يك وقتهايي هست كه براي گفتن دير ميشود. من دارم حس ميكنم يكي از آن زمانها الان دارد براي من ميرسد. اين رديف كردن كلمات پشت هم براي الانِ من از اين دست حرف زدنهاست. دلم ميخواهد كه بعدا جلوي چشمم بماند. كه يادآوري دلهرهاي بشود كه داشته ام، ترديدي كه داشته ام، يادآور سستي پاهايم بشود براي خودم. گفتنش هم به اندازه همان نگفتنش خندهدار است. الان گفتنش از پيش بيني فرداست. فردايي كه فكر ميكنم اتفاق بيفتد. فردا ولي جور ديگري هم ميتواند باشد. همين حرفها، همين اعتراف ميتواند از من يك مضحكه بسازد. فردا ميتوانيم بنشينيم و همينها را بخوانيم و بخنديم و من درون خودم خجالت بكشم.
ميگويد همه چيز بسيار خوب است. ميگويد كه صبرش نتيجه دارد. ميگويد مشكلات هست. بزرگي كلامش به كوچكي دل من نميماند. كنار همه اينها، من دلم ميخواست توي ذهن تو بودم.