ميبيني همينجوري است لابد كه هي نميشود. مثل همين برف. كه امروز مینویسی چشم انتظارش هستي و فردا ميآيد. از همان حوالي ظهر و عصر هم ميآيد. دلت را هم ميبرد ها. ولي ولي ولي.. يك خودي نشان ميدهد بهت فقط. آنطوري نميآيد كه بنشيند. آنطوري نميآيد كه آخر شبت را بسازد. آن وقتي كه ميخواهي بروي پياده روي نيست. سوزش هست، سفيديش نيست. يادش هست، خودش نيست. يعني يكجوري ميگذاردت توي خوف و رجا كه هي بروي پشت پنجره را نگاه بيندازي ببيني كجا مانده پس؟ هي نگاه كني به اسمان و حدس بزني كه بالاخره امشب ميآيد يا نه؟ ميداني؟ يك زماني هم ميرسد كه ديگر خسته ميشوي... يا بيخيال ميشوي و ميروي سرت را ميكني توي بالشت، مچاله ميكني خودت را زير پتو و ميگويي كه نه! ديگر نميآيد...
اما همين خود تو باز فردا صبح كه از خواب بيدار شدي، توي همان تختت كه داري غلت ميخوري آرام آرام پرده را كنار ميزني كه ببيني خودش را پشت در خانهات رسانده يا نه؟
مثل همين برف ميشود بعضي چشم انتظاريها، آمدنش را از سوز هوا حس میکنی... يك تكه ابر كه ميبيني اميدوار ميشوي... شروع به باريدن كه ميكند خوشحال ميشوي... نميشيند ولي آنطوري كه دوست داري بنشيند، نميآيد و تو فقط انتظار ميكشي.. فقط اميد ميبندي... فقط. بياينكه هيچ كاري بتواني بكني...