تبليغاتX
تاب - چشم انتظار

میدانی؟ منتظر برفم. که يكروز از حوالي عصر شروع کند به باریدن. که شب که شد و دیگر کسی توی کوچه و خیابان نبود بلند شوم و تنهایی بروم بیرون. دستهام را بکنم توی جیبهام. كلاهم را بكشم روي سرم. شروع کنم پیاده رفتن زیر برف و توی آن تاریکی شب، توی سرخی آسمان، نگاه كنم به آنجاهايي كه چراغها سرشان را پايين انداخته‌اند و ببینم چطور دانه‌ها آرام آرام پایین می‌آیند. و لابد يادم بيفتد كه چقدر چيزها هستند كه دور و برم دارند سقوط ميكنند و پايين مي‌افتند و من سرم را پايين انداخته‌ام و شايد آنها كه از كنارم ميگذرند دارند سقوطشان را ميبينند و خيلي آرام‏، خيلي بي‌صدا همانطور كه دستهاشان را توي جيبهاشان گذاشته‌اند رد ميشوند و ميروند... 

+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:47  |