روابط اجتماعی را درست حسابی بلد نیستم. مادرم حسابی کلافه میشود از اینکه حالی از عمو و خاله و فک و فامیل نمیپرسم و هر وقت هم که او گوشی تلفن را بر میدارد تا به مناسبتی آن را دست من بدهد که حال و احوالی کنم فلنگ را میبندم. آنها که مرا میشناسند خب کم کم عادت کرده اند. حالا مانده ام با آنها که نمیشناسندم چه کنم. مانده ام چه کنم با این اس ام اس هایی که در این مناسبتها میرسد. آنها که از دوستان است را خب بی خیال میشوم و بی جواب میمانند. آنهایی را که از همکاران ریش سفید یا افرادیست که با آنها رودربایستی دارم را چه کار باید بکنم. راستش آدم خجالت میکشد وقتی کسانی یادت میکنند که برای خودشان کسی هستند و نیازی نیست که یادت کنند. مخصوصاً که بازهم بی جواب میگذاردشان.
+
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:21
|