خاطرم نيست توي همه دوران تحصيلات قبل از دانشگاه بيشتر از مقرري تحويلي مدرسه براي دفتر هزينه كرده باشم. سهمم همانها بود كه مدرسه ميداد. چند تایی ٦٠ برگ و چندتایی ١٠٠ برگ. لابلاي اينها هم يك چندتايي دفتر ٦٠ برگ كاهي ميدادند از آنها كه روي جلدشان ستارههايي بود ساخته شده از نوك قلمهاي خودنويس و پشتشان جدول برنامه هفتگي. دفترهاي كاهي را ميگذاشتم براي چركنويس. پاكنويسهام تك رنگ بود. همه با خودكار آبي. تيترها را نسخ مينوشتم و متنها را نستعليق، سئوالها با يك فونت و جوابها با فونت ديگر. چركنويسهام اما رنگي ميشد. قبل از همه سعي ميكردم كه با مداد بنويسم و ميداني كه نوشتن روي كاغذ كاهي با مداد آسان نيست. اما وقتي كه با مداد مينوشتي، ميشد كه خودكار برداري و انگار نه انگار كه ردي روي كاغذها مانده از نو بنويسي. معلم كه براي خودش ميگفت، من برميگشتم روي صفحات قبلي چركنويسها و براي خودم مينوشتم. لايه اول را كه روي يادداشتهاي درسي مينوشتم، لايههاي بعدي با رنگهاي بعدي ميآمدند و بعد لايه هاي بعدي روي آنها با ماژيك و قلم نی، روی همان دفترهای کاهی. ولی همهی این نوشتهها تکرار همان قبلیها بود. هر لایه که اضافه میشد حرف جدیدی نداشت، طرح جدیدی داشت و شکل جدیدی. دست آخر هم که نگاه میکردی چیزی نمیدیدی جز تکرار مکرر حروفی که توی آن همه تکرار گم شدهاند، که قابل خواندن نبودند دیگر به این راحتی.
آن دفترهای چرکنویس شبیه امروز من است. اگر بتوانی بخوانی میبینی که چقدر ساده است. از هر لایه که بگذری و بیشتر به درون برسی میبینی که حرفها همان حرفهاست. توی دلم را که ببینی به سادگی همان چیزهایی است که بر زبانم گذشته. همانهاست که لایه لایه روی هم نشسته تا وقتی مقابل کسی مینشینم دیگر نتواند چیزی ازشان بفهمد و بخواند. تکرار مکرر چند حرف ساده، چند اصل ساده، چند جمله ساده توی لایه های مختلف...