آن بعدازظهر اواخر بهار كه ديگر گرما حضورش را خيلي به رخ ميكشيد، وسط ساختمانهايي كه دور تا دورمان را محصور كرده بودند، جلوي باغچه‌هاي مقابل رستوران كه ايستاده بوديم و خداحافظي كرديم، همانجا بود كه فهميدم چيزي بين ما تمام شده است. نيازي به حرف بيشتري نبود. نه اس‌ام‌اسي لازم داشت و نه جواب اس‌ام‌اسي، نه تاييدي ميخواست و نه تكذيبي. از آنجا به بعدش گمانم تابع راه و رسم ديگري شد. با نمود بيرونيش كاري ندارم. فرض كن كه اصلا به روال قديم هم گفتيم و خنديديم و تعريف كرديم و نشستيم كه خودش انگار فرض محالي شده، نه! حرفم از نمادهاي بيروني نيست كه توي خيلي مقاطع ديگر هم نبوده‌اند، يك چيزي انگار آن شب فرو ريخت.