یکی از شبهای اسفندماه بود. خیلی سال قبل، به عدد سن برادرم. نشسته بودیم با بابا و خواهرم پای تلویزیون آن سالها که داشت شب جمعهای نامها و نشانهها پخش میکرد که مامان همانطور که درد پیچیده بود توی شکمش آمد توی اتاق و همهمان شال و کلاه کردیم و خانم همسایه را هم صدا زدیم و راه افتادیم.
شب از نیمه گذشته بود. بابا کنار ما مانده بود توی ماشین که بتوانیم راحت ولو شویم روی صندلی و بخوابیم. چشمهام گرم بود و یادم نیست که پشت فرمان که نشسته بود داشت چه کار میکرد. اما خانوم همسایه را یادم هست که آمد و خبر داد و من خوشحال از اینکه کریها را از خواهرم که چشم انتظار خواهرش بود برده بودم بالا و پایین میپریدم. بابا رفت داخل بیمارستان و ما که راهمان نمیدادند ماندیم همانجا داخل ماشین.
نمیدانم فردای آن روز بود یا چند روز بعدتر که یک عصری بابا دستمان را گرفت و راه افتادیم به گشتن توی مغازهها. یک کادو از طرف خودش خرید و یک کادو هم از طرف ما برای روزی که مامان میآید خانه. این شاید تنها خریدی است که توی تمام عمرم یادم میآید که با بابا رفته باشم. روزی هم که مامان آمد شاید خندان ترین روزی باشد که از بابایی که هیچوقت احساسی بروز نمیداد یادم مانده است.
برای منی که خیلی چیزها یادم نمیماند، کم و بیش یک صحنه هایی هست که از بابا مانده باشد توی ذهنم. از تخت گوشه مطب دکتر.. از روزهایی که میخواباندمش پشت ماشین و میبردمش مدرسه.. از وقتهایی که با هم توی بیمارستان تنها بودیم.. از آن لحظهای که کفنش باز شد و صورتش گذاشته شد روی خاک.. کم و بیش یک چیزهایی توی خاطرم مانده. اما اولین تصویری که توی ذهنم میآید وقتی حرفش میشود تصویری از مامان است. توی صبحی نمیدانم چند سال بعد از بابا که من در اتاق را باز کردم که بروم صبحانه بخورم و دیدم نشسته روی زمین و خیلی آرام اشک میریزد و همراه تلویزیون زمزمه میکند که هرگز هرگز باور نکنم عهد و پيمان ما شد فراموش...