شیوه مجنون دگر بود
آن بعدازظهر اواخر بهار كه ديگر گرما حضورش را خيلي به رخ ميكشيد، وسط ساختمانهايي كه دور تا دورمان را محصور كرده بودند، جلوي باغچههاي مقابل رستوران كه ايستاده بوديم و خداحافظي كرديم، همانجا بود كه فهميدم چيزي بين ما تمام شده است. نيازي به حرف بيشتري نبود. نه اساماسي لازم داشت و نه جواب اساماسي، نه تاييدي ميخواست و نه تكذيبي. از آنجا به بعدش گمانم تابع راه و رسم ديگري شد. با نمود بيرونيش كاري ندارم. فرض كن كه اصلا به روال قديم هم گفتيم و خنديديم و تعريف كرديم و نشستيم كه خودش انگار فرض محالي شده، نه! حرفم از نمادهاي بيروني نيست كه توي خيلي مقاطع ديگر هم نبودهاند، يك چيزي انگار آن شب فرو ريخت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ ساعت 22:24 توسط
|