دلم خیال آمدن ندارد... میدانم همین دور و برها گیر کرده است... شاید پشت میزهای آن کافه... وسط اسباب بازیهای آن پارک... توی صفحات اولیه آن کتاب... وسط سربالایی آن اتوبان... میدانم دلم همین حوالی جا خواهد ماند.. وسط تمام لحظههای دوست داشتنی.. کنار تمام ناگفتههای آن اتاق آهنی... جایی کنار آن چشمهای قشنگ مهربان... میدانم دلم جا خواهد ماند...