تبليغاتX
تاب - خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات

- براي من ظاهرش درست مثل بقيه وقتهاي ديگر بود. من همه‌ش در حال دويدن بودم. از اين داروخانه به آن يكي، از اين بيمارستان به آن يكي، از اين مطب به آن يكي. بعدتر فهميدم كه اين سري آخر كه دكتر داروها را عوض كرده و همه را آنتي‌بيوتيك تجويز كرده خودش يك نشانه بوده كه با همه دارو عوض كردنهاي سري قبل متفاوت بوده. يا وقتي آن يكي دو شب آخر كه آمديم لباسش را عوض كنيم و نميتوانستيم حتي بنشانيمش روي تخت نشانه بوده، يا به شماره افتادن نفسهاش، سرد شدن بدنش، حتي رفتار آدمهاي دور و برم...

 

- طفره ميرفتم. دلم با او همراه نشده بود. بهش گفته بودم حالا كه ميروي مسافرت بيا فكر كنيم يك كمي تا بعدا حسرت نخوريم. وقتي كه بعد از سفرش حرف ميزديم گفت بايد ميفهميدم. از چيزهاي خيلي ساده اي بايد ميفهميدم. از اينكه هيچوقت تلفن پايين را بهم ندادي. از اينكه وسط روز زنگ ميزدم و حرف نميزدي. از اينكه توجهت به وبلاگها و كامنتها جدي‌تر بود تا حرفهاي من و چيزهاي ديگري كه ساده بودند و برايم شمردشان. من سعي كرده بودم موضوع را از روش خودم بهش بفهمانم و او چيزهاي ديگري را نشانه گرفته بود. بعدها حس كردم كه آن نشانه‌ها كه من خودم هيچوقت نشانه نميگرفتمشان گويا تر از سعي و تلاش من بود.

 

- من حافظه‌ي خوبي ندارم. خيلي چيزها هست كه يادم نمي‌ماند. بگذار اينطور بگويم كه خيلي چيزها هست كه به سادگي فراموش ميكنم. اما گاهي وقتها هم هست كه بعضي حرفها يادم نميرود. خب بعضي حرفها، بعضي حركات توي ذهن مي‌ماند، ردش، اثرش. اينها به گمانم همان چيزهاي ساده اي باشد كه به آنها توجه نكرده‌ام يا نميكنم ولي بايد جدي ميگرفتمشان يا بگيرمشان. حرفهايي هستند كه قصدي و منظوري از گفتنشان وجود ندارد، دست كم آنچه كه من برداشت ميكنم منظور نبوده، اما نشان از جايي دارند كه بايد بهشان توجه كرد.

 

- ميداني امروز كه از اين حرفها زده ميشود اگر آنطوري فكر كني كه بعدا با گذشت زمان فكر ميكني، خودت و اطرافيانت و چه بسا همان كسي كه حرفها را زده مي‌گويند كه آسمان را به ريسمان بافته‌اي. خيلي از مواقع فاصله بين يك عمل با نتيجه‌اش باعث گمراهي ميشود. آدم به اين فاصله‌ها دقت نميكند. كليد برق نيست كه تا بزنيش چراغ خاموش شود، زمان ميبرد لعنتي، روزها و ماهها و سالها شايد تا بفهمي كه جاري شدن يك كلام برخاسته از كدام حس بوده و ربط اين حس با بقيه احساسات كدام است، برآيندشان كدام طرفي است.

 

- ديروز خيلي اتفاقي داشتم آرشيو خودم را ميخواندم. رسيدم به اینجا، به اين جمله ويوين كه آن بالا نوشته بودم. شايد همه چيز به نظر خيلي خوب است. من ولي كنار همه اينها فقط به يك جمله نياز دارم براي اينكه به كل ويران شوم. اينكه از كجا ميتوان به كجا رسيد بماند...

 

- گاهي هم هست كه هيچ چيز عجيبي اين بيرون رخ نداده. همه چيز با هم توي يك راستاست. همه حرفها يك نشاني دارند، همه عملها به يك سمت ميروند. اميد يعني همين كه آدم دنبال يك جهت ديگر بگردد. بد درديست كه اميد بخواهد فقط توي ذهن آدم بماند. وقتي كه توي ذهن ماند، وقتي نمود بيروني پيدا نكرد گمانم اسمش خيال ميشود. ديگر اميد نيست. يادم بماند بين خيال، بين اميد، بين واقعيت آن چيزي كه آن بيرون، پيرامون من در جريانست بايد به حد كافي تفاوت بگذارم. واقعيت همين است كه من هرچقدر هم توي فكر و خيال و آرزو باشم، آدمها دارند به من لطف ميكنند و وظيفه‌اي در قبال من و در قبال آنچه كه دوست دارم ندارند. يادم بماند كه بابت همين هم بدهكارم و هيچ حقي بيشتر از اين ندارم.

 

* عنوان از آقاي حافظ

+ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:24  |