تبليغاتX
تاب - ویران می آیی *

جسارت نباشد، حرف زیادی نمانده. گفتنی ها را به گمانم گفته بودم. امشب دیگر حتی خیال گفتن هم نبود. نمیدانم تفاوتی دیدی یا نه؟ نمیدانم تشابهی بود یا نه؟ بنیان این خانه اما دیشب سست شده بود. گفته بودم منظور از همه این اسمها یک چیزست. گفته بودی نه! شاید نیست. گاهی فکر میکنی رسیدی به این اسم و گاهی میبینی چقدر دوری... امشب یک جمله بیشتر نبود. "این راه بسته و بی فایده است". امشب همان یک حرف، همان یک جمله انگار از بیخ و بن فرونشاندش. امشب انگار که همه چیز از حرکت ایستاد. تا دیشب تاب ماندگاریم بود... از امشب پای رفتن.. توانی اگر به رفتن مانده باشد...

 

"گفتم نه پای رفتن نه تاب ماندگاری
درد خزه ی کف جوی این است
گفت آری اما دگانه تا کی ؟
یا موج وش روان شو
یا در کنار من باش
گفتم دلم گرفته ست
مثل سکون ملولم
گیسو فشانده در باد
آشفت
کای پریشان
منشین فسرده چون یخ
در تاب شو چو آتش
هان ! بی قرار من باش
پرواز گفت
گفتم
آری خوش است پرواز
اما سب است و طوفان وین بالهای خونین
چتر نوازش افشانده
کای سایه سار پربرگ
ز آرامش یقینت سرشار کرد خواهد
تا بامداد پرواز
ای خوب خسته من
بر شاخسار من باش
گفتم شب ارچه تاریک
زنگار جانم اما
تاریکی درون است
خورشید رخ برافروخت
کایینه دار من باش"

شعر از اسماعیل خوئی سروش

* عنوان کتابی از حسین سناپور

+ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:33  |