمهء يادت غسل دهي. شايد كفنم كني. شايد مرا درون قبري بگذاري. شايد كفنم را بگشايي و صورتم را روي خاك قرار دهي. شايد با سنگهاي لحد مرا بپوشاني. شايد زير خاكهاي سياه دفنم كني. شايد در يادت برايم سنگ قبري بتراشي. اما من هيچگاه نخواهم فهميد كه پيش از محو شدن از يادت، كدام جمله را روي سنگ قبرم حك كرده اي.
بازخواني يك وبلاگ - ۳ شهريور ۸۱
+
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:37
|
با تو هستم که مرا در ذهنت ساختی ....
مرا بر کدام قسمت از ذهنت پیريزی کردی؟ و بنيان آن را از چه ريختی؟ و اسکلتش را از چه ساختی؟ و ديوارش را چگونه بالا بردی؟ و نمایَش را چطور طراحی کردی؟
ايکاش آن هنگام پنجرهای بزرگ ميساختی تا شعاعی از نور التهاب درونم را بر تو روشن ميکرد. و فاضلابی تا گنداب درونم ذهنت را آزرده نميساخت، و باغچهای تا گلهای محبتم مجال شکوفايی ميافت، و ايکاش آينهای ميگذاشتی تا وجودم در آن نمايان ميگشت.
افسوس که تنها نمايی ساختی که بنيان بر آب داشت و اين چنين اولين لرزهها مرا در زير آوارِ ديوارهایِ سنگی که به خيال استحکام حضورم در ذهنت ساخته بودی مدفون کرد...
بازخوانی یک وبلاگ - ۱۶ تیر ۸۱
+
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:39
|
کجايی؟ کجا؟ ديگر پاهايم قدرت ندارند تا دنبالت بگردند. ديگر شانههايم طاقت ندارند تا غم دوريت را تحمل کنند. ديگر چشمانم سويی ندارند تا تو را ببينند. ديگر زبانم قدرتی ندارد تا نامت را فرياد کند. ديگر حتی گوشهايم توانی ندارند تا پاسخت را بشنوند. نمیتوانم. نمیتوانم و نميدانم که چگونه خود را از خلال اين ظواهر برهانم؟ و اگر خود را رهانيدم به کدام جهت به سويت حرکت کنم؟ و اگر جهت را يافتم تا کجا بايد به دنبالت بيايم؟ مگر نه اينکه بزرگیِ تو در حدِ فهم من نيست. پس من برای يافتنت از که کمک بخواهم زمانی که نديدهام کسی تو را يافته باشد؟ و با کدام وسيله به سويت بيايم زمانی که نياموختهام چگونه از آنها استفاده کنم؟ ديگر هيچ رکوعی نيست که قامتم را به آن دو تا نکرده باشم، و هيچ خاکی نيست که بر آن سجده نکرده باشم، و هيچ خانهای نيست که طوافش نکرده باشم و هيچ صفايی نيست که در آن سعی نکرده باشم. و هيچ آرمانی نيست که تمنا نکرده باشم. پس با کدامين سنگ بايد پليديها را رمی کرد؟ و کدامين قربانی را بايد به قربانگاه برد؟ ديگر برايم فرصت انتخابی باقی نمانده. فرصتها را به اميد درک تو وانهادم. خلوتم را با حضورت پُر کن، و در آغوش پُر مهرت به وجودم گرمی ده و با دست محبتت نوازشم کن که تمام دنيا مرا به خود ميخواند و ديگر طاقتی برايم نمانده.
بازخواني يك وبلاگ - ۱۲/۰۲/۸۱
+
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:51
|