<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تاب</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 21 Feb 2012 22:40:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این کجا و آن کجا؟</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خیلی وقت بود که میخواستم از برخی تفاوتها بگویم. نمیدانستم چطور. اینبار میخواهم از تفاوت بین تونلها بگویم. تو نگو تونل.. هر چه دلت خواست بگو. اصلا بگو غار. غار تنهایی هم نبود نبود. مهم شاید این باشد که سر از دل چیز دیگری در بیاورد. مثلا چه چیزی؟ هر چیزی که بشود از دلش سر در آورد. شاید اگر خیلی سال پیش بود و من حوصله داشتم برایت توضیح میدادم که چطور باید از &quot;دل&quot; کسی &quot;سر&quot; درآورد و اصولا رابطه سرها و دل‌ها چیست. اما الان خیلی از آن وقتها گذشته و من هم آدم دیگری شده ام. پس برگردم سر همان ماجرای تونل..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی این چند سالی که تهران صاحب تونل شده من هر چه کردم با تونل توحید ارتباط برقرار کنم نشد که نشد. تونل رسالت ولی جنسش از همان اول چیز دیگری بود. هی نشستم فکر کردم تا ببینم تفاوتشان چیست. اوائل نمیفهمیدم. خب حالا؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی تو داری راه خودت را میروی. وسط راهت یک سدی پیدا میشود... کوهی.. تپه ای... نمیگذارد جلوتر بروی. در امتداد همان راه تونلی میکنی و وقتی از آن رد میشوی انگار داری راه خودت را میروی و آن سد را کنار زده‌ای. این میشود تونل رسالت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی راه جلوی رویت باز است. اما می‌خواهی خودت را از مسیری.. از شلوغی و از هیاهو دور کنی. میکنی و میروی زیر زمین تا جای دیگری سر درآری. این میشود تونل توحید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; حکایت رفتن آدمها توی غار خودشان هم همینست. گاهی آدمها میروند توی غار خودشان چون حوصله ندارند با آدمهای دیگر روبرو شوند. اما گاهی آدمها میروند توی غار خودشان چون میخواهند راه خودشان را بروند. راهی که جلوی رویشان بسته شده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 22:40:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بالاخره آمدی. به حساب تقویم 4366 شب طول کشید، اما بالاخره آمدی. با موهای مرتب شده، تی‌شرت سفید با خطهای راه راه افقی که توی شلوارت گذاشته بودی و شلوار کتان آبی. خب بله! اینها لباسهای منند. هیکلی که مثل روزهای رفتنت نحیف و شکننده نبود اما ضعف هنوز درش نمود داشت. می‌ایستادی.. راه میرفتی.. تا میشد کمکی از کسی نمیگرفتی. حرفی با من نزدی و من فقط پشت سرت می‌ایستادم یا از دور مواظبت بودم. هنوز آنقدری استوار نبودی که به امان خدا ولت کنیم. یکی دوباری زمین خوردی اما چیزی که بود این بود که میخواستی روی پای خودت و تا میشود بدون کمک بقیه بروی و بیایی. نمیدانم کجا بود. یک ساختمان بزرگ شلوغ با طبقات زیاد و با راهروهای بزرگ. به فاصله توی یکی از همین راهروها روی زمین نشستیم و شام خوردیم و بعد برگشتیم توی پله‌ها و لابلای طبقاتی که بی انتها بودند گم شدیم... &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 08:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با دشمنان مدارا...</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>با خودم مدارا میکنم&lt;br /&gt;خودم با من مدارا هم نمیکند&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 05 Oct 2011 00:54:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینک آخرالزمان</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>من، ۲ نیمه شب، تنهایی، طباخی</description>
<pubDate>Wed, 24 Aug 2011 02:30:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>90-</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>بانجی جامپینگ، همه حجت من برای کاهش وزن</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 19:41:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام عشق قدیمی! سلام خانوم ِ...&lt;BR&gt;سلام ای که شدی ابتدای مفهوم ِ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوشی و عشق و صبوری، یقین و شک و امید&lt;BR&gt;تمام بودن من شد گناه مرسوم ِ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگاه حضرت مجنون به خانم لیلی&lt;BR&gt;همان نگاه پر از عاشقی و محکوم ِ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شکست و باز شکستن و باز از اول&lt;BR&gt;من و خیال تو که لازمند و ملزوم ِ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمام روز و شبم، لحظه لحظه عمرم&lt;BR&gt;تمام ثانیه های خوشی و مغموم ِ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گذشته و نرسیده، تفاوتی دارد؟&lt;BR&gt;برای من که شدم سالهاست مرحوم ِ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;++++++++&lt;BR&gt;توضیح اینکه چند شب پیش، &lt;A href=&quot;http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/05a41ef2a541ce84&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; را که دیدم پشت بندش رسیدم به &lt;A href=&quot;http://anahid7.blogfa.com/post-425.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; شعر خانوم حق‌وردیان که اینجوری شروع میشود: &quot;سلام عشق قدیمی! سلام آقایِ...&quot;. چند ساعت بعدش زیر دوش آب که بودم داشتم این خطوط بالا را با خودم زمزمه میکردم. آبکی بودنش البته ربطی به محل نزولش ندارد. اساسا اینکه شان نزولش چه بوده هم حقی برای مقایسه ایجاد نمیکند. آن یکی کار یک شاعر است، این یکی زمزمه زیر لب کسی است که از ادبیات بویی نبرده. گفتم بگویم که احیانا کسی دنبال مقایسه و جواب و تکفیر و توضیح نباشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Aug 2011 19:57:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>یکدیگر را بغل کنید، پیش از انکه خاک شما را بغل کند. </description>
<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 23:25:42 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>موی دماغم هم سفید شد و نیامدی</description>
<pubDate>Sun, 17 Jul 2011 22:44:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن زمان که برکشد گیاه غم سر از مزارم</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>ماه کامل بالای سرم ایستاده بود و این بیشترین چیزی بود که دوست داشتم اینجا ببینی. همه ذوقم همین بود که یک شبی روی پشت بامهایی که حالا دیگر ساختمانهای اطرافشان دارند قد میشکند بخوابیم، به ماه خیره شویم و ستاره‌ها را بشمریم و خوابمان که برد دم صبح زیر پتو از سرما بلرزیم و چند ساعت بعد که خورشید تمام هیکل رویمان افتاد از شدت گرما ندانیم به کدام طرف بخزیم. میدانستم که حوصله بیشتر از این را نداری، اما فکر میکردم همینش هم ارزش این را دارد که سختی سلام و علیکهای دور شده از روزهای کودکی من را تاب بیاوریم. </description>
<pubDate>Sun, 17 Jul 2011 22:25:43 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این سوی خط</title>
<link>http://ttttaab.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>+ جانم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ بفرمایید&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ چشم&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 18:49:22 GMT</pubDate>
<dc:creator>ttttaab</dc:creator>
<guid>http://ttttaab.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

