<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تاب</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 20:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بودن یا چگونه بودن</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=left&gt;&lt;EM&gt;I am so sick of being your bitch. I put up with your shit, because I know how much pain you’re in. but it’s enough. It’s a tall order for a patient motherfucker. And I am the farthest thing from that that you’re ever goanna lay eyes on. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0365885/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;The upside of anger&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نباشی بهتر است از اینکه باشی و دریغ کنی.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>
از توی کوچه که صدای بلند گریه می‌آمد شک کردم که نکند او باشد. صدای زنگ  که بلند شد یقین کردم خودش است. تندی لباس پوشیدم و رفتم پایین که ببینم چش شده است. البته که برای گریه و داد و فریاد زدن بهانه نمیخواهد. مامانش دارد دستش را میشورد که من از پشت میروم و صورتش را میگیرم توی دستم. دستم خیس شده از شدت اشکهاش که حالا بند آمده. بر میگردم بالا. فریاد گریه‌اش باز بلند شده. میروم پایین که بیارمش بالا و بغلش کنم. که شاید با هم گریه کنیم. میبرندش توی یک اتاق دیگر. میخواهم بیارمش با خودم. میخواهم بروم و بغلش کنم. از اتاق بیرونم میکنند که اینها همین طوریند. پایم را میگذارم لای در که بدهید من ببرمش. راهم نمیدهند. بیرونم که کردند برمیگردم بالا. مینشینم اینها را مینویسم و &lt;a href=&quot;http://www.4shared.com/file/144647887/553badcd/Behnam_Safavi_-_Ey_Jan.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این&lt;/a&gt; را گوش میکنم و عکسهاش را نگاه میکنم...
</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از دادگاه</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>26 ساله است. يك سري كار هست كه ازش پيگيري ميكنم ولي هي دارد طفره ميرود. كارها پيش نميرود. كم كم دارم شاكي ميشوم. فردا متوجه ميشوم كه با همسرش درگير است. پروسه جدايي را طي ميكنند و همسرش پاسپورت و شناسنامه و كليه مدارك شناساييش را گرفته و برده و قايم كرده است.  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;27 ساله است. وقتي كه دارم صحبت ميكنم اصلا حواسش نيست چي ميگويم. من از آسمان ميگويم و او از ريسمان جوابم را ميدهد. چند ساعت بعد جاي ديگري و جلوي شخص ديگري ميزند زير گريه كه دكترها دارند جوابم ميكنند كه اگر چنين و چنان نشود بچه دار نخواهم شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;28 ساله است. خوش قيافه و خوش هيكل. از اينها كه توي كانون توجه خيلي دخترهاست. وقتي مصاحبه كردم باهاش بيكار بود و جاي قبلي گرفتار تعديل نيرو شده بود. جذبش كرديم در حاليكه مردد بودم توي جذبش كه اگر خوب بوده كارش، تعديل چرا؟ بعدها فهميدم كه توي شركت قبلي يكي از دخترهاي همكار  عاشقش شده، اين كه خودش درگير كس ديگري بوده هي رد ميكند. دست آخر زمان تعديل كه شده، دختر همكار كه از فك و فاميل بزرگان شركت بوده زيرآبش را ميزند و اينطوري كارش را از دست ميدهد. دختره دست بر دار هم نبوده. ميرود در خانه‌دوست دختر پسره و راپورت ميدهد به ننه باباش كه بعله اينها چنين و چنان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;30 ساله است. توي اين جلسه صبحگاهيمان ميپيچم به پر و پاش كه بابا اينطور و آنطور. چيزي هم نميگويد و ساكت ميماند. شبش ميفهمم كه نه سال پيش يك آپارتمان داشته توي پاسداران و يك ريسر  زير پايش بوده. عاشق شده و باباهه هي بهش اصرار و ابرام كه پدر جان! الان وقت دختر بازي توست نه وقت زن گرفتنت. زن ميگيرد. سر شش ماه بدون اينكه كوچكترين مشكلي داشته باشند با هم توي زندگي همسرش ميرود و مهريه‌اش را ميگذارد اجرا. 45 روز زندان بوده و دست آخر الان هيچ چيزي ندارد جز كلي خاطره بد و گرفتاري ذهني. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همينطور ميتوان بشمرم و بروم جلو. اينها كه گفتم جماعت ليسانس به بالايي هستند كه زير عنوان كارشناس با هم همكاريم. فقط سرفصل يكي از مشكلاتشانست كه به نوعي من هم از آنها باخبر شده‌ام. چندين برابر اين تعداد دور و برم  كارگر هست كه فقط كافيست فيش حقوقي‌شان را نگاه كني كه به بقيه مشكلاتشان نوبت نرسد. خيلي دوست دارم بدانم وقتي خيلي جدي دارم سرشان غر ميزنم كه چرا اين كار نشده يا وقتي دارم اُرد ميدهم كه چنين و چنان بشود، توي دلشان چه چيزهايي حواله من ميشود.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 09:32:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با تو هستم که مرا در ذهنت ساختی .... </title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>با تو هستم که مرا در ذهنت ساختی .... &lt;BR&gt;مرا بر کدام قسمت از ذهنت پی‌ريزی کردی؟ و بنيان آن را از چه ريختی؟ و اسکلتش را از چه ساختی؟ و ديوارش را چگونه بالا بردی؟ و نمایَش را چطور طراحی کردی؟ &lt;BR&gt;ايکاش آن هنگام پنجره‌ای بزرگ ميساختی تا شعاعی از نور التهاب درونم را بر تو روشن ميکرد. و فاضلابی تا گنداب درونم ذهنت را آزرده نميساخت، و باغچه‌ای تا گلهای محبتم مجال شکوفايی ميافت، و ايکاش آينه‌ای ميگذاشتی تا وجودم در آن نمايان ميگشت. &lt;BR&gt;افسوس که تنها نمايی ساختی که بنيان بر آب داشت و اين چنين اولين لرزه‌ها مرا در زير آوارِ ديوارهایِ سنگی که به خيال استحکام حضورم در ذهنت ساخته بودی مدفون کرد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;بازخوانی یک وبلاگ - ۱۶ تیر ۸۱&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 16:08:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهوه‌ای</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>بعضیا فرنگیشو دوس دارن. میگن میشه باهاش اتاق فکر ساخت. نشست و روش لم داد و کتاب دست گرفت. میگن فشار به زانوا و کمرت نمیاد. دور و برش نمیشه لونه سوسک و بقیه جک و جونورا...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضیا فرنگیشو دوس ندارن. میگن کثیفه. چطوری میشه نشست جایی که معلوم نیست روش چیا ریخته. اصلا سردی کاسه‌ش کلی حال آدمو میگیره. بعضی وقتا حین عملیات آب از اون پایین ترشح میکنه بالا. کلا نظافت آدم روش سخته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ایرانیشو دوست دارم. با هیچ کدوم از حرفای دو گروه کار ندارم. اما چرا؟ چون فقط ایرانیشه که آدم میتونه سرشو بندازه پایین و اون چیزی که ساخته رو ببینه.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 19:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;تا فهميد دلم خيلي از دستش پر است شروع كرد توي دلم را خالي كردن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 10:17:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گر غصه روزگار گویم...</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=left&gt;From Teo in Google Reader&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&quot;عکسایی رو که توشون آدم نداشته باشه دوست ندارم. بهترین کمپوزوسیون ها هم وقتی خالی از انسان باشه، سرد و بی روح و کشنده است. اما کافیه یه آدم، حتی یه تیکه از بدن یه آدم رو بذاری توی کادر، عکسه قصه پیدا میکنه. چون آدما قصه دارن. به قول تو رمان. برای خودشون فصل دارن. اما عکسایی که فقط قناعت کردن به یه جزء از بدن یه آدم، زن یا مرد، به چشمای تو فرصت میدن بقیه اجزاء رو بسازی. انگار که تو هم سهم داری توی صحنه...&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc151.4shared.com/img/134333359/6c32c28b/Sigar.jpg?sizeM=3&quot; border=1&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر عکسی میتونه قصه خودشو داشته باشه، قصه‌ای که تعریفش نیاز به جا موندن آدمای قصه توی عکس نداره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 19:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران شبیه کودکیم پشت شیشه‌هاست</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>
سوم ابتدایی بودم. خانم معلممان مریض شد و نیامد. برای اینکه از درس و مدرسه عقب نمانیم ما را توی دسته‌های ده نفری فرستادند به کلاسهای دیگر. بعد دسته ما را که بردند توی کلاس جدید، معلم جدیدمان آن جلو پای تخته نگهمان داشت که ما را به بچه‌های کلاس معرفی کند. آن نه نفر دیگر همین جوری ایستاده بودند و من که نفر آخر بودم همینجوری یک بند زار میزدم و خب حتما همه توی دلشان میگفتند چه لوس! یکی دو ماهی گذشت و معلممان آمد و برگشتیم کلاس خودمان. اما باز هم معلممان مریض شد و باز توی همان دسته‌های قبلی رفتیم به کلاسهای دیگر. این بار آن نه نفر دیگر زار میزدند و من همینجوری ایستاده بودم. از همان موقع بود به نظرم که هر وقت بنا به گریه کردن باشد برای موضوعی، من همه گریه‌هام را در اولین فرصت ممکن میکنم. 
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;embed align=&quot;center&quot; src=&quot;http://www.sharemation.com/ttttaab/Music/Seraj%20-%20Baghe%20Ashenaee.wma&quot; width=&quot;72&quot; height=&quot;26&quot; type=&quot;APPLICATION/OCTET-STREAM&quot; loop=&quot;true&quot; showcontrols=&quot;1&quot; autostart=&quot;0&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.4shared.com/file/133173508/1f2043af/Seraj_-_Baghe_Ashenaee.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دانلود&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بي‌تابي</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>کجايی؟ کجا؟ ديگر پاهايم قدرت ندارند تا دنبالت بگردند. ديگر شانه‌هايم طاقت ندارند تا غم دوريت را تحمل کنند. ديگر چشمانم سويی ندارند تا تو را ببينند. ديگر زبانم قدرتی ندارد تا نامت را فرياد کند. ديگر حتی گوشهايم توانی ندارند تا پاسخت را بشنوند. نمی‌توانم. نمی‌توانم و نميدانم که چگونه خود را از خلال اين ظواهر برهانم؟ و اگر خود را رهانيدم به کدام جهت به سويت حرکت کنم؟ و اگر جهت را يافتم تا کجا بايد به دنبالت بيايم؟ مگر نه اينکه بزرگیِ تو در حدِ فهم من نيست. پس من برای يافتنت از که کمک بخواهم زمانی که نديده‌ام کسی تو را يافته باشد؟ و با کدام وسيله به سويت بيايم زمانی که نياموخته‌ام چگونه از آنها استفاده کنم؟ ديگر هيچ رکوعی نيست که قامتم را به آن دو تا نکرده باشم، و هيچ خاکی نيست که بر آن سجده نکرده باشم، و هيچ خانه‌ای نيست که طوافش نکرده باشم‌ و هيچ صفايی نيست که در آن سعی نکرده باشم. و هيچ آرمانی نيست که تمنا نکرده باشم. پس با کدامين سنگ بايد پليديها را رمی کرد؟ و کدامين قربانی را بايد به قربانگاه برد؟ ديگر برايم فرصت انتخابی باقی نمانده. فرصتها را به اميد درک تو وانهادم. خلوتم را با حضورت پُر کن، و در آغوش پُر مهرت به وجودم گرمی ده و با دست محبتت نوازشم کن که تمام دنيا مرا به خود ميخواند و ديگر طاقتی برايم نمانده. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;بازخواني يك وبلاگ - ۱۲/۰۲/۸۱&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 05:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و برعکس</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>واقعیت همین چیزهایی است که تو لابلای خنده‌های روزانه فراموششان میکنی و من منتظرشان میمانم. </description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttttaab&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
